لاتسمنوا: چاق نشوید.
عوف: در عربی خوزستان رها کردن. ترک کردن.
برچسب‌ها: مساعدت الحیران فی فهم لغت الجیران
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 13:3 توسط aivchn

صبحونه‌ی رژیم چیزی شبیه یه شوخیه. وقتی دیدمش یاد فیلم‌ِ *"گم‎شده در ترجمه" افتادم. اون‌جا که مرد برای تراشیدن ریشش از ریش‌تراشای ژاپنی استفاده می‌کنه. ریش‌تراش تو دستش گم شده و به نظر نوعی اسباب‌بازی یا وسیله‌ی ریش تراشی یکی از هفت‌کوتوله‌های سفیدبرفی میاد.
کل مقدار نون اندازه‌ی یکی از لقمه‌های معمولمه. واقعا سال نود چطور تونسته بودم ده دوازده کیلو کم کنم؟ به خودم دل‌داری می‌دم که به‌هرحال من هیچ‌وقت صبحونه‌خور قهاری هم نبودم. خیلی مهم نیس. توی ذوق‌خورده لقمه‌های بندانگشتی درست می‌کنم که بیشتر طول بکشه. سعی می‌کنم لقمه‌ها رو بیشتر بجوم که سر دو ثانیه ته نکشه. اما می‌کشه. علیرغم‌ِ این‌که کلیه‌ی موازین اخلاقی و آداب جویدن غذا و تامل در راز هستی رو حین تناول طعام رعایت می‌کنم، کل صبحانه خوردنم به دو دقیقه نمی‌کشه.
باقی‌مونده‌ی پنیر رو خالی می‌خورم.
با صدای یه مشاور تغذیه از خودم می‌پرسم: انگیزه‌ات برای لاغر شدن چیه؟ به صدای مشاور تغذیه با صدای خودم جواب می‌دم: خلقِ‌ِ انگیزه.

Lost in Translation*

 


برچسب‌ها: کلوا و اشربوا و لاتسمنوا, ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 12:31 توسط aivchn

شب نشینی بود. یعنی الانم هس. من خودمو از میونش نجات دادم. گوشت کباب بود و چای رو منقل و قلیون و از این حرفا...سرد بود بیرون..این تو بغل اون میخزه...اون سرش رو پای اینه...اونا زیر پتو مسافرتی نوک تو نوک هم جیک جیک میکنن. مام که دسمون شکسته دور از جونتون.
دسمون شکسته و خرما هم قحطی اومده.
عبدالحلیم شنیدن و همایون شجریان و خود شجریان و حرف ِ انواع(دور هم نشستن) و فرقش با جلسات اعتیاد شد و انواع اشربه و اطعمه ای که با اشربه جور درمیاد و دود و دم و جوانن و سرخوش و خوبحال و باحال و سرحال و وجود ما که ضدحال...کسی هم دس افشانی کرد اون وسط و اینکه پدرخوانده ها بدچشم ترن یا شوهرخواهرا...یه نقبی هم زده شد به انوع و اقسام نانهای زیر کباب که از خود کباب لذیذترن و سیگارها و لیوانهای دونفره و من سردم بود. بغل منقل چرت میزدم.....به کاکتوسام فک میکردم که تا از بین نرفتن باید بکارمشون. وقتی طولشونو قطع میکنی خوش عرض تر میشن...خمیازه ی دهمو از تو دماغم کشیدم.
بلند شدم برم دشویی گفتن بمون...نری تو ها...گفتم بابا خو انسانم من باید دسی به آب برسونم. فرستادنم پی کارم.
بعد برگشتم و گفتن منم سخنی بگویم. از گردهمایی تشکر کردم و اینکه عیادتم اومدن ...و سوسکی رف رو ساق پام ناخودآگاه گفتم کاف کش و تکوندمش...که همه جاخوردن و بم پیشنهاد دادن کم کم و با تمرین خودمو از بددهنی و بی ادبی و بی تربیتی نجات بدم.
من گفتم از اون لحظه از به زبان اوردن کاف کشین(هر دو کاف) دیوث و قرمساق و پفیوز و حرامزاده و اینا خودداری میکنم که سال شمرد این یه بار. وقتی به زبون می اوردم من باب قول دادن گف خوب این یه بار...هی حرف می اومد تو حرف و باز برمیگشتن سر حرف من که خوب چی قرار بود نگی؟ و من باز تکرار میکردم کاف کشین...فلان و اینا و سال میشمرد که شد پنج بار ...گفتن میخوام اصن قول ندم؟ ..از کل زندگیشون بیشتر شنیدن امشب اینا رو آخه...
منم قول ندادم دیگه.
صحنه ای هست که ترجیح می دم نبینمش و گاهی علیرغم میلم می بینمش. صحنه ائیه که درش حس می کنم مردی تحریک شده و با فیگور کسی که غرق فرمایشات جَمعه هی  داره خودشو به زنی که هس همراش، زنش یا نامزدش یا زیدش یا معشوقش یا هرچی میچسبونه و فک میکنه کسی حواسش نیس که اون به قول باران اصلا حواسش نیس و من غرق تماشاشم..دیدن این صجنه واقعا مثل دید زدن خودارضائی آدماس یا در معرضش ناخواسته قرار گرفتن...یا وقتی یارو دسشو باز کرد و زنه  زود نشس رو دسش و فک کردن خیلی الان دچار دونفره‌گی هستن و دارن خاطره تولید میکنن از امشبشون...
به من چه اصلا اما کاش بعضیا هیچ وقت نخوان خوبی کنن و بیان عیادتت. بمونن خونه‌ی خودشون دسشونو باز کنن..جایی‌شونو بچسبونن به جای کسی.
صداشون میاد.
در رو از تو قفل کردم..کتاب ِ جشن بی معنایی کندرا به دست به لهستان روی دیوارم زل میزنم.
حس خوندن ندارم.

