گفت:
اگه شوهرم هم بودی اینقد که بت گفتم میذاشتی کنار...انصافا چقد به ات گفتم؟..این دیگه تفننی و دورهمی نیس..عادت شده..عادت روزانه...
عصبانی شیر آب رو بست.
- اگه زنت بودم میگفتم طلاقم بده...ولت میکنم..میرم خونه بابام...حداقل به خاطر دل من نمیکشیدی.
فک کردم همین حالا هم اینا رو بگو. چرا تفکیک جنسیتی میکنی دوست من.
تکیه داده بودم به ستون و کله امو میخاروندم دسم رف رو جای زخم کفش ایمنی پارسال و زود دسمو برداشتم ازش...کله امو  گرفتم طرفش نشونش دادم: ببین این زخمه انگار باز شده.
نگاه نکرد.
-حرفو عوض نکن.
خودم نگاه میکنم  به نوک  انگشتم که یه نمه خونی شده. به خودم گفتم خوب نمیخواد بشه این؟ ندای روحم رسید: به زخم قلبت وصله چون..مرتبطه با اون...
ندا دادم به روحم: جووونوووم...تبلور احساس و کلام.
حواسم رفت باز پی حرفش:شنیدی؟ بات برخورد جدی میکنم...
یه دستی کش شلوار کردی رو سفت کردم که سر خورده بود پایینتر از نافم...یه دستی گره اشو محکم کردم.با کمک دندون.
گفتم باشه...البته همه اش چن نخ سیگاره ها..بساط و خانم یا آقا بازی نیس...به قول ممد کل رابطه از حد پسون نگذشته.
گفت: یک نخ دیگه و برخوردی دیگه بات خواهم داش.
گفتم باش..برو  دیرت نشه. رارنده ات داره بوقشو میزنه.
نگفت خداحافظ.
گفتم دس خدا به همرات عمرم.
رفتم تو به خواهرم گفتم دیگه وینستون قرمز نگیر اینقد..سیبیلمون کَلفته یعنی؟..یه باریک نعناعی‌یی...شکلاتی‌‌یی بیار برامون ژست داشته باشه گرفتنش...خانومیم یعنیا.
خواهرم گفت میخوای کجا بری؟
گفتم دشویی. فرصتی هس هم به حرفای سال فک کنم. تهدیداش کار خودشو کرد.


برچسب‌ها: اوپس لوپس
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:2 توسط aivchn

نانا میگه خانممون گفته شیر برای استخون و عضلات خوبه...از بچه ها پرسیده کی تو خونه زیاد شیر میخوره؟ نانا گفته بابا و بن..اما عضلات مامانم بزرگتره...مامانم شیر ممیخوره اما عضلاتش قوی و بزرگه...خانمشون خندیده. بعد حتی خواسته به خانمشون بفهمونه که مامانم مثل جان سینا و شیمس  قویه...اما گفتن اینا سخت بوده براش...

گفتم روم سفید مادر...دیگه از من مایه نذار برا مثالات. به عمه هات فک کن.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:12 توسط aivchn

نانا از پیش دبستانی برگشته. سال میگه به روش نیار شلوارش خیسه. خودش دس پیش میگیره: ماما تو پیش دبستانی مژبورمون میکنن با ژوراب بریم دشویی...فک کن! دشویی شونم اونقده کثیفه....آدم هی باید خودشو بشوره ...بشوره ...بشوره و تمیز نشه..شلوارش و شورتش و ژورابش خیس میشه خوب.
بعد من به شیرین میگم جمع کن ببر حموم لباسایی رو که دم در دراورده نانا...سال شلنگ آب رو گرفته رو نانا که پاهاشو آب بکشه...بش میگه پاهات از جوراب بو میده...نانا مشکوک به من و خاله اش نگاه میکنه.
 احساس میکنه ممکنه در سکوت و بی که به روش بیاریم مورد شک واقع شده باشه. اخم کرده. ..و بدون شلوار در حالیکه بلوز بلندش رو کشیده رو خودش میره ته باغچه..سال میگه برو تو...
-من عبصانی و قهرم.
باباش شکلک درمیاره: چرا؟
-همه اش فک میکنید آدم جیش کرده باشه تو خودش...این خیلی زشته...خودتون میگید واکسن یه ذره درد داره اما دردش یه عالمه اس..بعد فک میکنید جیش کرده باشم...
سال تهدیداشو به طلاق و ترک در تخت و چیزای دیگه در رابطه با سیگار کشیدن من به گوش و حلقم میرسونه...آخرش خشک و شق و رق میگه بچه رو ببر تو.
میرم تو و به نانا میگم بیا تو.
نانا میگه بای بای بابا...نه...دوست دارم بمونم تو باغچه..از صبح پیش دبستانی بودم خسته شدم..میخوام استراحت کنم.
خواهرم میگه: استراحتت باید ک.ون لختی باشه خاله؟
نانا میگه: حرف ژست نزن.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 13:34 توسط aivchn

