دیروز پایین‌تر از پنج نخل نشسته بودم چای می‌خوردم..یکی گف دخترعامومونی؟ من سوار ماشین که شدم و خیالم که راحت شد گفتم نه من عموم شهید بود  نه گواد..راننده عرب بود و پیر و تا خود کیانپارس می‌خندید.
دیگه واخئا باید برم.

+ پنجشنبه 1393/08/29ساعت 5:42 بعد از ظهر - لیالی

حالا نانا و بن با یه شاخه مریم اومدن پیشم. نانا گفته بوده ماما از این گلا دوس داره..گل رو بم دادن و من بوسیدم‌شون و گفتم کو ذرت مکزیکی؟ گفتن خوردنش.. اما چون برای گل مریم ذوق کردم برای اون بی‌تربیتی بزرگ که همانا خوردن تمام ذرت مکزیکیه بخشیدمشون...تا ته خوردنیش نامردا؟! حتی در حد لیس هم برام نذاشتین؟
امروز صبح زن همساده‌امون ..زن اون خونه نارنجیه که رفتم براش قلیه پختم و قراره برام قره‌قوروت بیاره می‌گف ...باشگا سی چنته..اندامت اَربیه...
من فک کنم داشتن این اندام اَربی رو مدیون همین کره و سس ذرت مکزیکی و اینام....امممممم می‌دونین چیه؟! نانا داره می‌گه ببخشید که برات ذرت نذاشتیم اما برات گل اوردیم.چاره‌ای جز بخشیدنشون ندارم..اما نامردن.
باید بروم  ..بوربا بر شما.

+ پنجشنبه 1393/08/29ساعت 5:40 بعد از ظهر - لیالی

یه پستی تو خونه نوشته بودم اما یادم رفت بیارمش با خودم. اومدم کافی نت بازم...با اتوبوس. همراه با بچه‌ها. از این اتوبوسایی که شرکت گذاشته (حالا نانا ناخوناشو تو رگ و پی رونم فرو کرده و هی می‌گه مامان می‌شه برام سرچ کنی عروسکای ناز؟! بن هم داره بش لگد می‌زنه و می‌گه ماما کارای مهم‌تری داره..این لوس‌بازیا رو تعطیل کن میمون. نانا داره بش می‌گه از خود حماقت هم احمق‌تره و بن می‌گه نکنه دلت برای مشت آهنینم تنگ شده و من دارم می‌گم مادر؛ عزیزام شما دیگه بزرگ شدید رعایت کنید و مودب و مرتب به خانومه نگاه می‌کنم...زن کافی‌نت اداره کنه داره با غیظ و نفرتی عیان تماشام می‌کنه که حق هم داره..به بچه‌ها گفتم برید از همین نزدیکیا ذرت مکزیکی بخرید  برای من هم البته نگه دارید... ) سال گفته بود با اتوبوسیای کارمندی برو. گفتم حوصله زن‌‌های چسوی کارمندی رو ندارم...با اون مدل راه رفتن‌شون روی میخ  که انگار همه‌اشون از دم از کون آسمون سقوطی آزاد سمت زمین داشتن..با بچه‌ها نشستم دم در خونه...پله‌ها رو شسته بودم و همراه بچه‌ها نشستیم گربه‌ها اومدن...کلی در مورد بوسیو لوسی و دوسی و گربه‌ی سفید کوچیکی که نانا اسم‌شو گذاشته بیاض  حرف زدیم...حوصله‌اشو ندارم بعدا اینارو شاید گفتم...
می‌خوام زود بتون بگم چی شد. سوار اتوبوس شدم و هر کس سوار می‌شد بم نگاه می‌کرد چون جدید بودم..پیرمردی همسن و سالای عموم سوار شد...از اون  تیپ عشقای من...یه یارو گنده‌هه هم بود..می‌گف بیس و هشتا بز و میش ازش دزدیدن..پیرمرد هی تعجب کرد که بیس و هشتا؟! چطوری؟ حتما آشنا بوده. پسری که جلوم نشسته بود از گوشه چشم عین نگاه تو فیلم راز درون چشمانش به پیرمرد و یارو گنده‌هه بغل‌دستیش نگاه می‌کرد..فکر کردم شاید او باشد.
جونم خانم مارپلی به خودم گفتم و باز گوش دادم به حرفای پیرمرد که می‌گف زِمانی که تو عشایر بوده دزد هم می‌اومده بگو یکی دوتا می‌دزدیده نه بیس و هشتا..مرد گنده‌هه گف ها این خودش یه گله‌اس دیگه..پیرمرد گف عجب! و تعریف کرد که یه جریانی پیش اومده و این شده که یکی تو اون جریانه می‌گفته عجب اونه رجب منم..یا رجب اونه عجب منم..اینو تقریبا پنج شیش باری گف و هر بار قاتی می‌کرد و باید تمرکز می‌گرف که عجب کیه و رجب کی هس و فلان...و تو این فاصله دستش ژست اشاره به خودش می‌گرف و تو حد فاصله عجب و رجب معلق می‌موند تا بالاخره تصمیم می‌گرف عجب کیه و رجب کی هس...
بعدش به گنده‌هه‌ی مورد دزدی واقع شده گف اینو..در واقع نگف اینو با آرنجش زد به‌اش و به پسری که جلوم نشسته بود اشاره کرد. پسره از اون داغونا بود. موهای جوجه‌تیغی و اینا..چرت هم می‌زد...پیرمرد شونه‌هاشو چن بار به علامت خنده‌ای عاقلانه و در عین حال تخس و شیطان بالا پایین برد ..این یعنی جوونای این دوره زمونه رو..موهاشونو که این‌طوری می‌کنن و تو اتوبوس چرت هم می‌زنن و من دارم بشون می‌خندم..
جیب کتش پاره بود و دمپایی پاش بود و تو دسش یه تسبیح نارنجی دونه درشت بود که نقطه نقطه قهوه‌ای رو دونه‌هاش داش...
زن پُش سریم چن‌بار گف آقا دس شما درد نکنه پیاد می‌شم و راننده نایستاد..پیرمرد گف ایسگاه بعدی می‌ایسته...اینا آدمای خونه‌های شخصی بودن نه شرکتی..اما می‌تونسن از مزایایی که شرکت برای کارکناش قائل شده بود استفاده کنن. مثلا اتوبوس رایگان سوار شن و با همون برن مرکز استان حتی و فلان..
پیرمرد برگش به زن بگه بعضی راننده‌ها که مقرراتی‌ان نمی‌ایستن همه جا که منو دید..یعنی اینو گف و چشش به من افتاد.من سرمو انداختم پایین ..و به بن و نانا گفتم آروم بشینن...با این‌که آروم بودن چون خجالت کشیده بودم.
مرد گنده‌هه ایسگاه بعدی پیاده شد و پیرمرد نمی‌دونم چرا مشاعرش مختل شد...نمی‌دونم شبیه یکی از عشق‌های جوونیش بودم یا چی که دیگه صاعقه زده با دهان باز نگام می‌کرد...چن‌بار دس تو دماغ برد حین تامل و فک کرد نمی‌بینمش..یعنی چون حتم داش نگاش نمی‌کنم بی‌اراده این‌کار رو کرد..عین اکثر مردا فکرش مستقیم با حفره‌های دماغش در ارتباط بود..حیف بود اما..پیرمرد چپل و چولی بود اما از اون تو دل بروهای درجه یک..بعد وقتی اتوبوس ایستاد و من پرسیدم کی برگشتشه و راننده خیلی مودب و سلیس جواب داد کی و این‌که تازه اومدیم این‌جا؟ و گفتم نه هف سالی هس اما استفاده نمی‌کردم.. و اونم گف می‌تونم هم برم اون سمت کارمندیا سوار شم..گفتم وقتی خونه تو کارگیا بم می‌دن با اتوبوس کارگیا  هم میام..و تو دلم گفتم شاید خونه تو قسمت کارمندیا هم به سال بدن من باز با این اتوبوس بیام که آدماش موقع پیاده شدن خیلی متشکر و ممنون از راننده تشکر کنن و عین آدمای اون قسمت این کار رو وظیفه‌ی راننده و شرکت ندونن..که انگار افتخار گذاشتن سوار اتوبوس شرکت شدن..
به اینا فک می‌کردم و بچه‌ها پیاده شدن و پیرمرد که قبل از ما پیاده شده بود همون‌جا بود.نرفته بود..خنده‌ام گرفت و بن گیر داده بود چرا می‌خندی..گفتم هیچی..و رفتم طرف پاساژ شمع و چیزای زینتی‌یی که بسته بود هنوز..همه جا بسته بود کلا و اصلا قصد خرید چیزی هم نداشتم...پیرمرد ایستاد بغل دستم با فاصله..بلند از بن پرسیدم به نظرت کی باز می‌شه؟ بن گف نمی‌دونم...پیرمرد و دونه‌های تسبیح رو رد کرد و گف این‌جا کی باز می‌شه؟ خیلی هم سعی می‌کرد  اینو شسته و رفته بگه و تا حدی هم موفق شده بود.
خیلی خنده‌ام گرفته بود...اصلا به ظاهر و تیپش خوب نمی‌خورد به‌اش که مشتری شمع‌های زینتی و گلدون و تابلو چینی باشه...خیلی بانمک بود...گفتم نمی‌دونم..به بن گفتم بعدا میام شاید باز شده باشه..پیرمرد همون‌جا نشست و بلند گفت والا مو که کاری هم نداروم همین‌جا می‌شینوم..تا بیان..و نشست.
مرده بودم از خنده و نمی‌خواستم جلوی بن بخندم...بن پرسید چی بت گف..چرا می‌خندی مامان؟ گفتم هیچی..بن برگش به پیرمرد نگاه کرد و گف نمی‌فهمه چرا بعضی آدما الکی حرف می‌زنن با مادرا هی.
لبمو گاز گرفتم و گفتم بن..میای بریم کافی‌نت؟ گفت پیاده؟ گفتم ها که پیاده..
وقی عرض خیابونو رد کردم برگشتم به پیرمرد نگاه کردم تمام تن و چشم طرفم برگشته بود...
دلم می‌خواس برگردم و بش بگم عمو..خیلی دوست دارم برام تعریف کنی..اصلا لازمت دارم تو زندگیم..از عجب و رجب و ... إیما  بدماشینیم.