کارم فقط زل زدنه.


برچسب‌ها: ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 1:45 توسط aivchn

منو از وسط "جشن بی معنایی کندرا " بلند کردن گفتن داریوش گوشت اورده بیا بامون. گفتم خو به مو چه..گفتن نه باید بیای...خواهرم پنکک زد به صورتم و رژ قرمز و سرمه و ریمل و رژگونه...عطر لیمویی و یه بساطی. تو مسیر هم برام مهمان تو افتخاری پخش کردن که زِمانی که با سال عقد بودیم برام خریده بود...همونی که میخونه سلامم را تو پاسخ گو که در شهر تو مهمانم...مطمئن نیسم شعر رو نبرده باشم حجله ولی علی أی حال تو همی مایه هات بود....رفتیمم دکتر ...و دکتر موقع بیرون رفتن پاش گیر کرد به وزنه اش و با شکم و پیشونی رف تو دیوار...منم جلو در نشسته بودم صورتمو با شالم پوشوندم و رفتم از خنده..خواهرمم روشو کرده طرف دیوار...دکتر چاقه...مخصوصا کونش..وقتی خورد به دیوار کونش لرزید...(نگا من بت گفتم اینجا رو نخون...شرمنده) مث دل من و خواهرم...یه وزنه هم بود اونجا مشخص شد من سه کیلو اضافه کردم. خواهرم سه کیلو کم. انگار سه کیلو رو از رو تن خواهرم کنده باشم بسته باشم به این تن و بدن.
سال و نانا موندن تو ماشین...
به هرحال قراره تا اسفند ۵ کیلو کم کنم. یه سرگرمی و برنامه اس دیگه.
میگف چی بودی؟ وومن آف سام ثینگ؟ گفنم اسمال ثینگ بیگ اس...نه بابا جاست کیدینگ...هیچی فقط گفتم اسمال ثینگ و اینکه منو نخون..یه وقت توش فحش و فضیحته...گف اصلا نمیخونم اون موقعها هم می بستیمون به گل واژه گی...دیگه اینکه عرضم به خدمتتون که هیچ.
فردا شاید رفتم این چند سانت مو رو قرمر کردم..قرمز قرمز..الانم نانا اومد گف خیلی شکلت قشنگه ماما..منم گفتم چشمات قشنگ می بینه جگروم ...بن سرشو مالید به بازوم و گف مامان تو مثل بچه بزرگه ی بوسی هستی..خیلی نرم و درشت...روز مادر کیه؟ برا والده خانمم یک ابزار جلوگیری مخصوص گربه ها بخرم..نفله شد بس که زایید و شیر داد ....
حالا میخوام برم منقل و گوشت موشت و چای اینا راه بندازم...
امشب هم به طرز بیخودی احساس زیبایی میکنم...سال هم مثل کسی که بعد از یه سال محرومیت از جنس زن رفته تو کافه ای که گارسونش با شلوار نوک مدادی مخمل کبریت کشی و تاپ چریکی و تسبیحی توی گردن به طرز بیخودی احساس زیبایی میکنه دوروبرم  وز وز میکنه و هی میگه کجا بودی تا حالا محسن این کله ی عزیزت انگار آهنربا داشته باشه...همه وقتی موهاشونو میزنن اینطور میشن؟..والا من نیدونوم...تا وقتی خودمو با دافای تو یوتیوپ و وقتای کمی که می رم بیرون با دختر و زنهای به روز و به مد و هنرپیشه های خارجی مقایسه نکردم اینارو میتونم باور کنم اما اکثرا نیکونوم....بعدشم سال حرفای عجیبی بم میزنه گاهی...قلبم بوم بوم میشم هی.
آه فرزندانم..شاید ندانید اما باید بگویم من روزگار بسیار بد و ناجوانمردی داشته ام و متاسفانه هنوز امیدوار زنده و حتی کمی خوشبخت و شادم.