حالا همه رفته اند.من مانده ام و دستم...باران زد. روی تاب نشسته بودم که شاخه ی بزرگی از درخت ت کنده شد و افتاد روی توتمان.
به ابرها نگاه میکردم.به کناره های پنبه ای سفیدشان.. که آفتاب تابیده بود به اشان و روشن بودند. فکرهای صدتا یک غاز میکردم. اینکه کم کم دارم به زن مورد علاقه ی سال تبدیل میشوم. زنی که صبحها بیدار میشود صبحانه میدهد و تغذیه و بچه ها را میبوسد. به ناهار فکر میکند. به شستن ظرفها.
و عملا از انجام دادن اینها ناتوان بودم. چون دستم از حیز انتفاع خارج گشته...
پسر دبیرستانی همسایه منتظر سرویس است. آمده خانه ی عمه اش دبیرستانش را برود. این را محمدی به سال گفته. چندبار مچش را گرفتم از بین موردهای خانه ی محمدی نگاهم میکند و خودم را زده ام به ندیدن.
 داشتم به قیصر امین پور فکر میکردم. به شعری که درش میگوید موی تو بنفشه ترین...زنجیر پای دل. فکر میکردم چقدر معشوق یک شاعر بودن خوب است. وقتی به تو بگوید روی تو یهشت برین موی تو بنفشه ترین..زنجیر پای دل.
فکر کن یک روز بیدار شوی و ببینی شاعری برای تو بخواند:
گیسوی تو دام بلا...ابروی تو تیغ فنا.
بعد برای خودم خواندمش. ..تعجب کردم که شعر و آهنگش توی ذهنم مانده هنوز....روی تاب رو به ابرها. خودم را آرام تکان  دادم و خواندمش..یاد این افتادم وقتی دبیرستانی بودم روی من به سوی تو را به سای تو نوشته بودم ...سال برگه را دیده بود دست ترون و حرص خورده بود که چه بلایی شما سر شعر  می آورید آخه...من و ترون همیشه می خواندیمش...شعرش را پای تلویزیون گوشه ی کتاب متون تند تند نوشتم..بعد پاکنویس کردم دادم دست ترون که حفظش کند و از فاصله ی ایستگاه تا دبیرستان بخوانیمش...همان موقع هم خیلی آرزومند و چشم به آسمان به ترون میگفتم به نظرت مردی پیدا میکنم که برایم بخواند گیسوی تو دام بلا ابروی تو تیغ فنا؟...ترون غمگین میشد که آقا اون وقت من از دستت میدم که....بار آخر توی ماشین احسان بودیم...دخترهایی دبیرستانی رد شدند..احسان ایستاد که رد شوند. یکی شان وسط خیابان ایستاد و برای احسان تعظیم کرد عین مردها..که یعنی دمت گرم که ایستادی....یاد خودم افتادم. یک بار ماشین اینطور ایستاد من سلامی نظامی به راننده دادم و بی که راننده بشنود گفتم دمت گرم و زیرت نرم و سرت خوش باد که ترون من را کشید سمت خودش و گفت اینکارها مال وسط خیابان است؟...احسان خندید و ترون گفت وایسا درست ببینمش.. عینکش را نزدیکتر برده بود به چشمش و گفته بود این شاگردمه، براش دارم..دلقک....همان موقعها هم ترون اینطور وقتها من را میزد و گوشه ی مقنعه  را می کشید... تکه ی مخصوص خودمان را میگفت: رودیگه تو بالاخره منو میکشی...خنده ام میگیرد با یاد اینها و بعدش تازه پسر همسایه را دیدم که کوله به پشت منتظر سرویس بود.
داشتم میخواندم دیگر افتاده ام  از پا در این صحرا...که سرویسش آمد.
به شوق یک سلام تو همیشه می مانم را که خواندم نگاهی کرد سمت من و سوار سرویسش شد.خودم را نزدم به ندیدن.
جای ترون خالی بود که اینطور وقتها به من میگفت شهرزاد برات دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 8:32 توسط aivchn