+ پنجشنبه 1393/08/29ساعت 5:4 بعد از ظهر - لیالی

دیگه نت ندارم تو خونه.
میام کافی نت از این به بعد.
نمی‌تونم زیاد بیام چون دوره از خونه‌ام.
این‌جا زیاد هم خوب نیس...بالاخره زنم..و قابل زل زدن...دوست عزیزی داره بم اشاره می‌ده..دارم از خودم می‌پرسم چرا این‌قدر بلند شدم تنایی اومدم و چرا مانتو صورتی‌مو پوشیدم و چرا آرایش کردم و چرا بلند نمی‌شم یار رو برویی رو جر بدم..دلیل ندارم برای همه‌ی اینااما برای جر ندادن یارو روبرویی دلیل دارم: می‌ترسم.
چنتا کتاب خوندم..وسوسه، علیاحضرت فرنگیس..حالا هم دارم مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد رو می‌خونم..مالی نیس اما ..می‌خونم ..نمی‌دونم چرا واقعا می‌خونم در حالی‌که مالی نیس.
ئی‌میلاتونو خوندم..دس ندارم این‌جا بازشون کنم و جواب بدم..بذارید سر حوصله وقتی این یارو روبروئیه دیگه نبودش_ اگه بم اسید نفشانده بود البته تا اون موقع، که صد در صد بهانه هم داره: آرایش کرده بود این زن_ جواب‌تونو می‌دم سعی می‌کنم تو خونه به قول دبستانیا مِن‌ویسم بیارم این‌ژا پس کنم..هر وقت می‌گم پست یاد پشت می‌افتم و در فحوای ضمیر خویش می‌خندم.
مرد داره تهدید می‌کنه که بلند شم..نرسیدم زودتر بیام کار داشتم بسیار.
درود بر شما و خودم.

+ سه شنبه 1393/08/27ساعت 10:2 بعد از ظهر - لیالی

رنج و مرگ.