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:9 توسط aivchn

 


برچسب‌ها: مساعدت الحیران فی فهم لغت الجیران
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 18:59 توسط aivchn

توی اتاق خوابمم. تقریبا کار خاصی جز نشستن روی تاب و تخت نمیکنم. پنجره رو باز میکنم و به تیر چراغ برق نگاه میکنم که تو روز خاموشه و شب روشنه. اسم لکه ی نورانی یی که شبها می افته رو دیوار رو گذاشتم لهستان...گاهی براش روسری میکشم با دست چپم و روزش روسریه رو پاکش میکنم. ..امروز متوجه شدم اگر به حشرات اسپری بزنم رو بالهاشون کفهای کوچیک سفید به وجود میاد.
کف دستمو می تونم با درد کمی باز و بسته کنم.
سال بن رو برده کلاس زبان.نانا هم همراشون رف.
جمع سه نفره ی خوبی هستن.
دیشب سریالی به اسم مَدمن شروع کردم.
این یک یادداشت روزانه ی مختصر و بی حاصل بود. همین.
اگه یه وقتی مردم با خوندن این یادداشت به نتییجه می رسید که نویسنده ی وبلاگ منزوی و تا حدی روانی بود.
درود بر شما.


برچسب‌ها: ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 18:19 توسط aivchn

سرویس این پسره حالا میاد.
بوربا.

چیکار کنیم دیگه. به قول عربا امکانیات نیس.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 14:2 توسط aivchn

الان نیاز دارم به کسی زنگ بزنم و براش بخونم:
موی تو بنفشه ترین زنجیر پای دل
بعد او بگوید:
بده صداتو ببوسم.

آخ خدا...پیر و پاره شدیم. تف تو روت دنیا با آدمات.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 14:1 توسط aivchn

تو اتاق خوابمم. پنجره رو باز کردم و بوی رازقی اتاقمو پر کرده. دلم برا آشپزی کردن گاهی تنگ میشه. برای رعایت نیم فاصله تو تایپ برای خاروندن کمر با دست راست اشاره کردن به کسی و گفتن کس کشو...برای با دست راست رفتن به گردش در یکی از حفره های دماغ...برای زدن پس گردنی به سال..برای قایم کردن صورت میون دو دست  موقع گریستن..برای دو دستی بندری رقصیدن...برای پوشیدن راحت شورت و باز و بسته کردن راحت سگک سوتین...گفتم شورت. الان روی صورت گونه ای داف موبور نشسته ام.. حاصل خرید از مادر هاشم...موبور عشوه آمده زیر من...این اولین بار است که از این چیزها میخرم. این مدلی یعنی. داشتم به حکمتش فکر میکردم. دیدم یک جور نقشه است. مردها دارند عکس یک زن دیگر را میبوسند و زن خودشان به همان هوا مورد مهر قرار میگیرد.
مهم نیست. به هرحال همیشه پای یک جور خیانت در میان است.
حالا باید بروم کمی غمگین شوم. بعد می آیم باز می نویسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 13:41 توسط aivchn

گفت:
اگه شوهرم هم بودی اینقد که بت گفتم میذاشتی کنار...انصافا چقد به ات گفتم؟..این دیگه تفننی و دورهمی نیس..عادت شده..عادت روزانه...
عصبانی شیر آب رو بست.
- اگه زنت بودم میگفتم طلاقم بده...ولت میکنم..میرم خونه بابام...حداقل به خاطر دل من نمیکشیدی.
فک کردم همین حالا هم اینا رو بگو. چرا تفکیک جنسیتی میکنی دوست من.
تکیه داده بودم به ستون و کله امو میخاروندم دسم رف رو جای زخم کفش ایمنی پارسال و زود دسمو برداشتم ازش...کله امو  گرفتم طرفش نشونش دادم: ببین این زخمه انگار باز شده.
نگاه نکرد.
-حرفو عوض نکن.
خودم نگاه میکنم  به نوک  انگشتم که یه نمه خونی شده. به خودم گفتم خوب نمیخواد بشه این؟ ندای روحم رسید: به زخم قلبت وصله چون..مرتبطه با اون...
ندا دادم به روحم: جووونوووم...تبلور احساس و کلام.
حواسم رفت باز پی حرفش:شنیدی؟ بات برخورد جدی میکنم...
یه دستی کش شلوار کردی رو سفت کردم که سر خورده بود پایینتر از نافم...یه دستی گره اشو محکم کردم.با کمک دندون.
گفتم باشه...البته همه اش چن نخ سیگاره ها..بساط و خانم یا آقا بازی نیس...به قول ممد کل رابطه از حد پسون نگذشته.
گفت: یک نخ دیگه و برخوردی دیگه بات خواهم داش.
گفتم باش..برو  دیرت نشه. رارنده ات داره بوقشو میزنه.
نگفت خداحافظ.
گفتم دس خدا به همرات عمرم.
رفتم تو به خواهرم گفتم دیگه وینستون قرمز نگیر اینقد..سیبیلمون کَلفته یعنی؟..یه باریک نعناعی‌یی...شکلاتی‌‌یی بیار برامون ژست داشته باشه گرفتنش...خانومیم یعنیا.
خواهرم گفت میخوای کجا بری؟
گفتم دشویی. فرصتی هس هم به حرفای سال فک کنم. تهدیداش کار خودشو کرد.


برچسب‌ها: اوپی لوپی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:2 توسط aivchn

مطالب قدیمی‌تر