در فصلهای آخر اشتیلر - ماکس فریش پاراگرافها و جمله های خوبی می بینم که دلم میخواهد بنویسمشان اما دستم درد میکند.
و حوصله هم ندارم.
میتوانم بگویم کتاب به طور کلی از آنچه فکر میکردم در ابتدا، خیلی بهتر از آب در آمد...انس خوبی باهاش گرفتم. با این حساب، بخوانید:

 

 

راستش گاهی فکر می کنم، کارِ ما به کارِ کسی می ماند، که می کوشد روی آب راه برود، در عینِ حال می دانم که هر دو می دانیم آب لحظه به لحظه بالا می آید؛ من و تو دیگر زندگیِ چندانی پیشِ رو نداریم، تمامِ چیزهایی که هنوز برای من و تو در زندگی امکان پذیر است، بی کم و کاست بستگی به این دارد که آیا ما، من و تو، آنسوی گذشته ها به هم می رسیم یا نه؛ این گفته ناامیدانه به نظر می رسد، می دانم ولی درست عکسِ این ست؛ "امید" است، اطمینان قاطع ست که هنوز برای من و تو آستانه ای هست، آستانه ای برای ورود به زندگی، تو به زندگیِ خودت، من به زندگیِ خودم، البته تنها یک آستانه، و هیچ یک از ما نمی تواند، تنهایی از آن بگذرد، می بینی، نه تو، نه من؛

[...]
اگر می توانستم دعا کنم، می بایست دعا می کردم امیدم را به رهایی از خود به تمامی از دست بدهم؛ ولی کوششِ هرازگاهی برای دعا، از آن رو به شکست می انجامد،که امیدوارم بتوانم با دعا به نوعی متحول شوم، از ناتوانیِ خود رهایی یابم، و همین که احساس می کنم، رهایی محقق نشده، امیدم به اینکه در چنین راهی گام برمی دارم را از دست میدهم؛ منظورم از راه، نهایتآ همان امیدِ رهایی از خود است. این امید، زندانِ من ست، می دانم؛ ولی وقوفم بر آن، آن را از میان بر نمی دارد، فقط زندانم را، ناتوانی ام را، حقارتم را نشانم می دهد.
به قدرِ کافی ناامید نیستم یا بقولِ مومنان آن اندازه که باید و شاید تسلیم نیستم. می شنوم که می گویند: تسلیم شو! تا آزاد شوی؛ زندانِ تو آن لحظه ای از میان می رود، که بپذیری در مقامِ انسانی کوچک و ناتوان از آن خارج شوی.
خیال دارند دیوانه ام کنند تا بتوانند به راهم بیاورند، و به نظم دلخواهشان برسند و در این راه از هیچ کاری ابا ندارند؛
اشتیلر- ماکس فریش

» "اشتیلر" به صورتِ یادداشت های روزانه نوشته شده است، یادداشت هایی اغلب خیلی عجولانه؛ ولی نه به قلمِ پیکرتراشی به نامِ اشتیلر که در اصل، خودِ "ماکس فریش" ست، بلکه به قلمِ شخصی به نام جیمز لارکین وایت از اهالیِ نیومکزیکو که در سفر به سوئیس بازداشت و به زوریخ منتقل می شود، زیرا پلیس حدس می زند، که او کسی نیست جز آناتول لودویگ اشتیلر مفقودالاثر که به جرم مشارکت در عملیات جاسوسی، به نفعِ روسیه تحت تعقیب است؛ مستر وایت در زندان می کوشد با نوشتنِ خاطراتِ خود ثابت کند اشتیلر نیست؛