+ سه شنبه 1393/08/27ساعت 2:13 قبل از ظهر - لیالی

از تمام کسایی که طی این‌همه سال، آدرس این وبلاگ رو علیرغم عوض کردنای مکرر آدرس و حذف و ثبتای دائمی، توی وبلاگشون نگه داشتن متشکرم.
این کار از سر بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی باشه یا از سر محبت و پایبندی، برای آدمی مثل من که حرمت دوستی‌های مجازی رو نتونسته خوب نگه داره قابل احترام و تقدیره. شاید باور نکنید اما بهتره بکنید که وجود شما مایه‌ی دل‌گرمی منه اکثرا..حس این‌که کسایی توی این دنیای مجازی هستن که من رو دوس دارن یا حالا نوشته‌هامو دلشون بخواد بخونن و دنبال کنن برام انگیزه‌رسانه.
چه در حیطه‌ی وبلاگ و چه در زندگی روزمره حتی..این وبلاگ برای من شونه‌ائیه که بش تکیه می‌دم گاهی..سینه‌ائیه که روش زار می‌زنم..دستیه که می‌گیرم و لی‌لی‌کنان باش راه می‌رم..جدولیه که روش راه می‌افتم و ..گاهی حتی چاهیه که توش خشم و غم و سیاهی روحمو خالی می‌کنم..سنگیه که دردامو بشنوه و مثل قصه‌ی بی‌بیم ترک برداره بعدش..
بی‌بیم قصه‌ی زنی  به اسم لیالی رو تعرف کرده بود که زنه تو قوم شوهرش دل به یه عشق ممنوع می ده و بالاخره طرد می‌شه اما برخلاف واقعیت و اتفاقی که تو دنیای حقیقی می‌افته نه تو قصه‌ها نه از طرف مرد که از طرف قوم و خویش خودش..تو دنیای واقعی همه می‌‌دونیم که این طرد شدنه قبل از این‌که قوم و خویش و ایل و تبار زنه زحمت‌شو بکشن معشوق چوب در کون، به بهترین و کامل‌ترین شیوه داوطلب انجامشه که از همین‌جا چوبی دو سر تراشه‌دار حواله‌ی دهان و دگر نقاط بدنش می‌کنیم؛ به‌‌هرحال لیالی...می‌ره جایی که عروسکای سنگی می‌فروختنو شورع می‌کنه کار کردن..بعد از مدتی پیرزنه‌ی فروشنده می‌میره و لیالی جاشو می‌گیره...با عروسکا درددل می‌کنه و اون‌قدر از درادا و غماش می‌گه که عروسکا شروع می‌کنن تکه تکه شدن و خرد شدن..بعد لیالی که بعد از مدت‌های بسیار از دست درداش کمی خوب می‌شه خودش عروسک می‌سازه و به مردم می‌فروشه و بشون نمی‌گه این عروسکا چه خاصیتی داره..چون مطمئنه باز برمی‌گردن که ازش عروسک بخرن یا بخوان ازش که تعمیرشون کنه...چون مردم همیشه دردایی دارن که تو تنهایی‌یاشون بگن و عروسکایی که تو خونه‌اشون هس بشنون..این دردا که ممکنه دیگرانِ در اطراف اون آدما، ازشون بی‌اطلاع باشن اونقدار بزرگن که عروسکای سنگی رو خرد کنن...اسم اون عروسکا صبریه بود...
آخرشم لیالی برای خودش عروسکی درست می‌کنه و اون‌قدر از ته دل باش حرف می‌زنه که عروسک به حرف میاد: لیالی یا لیالی ...صبرچ علا الیالی.
لیالی ای لیالی صبر کن بر درد شب‌ها ای لیالی.
لیالی که می‌دونید جمع شبه و اسم دختره تو عربی...
حالا من این قصه رو گفتم که بگ این وبلاگ صبریه‌ی منه..خرد شده گاهی این وسط..تکه تکه شده...اما حرف هم زده با من از زبون شما..اجازه بدید شما رو به سبک جنوبیا یه ها ته‌اش اضافه کنم: شماها.
من شماها رو دوست دارم.

+ دوشنبه 1393/08/26ساعت 2:36 بعد از ظهر - لیالی

دیشب قلیه ماهی پختم. با سنگ‌سر. با این‌که تا حد مرگ سرما خوردم اما نتونستم چرب و تندش نکنم. قلیه که خوب جا افتاد و اون لایه‌ی قهوه‌ی تمرهندی و روغن بالاش لرد بست خاموشش کردم. بوی سیر و سبزی تازه‌اش و برنج ایرانی و ترشی بندریش هوش از سرم برد. من بیشتر از نانا هول بودم برای خوردن. بن که گوشت هیچ موجود زنده‌ای رو نمی‌خوره نخورد. برای اون عدس‌پلو -غذای مورد علاقه‌اش- بود از ظهر.
به سال گفتم بیاد شام و آمد. نشست و چشیدش و گفت نمی‌خوره.بی که نگاهش کنم پرسیدم مشکلش چیه؟ گفت اون قلیه رو با ماهی شیر دوست داره و این قلیه با ماهی سنگ‌سره.
برای نانا استخون کت و کلفت ماهی را جدا کردم. ماهی رو با ته قاشق له کردم..به نانا گفتم بذار سرد شده..و تو اون فاصله یه قاشق از خورش قلیه بش دادم.
- سال می‌دونی...من زیاد تحملت کردم و لی‌لی به لالات گذاشتم و دارم می‌بینم روز به روز انترتر می‌شی...این ماهی سنگ‌سر که نمی‌خوری خدا تومن پول یه کیلوشه..بابام می‌ره ایسگاه هش..ماهی زوری و بچه‌ماهیایی که تمیز کردنشون کمر مادرمو خشک می‌کنه رو می‌خره و میاره خونه..با دوچرخه می‌ره که پول بنزین نده..اگه بگی دارندگی و برازندگی جرت می‌دم چون وقتی با من ازدواج کردی می‌دونستی ندارم و برازنده هستم..تو هم  نداشتی و برازنده نبودی اگر هم داشتی من توی ظاهر تو و خونوده‌ات برازنده‌گی ندیدم..طعم این ماهی با ماهی شیر هیچ فرقی نمی‌کنه..تو فقط چون می‌دونی ماهی شیر نداریم حدس زدی با سنگ‌سره و این یعنی جایی برای اعتراض و نق و نوق...من تو کون قو بزرگ نشدم..تو هم احتمالا تو کون سگ بزرگ شدی...این فیس و افاده‌هات سالیان ساله رو اعصابمه..زمانی بت می‌خندیدم. عین مردی که با ایش و اوش زنش بسازه چون می‌دونه خوبه و اهل زندگی علیرغم حال‌گیریا و بدعنقیاش...زمانی مدارا می‌کردم...خرداد بود که به‌خاطر قلیه‌ای که می‌گفتی تنده منو سوزندی...ریختیش تو سینه‌ام...سینی رو برگردوندی و با کاسه‌ی قلیه‌ی ریختیش تو سینه‌ام..گیریم حواست نبود اما بعدش نگفتی ببخشید یا اون‌طور که شایسته‌ی کارته و اون اس ام اس رو هم دیدم که غذای تند می‌پزه..که ..آره فقط آشپزیش خوبه اینم تو خونواده‌اشون ارثیه....هنوز اون سوتینی که رنگ قلیه روش موند و نرفت رو دارم..نمی‌بندم اما نگاش می‌کنم..اون مثل علم سرافکندگیه تو زندگیم..اون شب من سرتو باید می‌ذاشتم تو قابلمه‌ی در حال قل قل..نذاشتم چون بی‌شرف و غیرت بودم..مریض هم بودم..درد داشتم و روحمم گاییده شده بود و خودت بهتر از همه می‌دونی چرا چون جاشو ازت تو سرم دارم..کفش ایمنیه یادته که..جاشو می‌گردی وقتی بام می‌خوابی و با این‌که می‌دونی می‌پرسی راسی این اثر چیه....زمان‌شناسیت عالیه...می‌دونی چی رو کی ازم بپرسی..الان بت می‌گم اثر چیه..اثر یکی از بی‌رگی‌های زندگیم در برخورد با خودم...دیدی وقتی آدم ذلت می‌کشه و تحقیر می‌شه از بیرون به مدت طولانی، کم‌کم درونی هم غیرت و حمیت و عزت‌نفسش در برخورد با خودش و دیگران از بین می‌ره....؟ همون.
ماهی رو که سرد شده بود گذاشتم دهن نانا.
اشاره کرد که یعنی بچه هست و جلوش نگم:
تو نگران نباش سال..این دختر خیلی بهتر از من یاد می‌گیره تو این دنیا آدما چطوریا هستن..خوبَشون که تو هستی این‌قدر اذیت‌کن و فرسایش‌دنده‌ایی...
نانا خندید لپم رو بوسید و اشاره کرد به گل‌کلم استخونی رنگ ترشی بندری که روش لایه‌ی رقیقی از رب بود ..یه دونه رو دادم بش..و رو به سال ادامه دادم:
حالا هم اینو می‌خوری نوش جون..نمی‌خوری می‌ریزم جلوی گربه..اون براش مهم نیس سنگ‌سر باشه یا شیر..
نخورد.
من و نانا خوردیم..با خرما و فلفل و پیاز..و پپسی..و از حال رفتیم پای سفره..
سفره رو جمع کردم و به بن و نانا گفتم کاسه‌ی سال رو ببرن برای بوسی.خوشحال شدن. گفتم صبر کنید منم بیام.
تماشای خورده شدن با اشتهای غذام حتی توسط گربه‌ها حال‌مو خوب می‌کنه..و حالا من بیشتر از هر وقت دیگه‌ای بش نیاز دارم. به خوب شدن حالم.