فرمِ رمانِ ماکس فریش از یادداشت های جعلیِ شخصیتی ساختگی بوجود آمده ست که در نوعِ خود بکر و درخشان ست؛ اما هیچ فرمی به فرمی واقعی بدل نمی شود مگر آنکه ضرورتی اجتناب ناپذیر در میان باشد؛ حال سوالی که در مقابلِ رمانِ ماکس فریش به ذهن متبادر می شود آن ست: که چگونه می توان از حدیثِ خود، رمان ساخت؟ و یکی از صور آن: " چگونه می توان هویتِ خود را انکار کرد، بی آنکه آن را ابطال نمود؟ و فرمِ اشتیلر این ست: وایت هویتِ انکار شده ست در کنار اشتیلر ابطال نشده؛ علاوه بر این: اینجا در این مسئله، فرم و واقعه یکی اند؛ واقعه ی کتاب، محاکمه ی وایت، ادعای مکرر اوست که اشتیلر بودن خود را انکار می کند، و ادعای مکرر دیگران (ماموران دولت، دادستان،وکیل مدافع، یولیکا و...) که او اشتیلر ست؛ به این ترتیب آزادی بازگوییِ حدیث خود فراهم می آید، هر چند آزادیِ بدست آمده از نوعِ "خود را به خُلی زدن و نقش بازی کردن ست". به هر حال "من" به چیزی تبدیل می شود که دیگران ادعا می کنند، و از این طریق امکانِ آن فراهم می شود که فریش ادعای دیگری در برابرِ آن بگذارد: " نه من"؛ به عبارتِ دیگر: به جای من، یک منِ جعلی می نشیند، و به این ترتیب "من" سوژه می شود؛ به بیان ساده تر: فریش از طریقِ این فرم، که در عینِ حال هم واقعه و هم مسئله است، خود را به شخص دیگری تبدیل می کند، که در آغاز از خود می گوید نه اشتیلر، از وایت که اشتیلر برایش "دیگری" به حساب می آید، کسی که به مرور کنجکاوی او را بر می انگیزد، تا جایی که به تحقیق درباره ی او می پردازد، زیرا دیگران مدام ادعا می کنند که او اشتیلر ست؛
مستر وایت در زندان، می نویسد که ثابت کند اشتیلر نیست؛ او از یک طرف، از زندگیِ خودش می گوید، و از طرفِ دیگر حوادثی را که در زندان تجربه می کند مو به مو روی کاغذ می آورد و از طرف دیگر سعی می کند از کارِ اشتیلر سر در بیاورد؛
توصیف های او از آنجا که دیده ست، مکزیک، صحرا، نیویورک، غار آهکی، کالیفرنیا، رنگ و بوی اروپایی ندارد؛ امروزه وقتی اروپایی ها از یک منظره حرف می زنند، چیز دیگری را در ذهن مجسم می کنند؛ آن چیز گاهی روح است، گاهی اسطوره، گاهی فلسفه، گاهی میهن و سرزمین؛ حال آنکه وایت منظره ها را طوری توصیف می کند، گویی از کره مریخ آمده و چیزی را که پیش رو دارد برای اولین بار می بیند؛ گویی چشم انداز یک ستاره را تماشا می کند؛ 
وایت وصف این مناظر را با داستان های خود به درخشانی می آمیزد اما این ها کافی نیستند تا ثابت کنند او اشتیلر نیست، در نهایتِ داستان هم که وایت همان اشتیلر می شود، کنوبل، نگهبانِ زندان ست که حالا احساس می کند شغل ش دیگر اهمیتِ پیشین را ندارد، زیرا او باور کرده بود که به جای نگهبانیِ خرگوش ها و مرغ و خروس های بی آزار ِ سوئیسی دارد از یک گرگِ درنده به نامِ وایت نگهبانی می کند که آمریکایی ست و مرتکبِ پنچ قتل شده است؛
نهایتآ مهمترین وجه رمان، و در عین حال جذاب ترین بخش ش وجهِ سیاسی آن ست؛ داوری وایت از سوئیس، توصیف ش از کشوری که او را زندانی کرده است، با دیدِ توریستی که اغلب مبنای قضاوتِ این سرزمین ست بسیار متفاوت ست؛ وایت به زندان، نمره ی قبولی می دهد: تمجیدی نه چندان بی اهمیت از سوئیس، کشورِ میزبان؛ زندان ایرادی ندارد اما محیطِ بیرون، دنیای بیرون از زندان، که به آزادی شهره است و وایت گاهی فرصت می یابد به قصدِ مقایسه سری به آن بزند...