+ دوشنبه 1393/08/26ساعت 12:20 بعد از ظهر - لیالی

پست این سیستم پست‌های زیادی نوشتم. هر بار نوشتن پست‌هایی از این دست دارد زیاد می‌شود. پست‌هایی که درشان می‌آیم بنویسم مادرم به من گفت چی گفت؟ در گوش من گفت چی گفت؟ گفت که «تو این‌جوری نبودی» شهرزاد. من این‌طوری نبودم مادر. پس چطوری بودم، مادر؟
بعد بتون می‌گم.

+ دوشنبه 1393/08/26ساعت 11:49 قبل از ظهر - لیالی

اون کس‌کش حروم‌زاده‌ای که از لحظات آخر جون کندن مرتضی پاشایی فیلم گرفته رو باید بدن بگان از اون مراسمه فیلم بگیرن..چیه می‌خواید فیلم علمی یا ماورائی درست کنید؟ فیلم گرفتن از مراسم اعدام ساعت چهار صبح کم‌تون بود؟..جاریم از مراسم ختنه‌ی پسرش..-خدایا پسرش..- فیلم گرفته..بعد ما تعجب می‌کنیم داعش سر می‌بره جلو دوربین..
مردم در حال دفع هم از خودشون عکس می‌گیرن..
- من در حال زور زدن تو دشویی‌ام..بچه‌ها ببخشید امروز یه خورده یبوست دارم...می‌بینید چنتا انگل هم تو عنم هس...لوبیا خوردم با تخم‌مرغ..مشخصه؟ تو رو خدا راس‍شو بم بگید.

مردم حرص و ولع دیدن پیدا کردن...مرض تو نفس‌شون جاریه.
همین هاشم..باباشو دارن تو گور می‌ذارن ایستاده بالا سر قبر فیلم می‌گیره..چی رو می‌خواید ثبت کنید...که چی؟...

 

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 7:12 بعد از ظهر - لیالی

سینو داره صداشو پخش می‌کنه برام:
خاله شهرضاد مفثر شدم...
می‌گم آفرین..
خاله شهرضاد یه کتاپ پحشتناک خریدم ..عکثشو حالا می‌پرثتم..
خاله شهرضاد با نانا کار دارم..
خاله شهرضاد نانا رو ثدا کن بش بگو ثینو کارت داره...
نانا رو صدا می‌زنم...صدای سینو رو می‌شنوم:
نانایی...تو قبلا ضیاد می‌اومدی..الان کم داری میای..شب نمی‌مونی..دوث دارم بیای و ضیاد بمونی
نانا رو از گوشه چشم می‌بینم پلک می‌زنه تند تند. سِلفی عکس می‌گیره..می‌گه:
لطفا این‌‌قد برام چیز نفرس..خیلی درس دارم.
می‌توپم بش:
نزن تو ذوق بچه...
شل آه می‌کشه و گوشیمو برمی‌داره تو اتاقش...در رو هم می‌بنده..گوش تیز می‌کنم.
از گوشی سال به زیبا پیام می‌دم مواظب باش پسرت پیاما رو حذف نکنه شاید دخترم حذف کنه ...تو اتاقشه..
برام می‌فرسته حتما چسبیدم به کون سینو..ولش نمی‌کنم.
می‌گم آفرین

یاد توطئه‌های بچگی‌مون می‌افتم...وقتی می‌خواسیم حالا ایران رو بگیریم. دختری که شک داشتیم چیزای جنسی یاد مینا می‌ده.
یه بار پشت گاراژ درخت لیل اون‌قدر زدیمش که شاش و مفش یکی شد.
برا نانا هم دارم..همین الان که دارم اینو تایپ می‌کنم از لای در می‌بینمش که داره عکس می‌گیره از خودش و نشون می‌ده که درساش خیلی سخته.
کلا خیلی دوس داره نشون بده درساش سخته.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 6:56 بعد از ظهر - لیالی

عسل بانو

عسل گیسو

عسل چشم دنیا اومدش بالاخره

مادرم یه طعنه زده همون موقع دم در زایشگاه به خواهرم که تا می‌تونی شامپو لطیفه بخر..موهای خواهرم و شوهرش هر دو فره.
فعلا تو مرحله‌ی آدم فضائیاس..هیچیش معلوم نیس.

خوشحالم براش..خیلی دلش بچه می‌خواس.

 

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 6:23 بعد از ظهر - لیالی

 با سال توی ماشین بودیم. نمی‌دونم رادیوی کجا بود اما من و سال دعوا کرده بودیم. سر چی؟ یادم اومد. سر این بود که سال می‌خواس برام مانتو بخره. منم مانتو نمی‌خواسم. چرا؟ چون مانتوها اندازه‌ام نمی‌شدن..منم تنگ نمی‌پوشم. بیشتر اما لج کرده بودم. شاید چون خواهرم همرامون بود و همه چی اندازه‌ی اون می‌شد ..  برای سال کلی لباس خریده بودم از جوراب بگیر تا پیرن..برای خودم هر چی سال اصرار کرد نخواستم. بعد به زور رفتم توی یه اتاق پرو. اتاق تنگ بود..می‌خوردم به دیواری فیبریش..تق و لق..گرم..فحش دادم بلند و فروشنده شنید...سال هم ناراحت شد...بعد تو اتاق پرو لقد می‌نداختم و فحش و فضیحت به مانتو و خیاط و سال و همه...آخرشم گفتم اصن اندام من قناصه آقا ... بعد صدای خش‌خش پلاستیکای توس سال رو شنیده بودم به نظرم رسیده بود سال داره غر می‌زنه...درو نیمه باز کردم گفتم: لاتِگرگ- غر نزن.
سال دیگه داش از دسم ناراحت می‌شد به طرز برگشت ناپذیزی که رفتیم تو راهروی یکی از پاساژی مانتو و اینا منم گفتم اگه عاشق کون فلانی هستی چرا نگرفتیش؟ ...فلانی هم ناموسیه اسمش. نمیارم...ربطی نداشتا...اوج عقده و عصبانیت. همین..شایدم خسته بودم و ..هیچی دیگه هیچ شایدی وجود نداره جز اینکه بی‌ادب بودم.

هر چی بود سال قهر کرد و سوار ماشین شدیم و برگشتیم...رادیو هم برای خودش حکایت حاکم و ادیب پخش می‌کرد. حکایت هم نه. افسانه.
تو سکوت گوش جان سپردیم به فرمایشات رادیو..گوینده اهل یکی از شهرستان‌ها لرخیز استان بود..استادی هم که اورده بودن رو من از رو لهجه تونستم تشخیص بدم فک و فامیل گوینده بود..کلا آخر برنامه از رو فامیل متوجه شدیم بر و بچه‌های  خودشون بود..حالا کار به این بعد نداریم...قضیه این بود که رادیوی ملی داش یه برنامه برای عموم پخش می‌کرد نه برا بچه‌های پیش‌دبستانی...
چنتا صدا لرزون اورده بودن..حاکم داش با ادیب حرف می‌زد و برای این‌که نشون بدن ادیب هم اون‌جا حضور داره ادیبه هی صدای آآآآآ درمی‌اورد..صدای بزی که تخماشو کشیدن مثلا...اصن واقعا نفهمیدم جریان دعوا چیه جناب سروان...کل داستان این بود محتواش که پسر حاکم استعداد نداش ..بعد که تموم شد هاج و واج موندیم که نکته‌ی پندآموزش چیه..چیزی که بود حاکمه تهدید می‌کرد و ادیبه اون وسط با صدای لرزان خارج از محدوده‌ی قصه و فضا اون صدای آآآآآ رو درمی‌اورد...تنها خوبی شنیدن این حکایت این بود که با سال اون‌قد خندیدیم به اون صدا تو اون جاده‌های پیچ در پیچ و تاریک حین برگشتن که چاره‌ای جز آشتی کردن نمونده بود.


+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 5:51 بعد از ظهر - لیالی

طلا خیلی دوس دارم..خیلی. چن روز پیشا رفته بودیم یه جایی که طلا داش..من ایستادم نگاه کردن. همرامون گف از طلا خوشش نمیاد..بدلی‌جات دوس داره. من گفتم من عاشق طلام..طلاهای سفت و سنگین..طلاهای ظریف..طلاهای سکه‌دار..بچه دار زنبیل رو بردار و بیار و همه جور طلا... خلاصه که جونوم طِلا.
بعد همرامون قهر کرد.
دیروز رفتم تک‌پوشا رو دیدم..پولامو این روزا دارم جمع می‌کنم..یه قلک دراز خریدم. درااااااااااااااااز هر چی می‌خوام آت‌آشغال بخرم می‌گم نه بذارمش پس‌‌انداز..برای طلاخیلی دوس دارم...
دیروز همکار سال که طلافروشی هم داره زنش رو اورده بود تو مغازه‌، جای خودش واسّه، زنش خیلی قلدره..خیلی..از اون زن‌های بازاری سرد و گرم چشیده‌ی خرپوله..مثلا من گفتم نگینای این انگشتره ممکنه بیفته؟ گف آدم هم ممکنه مریض شه بیفته..بی‌ربط بود اما حاضرجوابی خوبی داش..البته به غیر از حاضرجوابی سن ننه‌امو هم داش.....دلم می خواد از این انگشتر گنده‌های در عین حال شیک بخرم..نه خیلی شیک؛ منظورم اینه که شیکیش باب دلم باشه. برای خودم..به نظر خودم..این گنده‌ها اندازه انگشتم نمی‌شن...اما نگاه می‌کنم بازم..زیبا که تخصص طلا داره() می‌گه انگشتر مهمه چون بیشتر به چشم میاد گوش‎واره رو کسی نمی‌بینه..من انگشتر  سنگین دسمو خسته می‌کنه..گوشواره  رو چون تو گوشم جیرینگ‌جیرینگ می‌کنه دوس دارم..اما طلا دوس دارم طلا.
یه سری النگو دیدم اسم‌شون هس اماراتی..من چون از لفظ اماراتی بدم میاد اسم‌شونو گذاشتم هندی..البته از اون طلا هندیای قدیم نیسن..یه نقش آبی توشون هس..دلم می خواد چهارتاشونو دسم کنم شماره یک یا دو...هنو دلم پیش تک پوشای تپلی‌ان..از اون تک پوشایی که گوشه‌اشون، دورشون یعنی، تیزه خوشم نمیاد...گرد و تپل باشه بیشتر به دس میاد..سال گفته یه وقت منو می‌بره یه سرویس طلای خوب از اصفهان برام می‌گیره..نمی‌دونم کیه اما خیلی ذوق دارم براش..
دوست دارم النگو هم بخرم شیش‌تا..اما نه خیلی کت و کلفت..باریکم دوس ندارم..باید محکم محکم باشن و اندازه دستم اما راحت دربیان چون زود خسته می‌شم...حیف النگوا و گردبندامو برا خونه فروختم..یه گردبندایی هستن سه تا چیز دارن..سه تا گل؟ نمی‌دونم...
خیلی طلا دوس دارم خیلی.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 2:56 بعد از ظهر - لیالی

یکی داره بم پیام می‎ده که شایعه کردن تو روانی هستی و زده به سرت رسمی..وحشی شدی..گفتم شایعه نیس خو..راستِ راسته...از قبلم بودم. شما چشم بصیرت نداشتین ببینین. نیاین خونه‌ام که جر نخورین. بهترین کار.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 2:44 بعد از ظهر - لیالی

دومین‌بار وقتی بود که سال سربازی بود...منو انداخته بودن تو یه خونه روستایی..از قبلم گفتم اینارو هزاربار..خونه بزرگ بود..خیلی بزرگ و همه‌اش پلاستر و اسمنت بود..از سوراخای دیوارش مار و مارمولکای گنده و از تو راه آباش موش می‌اومد..همسایه‌ها همه معتاد بودن..زن‌ها خراب...بن یکی دو سالش بود...کف حیاط گلی دشویی گوشه حیاط بود هر وخ می‌خواستم بن رو ببرم دشویی تو زمستونا یخ می‌کردیم..همیشه بن سرما می‌خورد چون سردش می‌شد..دفترچه هم نداش چون باباش سرباز بود و برشن به دکتر مکافات..
.گاهی ...
خونه رو یه روز دزد زد...چیزی هم نداشتیم زیاد..تقصیر سال بود..قفل نکرده بود درا رو مثل همیشه و خونواده‌اش گفتن من خونه رو خالی گذاشتم و دزدا اومدن..زنیکه مادرش و دیوث پدرش..پدرم برای بن یه دوچرخه خریده بود..اون برام مهم بود فقط..اونو دزدیدن و من شکستم..چون یادمه بابام چنتا دله روغن داشت و اینا..فروخته بود و از این و اون قرض کرده بود یه سه چرخه خریده بود برای بن...اونو که دیدم دزدیدن خیلی شکستم...سرویس طلام بود هم..نذاشتن برم شکایت گفتن پسرمونو  یه کاریش می‌کنن...روبرومون بودن دزدا...جرات نداشتن برم شکایت کنم...
یه شب جنده‌ی شماره یک روبرو اومد گف من وسایلتونو خونه برادر شوهرم دیدم...برید شکایت..گف انگشتراتم دیدم دس فلانی بودن..بعدش پدر سال دعوا راه انداخ که چر راهش دادید من تا اون‌موقع نمی‌دونسم چی‌کاره‌اس بعدشم که دونستم چیکاره‌اس دیدم صد شرف داره کارش به گه بازی‌یی که پدر مادر سال سر من پیاده کردن..این شد که اومدن گفتن چرا اینو راه دادید..این فقط مهم بود انگار..
فرداش اومدن همه‌اشون دم در..من تا دیدم‌شون رفتم بن رو گذاشتم خونه آقام و برگشتم..اول از همه سال رو زدم..خیلی هم زدم..بعد خواهرشو..عالیه چسو گدایی که وقتی می‌رفتیم خونه اش و بن نی‌نی بود آلبالو و هلو و زردآلود رو قایم می‌کرد گشت قابلمه‌ها مبادا بچه دلش بخواد و یه دونه آلبالو بش بده..سیبای خراب اینا رو در می‌اورد جلومون می‌ذاش..حالا مسعود کس‌کش برام آدم شده و می‌خواد بام بلاسه من تو رو به گه‌لیسی خودمم قبول نمی‌کنم کرم‌کون...بعدش برادرش که اونم یکی از تخمای حروم باباش بود..اون وقتا از این ریشا مد بود که یه ذره ریش می ذاشتن تو چونه..بش گفتم رُم مادرتو اول برو از رو چونه‌ات بتراش بعد بیا برام مرد شو..بیشتر از همه از زدن اون خوشحال شدم..بعد اون سرمایه‌دار بزرگ که نصف زمینای استان مال اونه..اومده بود طرف که بگیردم صدای بی‌تربیتی دراوردم بادهنم و هنوز یادمه چطور پریدم رو سرش..خدایا چقدر بعدش ولی خسته شدم سال ماد ربه‌خطا البه بعدش خیلی تو خونه منو برای اون کار زد اما خوب که شدم دور روز بعدش زدمش باز..
از اون روزا کسیو دیگه نزدم تا دیشب...خدایا حالمو با زدن خلق جاکشت خوب و خوب‌تر کن.

 

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 2:34 بعد از ظهر - لیالی

بعد اینا..همه‌ی اینا جمع شد و یه شب بشون حمله کردم...سال رو پرت کردم طرف آینه...مادرشو..برادراشو..و فقط دلم می‌خواس دسم برسه به او شمعون جهود..پول‌پرست درجه یک گداگدول که رو گنج و املاک خوابیده و زورش می‌اومد چهارتا کهنه اضافه برا بچه بخرم...هر وخ کهنه می‌شستم زیر بارون..سال مثلا با تاثر نگام می‌کرد که تاثرش به تخمم.برادر کوچکه‌اش برام چتر نگه می‌داش که من که مثلا خیر سرم زائو و اَن بودم نچام...مادرش صداش می‌زد فلانی بیا تو سرما نخوری (انشالا با عقربا و مارای جهنم محشور شی هند جگرخوار) ...خلاصه خواستم فقط دس برسونم به اون تارای سفید مرتیکه زن باز پول پرست کون دوست...که چشش به کفل و رون آدم بود اما نمی‌کرد با اون چشا اندازه سوراخ کف‌گیرش یه دسی ازت بگیره که نری تهران و اندیشه و شهریار با راننده کامیونا و خلافا و اینا برای چهارتا دونه تخم مرغ ارزون‌تر و یه پاکت شیر و فلان سر و کله بزنم...با آدمایی که نه زبون‌شونو بلد بودم و همه‌اشونم به چشم طعمه‌ای ساده‌لوح و شهرستانی و جوون نگام می‌کردن...خلاصه زدمشون اون شب..سال هم که احساس می‌کرد مرد بودنش جلو رو خونواده‌اش خش برداشته منو زد..منم زدمش..اونقد زدمش و برادرش و مادرشو و (جز ترون که هر چی باشه دوستم بود) که دلم خنک شد..فرداشم بچه رو برداشتم و رفتم..

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 2:32 بعد از ظهر - لیالی

سال هشتاد وقتی بن فقط چهل روزش بود با خونواده‌ی سال دعوام شد. برم داشته بودن انداخته بودنم تو یه دخمه چن متر در چن متر و وقتی بن رو از زایشگاه اوردم دیدم یه پتو برام پهن نکردن..خیلی به سختی پتو رو از روی رختخوابام کشیدم پایین و با گوشه‌ی پا بالشی که افتاده بود رو زمین رو هل دادم تا یه جایی درست کردم بشینم...دوتا برادراش هم دعواشون شده بود پیشم و هی هم  رو لگد می‌کردن می‌ترسیدم لگد بخوره به سر بچه...ترون هم مشنگ و خل و چل ایستاده بود و نگام می‌کرد..دانشجو بود و با دس و پا چلفتی بودن همیشگی حال‌به‌هم‌زنش نمی‌ تونس هیچ کمکی بم بکنه اگرم می‌تونس از مادرش می‌ترسید...اینا مهم نیس..یعنی مهمه اما حوصله ندارم..
چهل روز چوب در دهان و دماغ و جاها دیگر بدنم کردن...مادر سال هر روز به  مادرم جلوی روی من بد و بیراه می‌گف..چرا مادرت هر روز ساعت هشت میاد..تا بچه یه ونگی می‌زد می‌گف مادرت و خوهرات چشش کردن..مادر من ده‌تا بچه اورده بود یکی از یکی خوشکل‌تر و تپل‌تر ..نیازی داش نوه‌ی سیاه سوخته‌ی شما رو چشم کنه که ژن زشت باباش غلبه کرده بود تو ظاهرش..(عزیزم بن دوستت دارم..عاشقتم..فقط می‌خواستم به مادر جادوگر و بدجنس بابات حرفی زده باشم و زشتی‌شو گوشزد کرده باشم می‌دونی که عاشقتم و می‎دونم که درک می‌کنی...بوووووووووس) خوب؟ مادرم یواشکی بسکوت و کلوچه‌های کوچولو می‌اورد می‌داد دس کوچک‌ترین خواهرم شیرین که برسونه دسم...روم نمی‌شد مادر سال ببینه قایمشون می‌کردم و بعد به خود شیرین پسشون می‌دادم..گاهی مادرم همه‌ی بچه‌ها رو می‌اورد..همه رو نه با هم البته..که بچه‌امو ببینن..مادر سال عین گه مگس بارون شده می‌رف تو هم..(خدایا ازشون نگذر..می دونی که ظلم چقد کردن بم..می دونی که پول دانشگامو حاضر نشدن بدن..کتاب و ترم‌ها و اینا رو...حاضر نشدن بدن...و داغش رو دلم موند)...بعد اون موقع زیبا دانشجو بود..طفلی از پول کمی که تربیت معلم بش می‌داد با مادرم رفته بودن یه دسبند خریده بودن که بم بدن..کادوی تولد بچه‌ام یعنی..مادر افعی سال یه خیلی ممنون خشک و خالی هم  نگف ..به زور..اون دسبند هم به اضافه‌ی حلقه‌ی ازدواجم سر یه سال فروختم رای بن لباس بخرم...اینه که الان از حلقه گذاشتن متنفرم...دوس ندارم بذارم..اون حلقه ی ساده رو زمانی فروختم که ...

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 2:30 بعد از ظهر - لیالی

مادر شوهر یکی از خواهرام رفته بود شکایت کرده بود علیه خواهرم و جلوی روی قاضی موهایی رو خواهرم از سرش کنده بود گذاش رو میز...قاضی عصبانی شد و داد زد اینا چیه جمعش کن خانوم..
حالا دوستمون کجاشو میخواد ببره نشون قاضی بده...تهدید به شکایت کرده...آخه من موهای سرشو که نکندم فقط...دارم تصورش می کنتم دستمالی که توش موهای یه جاییشه رو باز می کنه جلو قاضی و مظلوم نگای قاضی می کنه...قاضی می گه همه اشو خودش کنده یا از واجبی هم استفاده کرده...
بعد می گه شاید جای پنجه دس اپی لیدی کار گذاشته بود تو آستینش...

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:34 بعد از ظهر - لیالی

آخرین زد و خورد خارج از حوزه‌ی خانوادگیم متعلق به دوران راهنمائیم بود...بعدش هر چی کتک کاری داشتیم درون خانگی بود...سال بچه ها اینا...اما دیشب..اوفی اوفی.
هنوز مزه‌اش زیر دندونمه.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:27 بعد از ظهر - لیالی

بعد دیوثه که باهاشه...همراشه یعنی، اولش خیلی کشیده و روون حرف می‌زد برام...می‌کشید جمله‌ها رو:
- اینه اونی که می‌گفتیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟!
داش طعنه می‌زد به زنه که یعنی اینه فلانی که گفتی بریم پیشش؟
این جوری بود اولش.
دمپایی اولی که خورد به ملاجش رف رو کانال بز و کوهستان:
پَ چرا إی‌جوری می‌کنی؟
تا نزدیک صبح دیشب با سال خندیدیم به این تیکه.

 

خیلی خوشحالم.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:24 بعد از ظهر - لیالی

الان یعنی عالی‌اَمآ..عالی.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:20 بعد از ظهر - لیالی

بش بگو..د اخه سلیطه..من کاری بت دارم؟ اومدی خونه ام ..کنایه و نیش و ددو پهلو بارم کنی..من کُساست زنانه بلد نیسم..می‌دونید کساست چیه..همون سیاست بر وزن اونجای زنانه اس ...بلد نیسم. ایش و اوش و گوز و چس و کس کنم....مشکلی بام داری عین آدم بنال...نداری گه می خوری زخم زبون و زهر کون بریززی...قبلا هم حوصله داشتم و به رو خودم نی اوردم و خودمو روشنفکر و کتابخون فرض می کردم...حالا می دونم که نیسم..کتابخون هم باشم..روشنفکر هم باشم به فرض که نیستم، دوپایی می شورمت... تا یه سال و نیم دو سال پیشم فک می کردم مدارا کنم بعدش می خوام انشاالا همه رو کون بذارم برم..اما حالا دیگه هیچی ندارم برای لو رفتن و ترسیدن...میای خونه ام آدم باش اینقد چشاتو نبند و کونتو باز نکن....بعد توقع درای من چیکار کنم در برابر اون حرفات ها؟ بخندم؟ بذارم بری با سال دعوام شه ؟ به روت نیارم..میارم..خیلی هم میارم و کل کل می کنم و دعوا راه می ندازم و دعوا بالا گرف تا اونجایی که در استطاعت و توانممه که الحمدلله زیاد می شه موقع خشم می زنمت.
..خودشون هزار و یه جور بت می فهمونن جنده و خرابی و کافیه حرف راست رو یه بار بزنی که دس دراز کنن برا زدنت...

کاش فقط ننه هه بشنوه..دلم می خواد فقط بشنوه ..مفصل و  همراه با جزئیات حوصله سر بر.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:53 قبل از ظهر - لیالی

ها بابا من اینم...اینا بهترم می کنه...

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:44 قبل از ظهر - لیالی


تو کشمکش سینه ی زنه اومد تو دسم...می خواسم فشارش بدم چندشم شد..تو همون دعوا یه گوشه ی ذهنم سپردم که دکمه هاش باز کنم بعد خراش بندازم..همین کارم کردم چند ثانیه بعدش...
اما دسم خوب شدا...معجزه‌ی دعوا.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:43 قبل از ظهر - لیالی

زنه رو داری می زنی...تو کتک خوردن هم یادش نمی ره عشوه ی صداشو تعطیل کنه...ووووووواااای...به هرحال عشوه هاش از کونش دراومد..جای گاز و خراش رو نشون سال می ده می گه ببین چیکار کرده زنت...سال فقط گف شما عصبانیش کردید...خیلی اذیتش کردید...به سال گفتم برو تو..برو تو..تو سطح و کلاست خیلی از اینا بالاتره..من اینا رو بلدم...عجیبیش به اینه که دسم تو دعوا خوب شد.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:42 قبل از ظهر - لیالی

امشب دو نفر رو جر دادم. دقیقا جر ها. نه از این پاره‌گیای الکی زود خوب شونده‌ی بخیه‌خور؛نه. خرررررررررررت عین پارچه. یه جر درست درمون...اول دهانی و زبانی و بعد دستی و ..بعد که موهای زنه رو ول کردم دیدم یه مشت مو تو دستم جمع شده...دیدید مالنا چطور کتک خورد؟..من مالنا نبودم تو اون فیلم..گه خورده مالنا بگه من اونم..من یکی از زن‌های زننده بودم...اما خیلی خوشحالم. از سال نود دو تا همین امشب کاری به این مثمرثمری انجام نداده بودم. مرد رو با دمپایی زدم اما زنه...آآآآآآآآآآخخخ آآآآآآآآآآآخ که چه جنده‌ای بود.هر چی خواستم کوتاه بیام نشد...بابات خوب..مادرت خوب..دیدم سرتاپام لرزید..تبم داشتم..مریض هم بودم کل تابستون..اون کس‌کش مادرقحبه هم ریده بود و ریدن خودشه لیسیده بود...اون اول دس دراز کرد روم..بی که من مقصر باشم یا حرفی زده باشم..شروع کننده‌ی دعوا خودش بود و تا گفتم حداقل من به اسم صیغه شدن مهر تونل بهشتی رو اون‌جام نزدم  و دوازده‌هزار نژاد مرد توش دعوت کنم......دس دراز کرد خواس موهامو بکشه..منم..یعنی تموم راه پله رو باش پاک کردم..خیلی روداریه ها می‌دونسین...خیلی....فک کن از آخر دنیا بلند شن بیان خونه‌ات به اسم مهمون..خو؟ و توقع دارن بت تیکه بندازن و تو جواب ندی...چرا؟ چون مثلا به اسم عشق و هر گهی که اسمش هس بو بردن تو گه‌هایی خوردی...نه که مهم باشه برام ها..بقران مهم نبود..اما دلم می‌خواس بزنم..خیلی دلم خواسته بود...چن وقتیه اصلا..بیشتر هم خبرش به گوش ننه‌ام برسه کیف می‌کنم.
خدایا شورکت...
خوب خوندیش؟ زیارت قبول...برو رو زخمات حالا چسب کون بزن.
فکر کردید میاید وبلاگه رو می‌خونید و طعنه‌هاتونم می‌زنید و هری؟!...بشینید روش پس.
بدنم درد می‌کنه..بعد میام می‌نویسم..بعد نمی‌دونم کیه.

+ یکشنبه 1393/08/25ساعت 1:35 قبل از ظهر - لیالی


 بن هیچ وقت داستان ایرانی نمی خونه...دوس نداره...قدیما براش خمره رو خریده بودم. در واقع برای خودم اما خوندنشو به خواهرم و بن که پیشنهاد دادم هر دو دوسش نداشتن...حالا وقتش شده که اونو با داستانای ایرانی آشنا کنم کم کم...قصه های مجید به نظرم انتخاب بامزه ای اومد...البته خودم نخوندمش اما با توجه به روحیات بن حس کردم از این مجموعه خوشش بیاد.
خودم تو سن بن هیچ وقت داستانای مخصووص نوجوان و اینا نخوندم..خیلی نمی شناسم...چیزی که می دونم اینه که دوس دارم این مرحله رو زو رد کنه و از کتابای خودم به اش کتاب بدم برای خوندن...نمیدونم انتخاب درستیه یا نه اما حس می ککنم از اتحادیه ی ابلهان هم خوشش بیاد...البته خودش خیلی دوس داره کافکا در کرانه رو بخونه ...میدونم چرا به خاطر عکس گربه ی سیاه روش!
یادمه اولین کتابشو که نعره ی گربه بود یه نفس تو ماشین خوند..باید یه وقتی بذارم، باش حرف بزنیم با هم...دیدم تو قسمت تفریحات و سرگرمیش نوشته: گفتگو و خندیدن همراه مادرم.

+ شنبه 1393/08/24ساعت 8:26 قبل از ظهر - لیالی


نانا رو آماده میکنم ...تغذیه‌اشو می‌ذارم..که نون باگت کوچیکیه با پنیر و خیار و گوجه..یه نارنگی..کمکش می‌کنم لباس بپوشه..صبونه نمی‌خوره..کمی نون برشته می‌کنم می‌دم بخوره..رادیو در مورد فوت مرتضی پاشایی حرف می‌زنه. اینکه نجف دریابندری بستریه...یادم میاد پارسال به یکی از ترانه های پاشایی پیله کرده بودم..عزیزم نازنینم بود یا همچین چیزی..برای سال یه لقمه درست می‌کنم که اومد بدمش به‌اش و  ...بیشتر از نصف کتابو خوندم...تنها که بشم شاید رفتم تو باغچه بخونمش باز..باید تمومش کنم.
می رم کتاب قصه های مجید رو از زیر بالش بن برمی دارم می ذارم تو کتابخونه...می دونم شبا زیر نور چراغ گوشیش می خونه...
سال میاد دنبال نانا و اونقد نگاشون می کنم تا سوار پیکاپ بشن و برن راننده ابو علی نگام نمی کنه موقع رفتن دس بلند می کنه فقط..سال دور از چشم بو علی برام بوس می فرسته....نانا هم چند بار علنی برام بوس می فرسته و دس کوچولوشو تکون می ده..و دور می شن....گربه اش رو می بینم با موهای سیخ و دم بالا گرفته شده خودشو برام لوس می کنه...می رم و تو باغچه دور می زنم...
تربچه ها فقط شلوغن..نامرتب و مرطوبه...علاقه ای نمی بینم تو خودم توش بمونم...برمی گردم رادیو رو خاموش می کنم چای می ریزم کم رنگ..نونی می ذارم رو هیتر..با کمی نمک کم نمک محلی...
الان زن روزای معمولی ام من.

+ شنبه 1393/08/24ساعت 8:15 قبل از ظهر - لیالی


خوابم می بره و بیدار میشم..پارس و زوزوه ی لاینقطع سگای ولگرد توی گوشمه...چند بار خوابیدم و از خواب پریدم..با تب و هذیان و درد گلو..تنهام توی این اتاق سرد..هیتر رو می زنم و با قدمایی لرزان و نامتعادل از تب می رم دنبال قرص..چیزایی می بینم که نمی دونم واقعا هستن یا نه..صدای پای حرکت مورچه ها..بلنده...انگار سطل رو دارن خالی می کنن...می رم توی سطل رو نگاه می کنم نکنه ماره؟..نیس..شاید موشه..نیس..مورچه اس..چه صدای پایی اما...تا دشویی توی حس و حال حوادثی ام که قبل از خواب آخر تو کتاب می خوندم...خوابشم دیدم؟ نمیددونم...بیرون سرده..شایدم منم تب ارم..چتو رو می کشم رو نانا..
برمیگردم م رادیو رو می زنم..از سکوت وحشت میکنم..می ترسم ببلعدم..می ترسم سکوت بعضی چیزا رو تو وجودم فریاد کنه بعد رودررو شم با همه ی چیزایی که وقتی سکوت حکمفرما می شه با خباثت و موذی گری شروع می کنن چیپ و تاب خوردن و جلوی چشمم لغزیدن..اگه حالم بدتر شه..چی؟ می ترسم بزنه به سرم واقعا..واقعا می ترسم از خودم برای خودم...
رادیو اهنگی سنتیه...خیلی وقته ترانه نمی شنوم..هیچ ترانه ای نمی شنوم که توش حرف باشه....قدیم  و جدید و اینا..همین آهنگ سنتی بی کلام..گرمای هیتر باگرمای پلکام یکی میشه...
-شهرزاد..چی شدی تو؟..بهتر می شی یعنی؟
- شاید...خیلی دیر..خیلی طول کشید..میدونم..بخواب...
-باشه.
احساس میکنم هیچ خوش نیستم...
- تو دردهای تابستون رو  گذرونی
-باید بخوابم..

+ شنبه 1393/08/24ساعت 4:56 قبل از ظهر - لیالی

من یکی‌شونم

+ جمعه 1393/08/23ساعت 9:18 بعد از ظهر - لیالی