- گزیده ای از نقدِ فردریش دورنمات درباره ی کتابِ "اشتیلر" اثر ماکس فریش؛

- پانوشت: کتابِ "اشتیلر" اثر ماکس فریش را از اینجا می توانید دانلود کنید؛ » متن آلمانی؛


درج متن کتاب از اینجا.


برچسب‌ها: bookez
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 0:30 توسط aivchn

از خانه‌ی هاشم برمی‌گردم. خریدهایم دور و برم است. حوله‌های رنگارنگ، شلوارهای چسبان..لباس‌هایی برای نانا...لباس زیر...شال مشکی برای زیر عبا...مشکی برای محرم... 
وقتی رسیدیم مادرش داشت حیاط می‌شست. رفت شلنگ را بست و صورتم را گرفت میان دستش و چیک و چیک هر دو لپم را بوسید. قدکوتاه با پوست روشن و شیطنتی خوش‌ذاتانه در نگاه.در اتاقک گوشه‌ی حیاطش را باز کرد و رفتیم تو.  اول از همه سبدهای به قول خودش کرست و شورت را می‌گذارد جلویم. همه ساتن کش و براق. رنگ‌های جیغ بنفش و قرمز و زرد.سایزها همه هزار و یک الله‌اکبر. یکی از یکی لارژتر. عبا می‌آورد برایم. سرآستین سنگ‌دوزی شده با گل های ساتن و مخمل. جنسِ  ندا. عبا را می‌خواهم از بازارعبدالحمید بخرم. سرسری بی‌که بزنم توی ذوقش نگاه میکنم. سایز شصت می‌خورد به من. شصت و دو می‌آورد که بلند است و گل و گشاد...توی شصت و پنج گم میشوم..اصرار دارد گل گلی بردارم. میگوید جوانی ساده برای چه‌ات است.
عروسهایش می آیند و شلوغ میکنند. زن هاشم میگوید عمه(مادرشوهرش که عمه ی واقعی اش هم هست) برای محرم جنس آوردی؟..یکی‌شان شالم را برمی‌دارد سرش میکند. فکر میکنم بعدا بشورمش. همه اشان احساس تکلیف کرده اند موهایشان را روشن کنند. زیتونی ...کاهی..کرم..با زمینه های عسلی یا تماما همان رنگ. بلند حرف میزنند و حرکاتشان تهاجمی است. از مریضی بچه های هم میپرسند...کدامشان آبله گرفته ..پوست کدامشان خارخاری شده...کی سرما خورده.
مادر هاشم به یکی شان که بلندتر از بقیه حرف می زند و بی ریخت است و کلیپسش وسط سرش است میگوید توی کتاب نوشته اینها کوهان شتر است...عروسهایش کرکر میخندند که عمه کتاب چیه..واتساپ. مادرشوهرش میگوید وایساپ یا نمیدونم چی. اینا کوهان شتر آخر الزمانه...
عروسها بین هم میخندند و مادرشوهرشان بی که توی جمعشان باشد همراهشان  میخندد. خیلی به حرفی که میزند اعتقاد ندارد. شنیده و دارد میگوید که عروسهایش را خندانده باشد.
برای مادرم شله و شلوار خانگی می خرم. هوس میکنم برای خودم شلوار کردی بخرم. همه اشان بلندند برای من..سر حوصله باید بگردم تویشان. زن هاشم همچنان ضجه میزند مامان بن برا خودت تاپ و شلوار بخر. هی حرف را عوض میکنم. فکر میکنم اگر بدانی شلوار کردی را برای خودم میخواهم نه شوهرم سکته خواهی کرد. اینجا زنها در جلب نظر و رضایت مردهایشان رقابت دارند....ابروها همه تاتو شده و هاشور خورده.موها روشن..ابروها تاتوهای ماژیکی مصنوعی بدرنگ دارند. زرشکی..بادمجانی...با زاویه های تیز و گوشه دار..به ابروهای بلند و قوس دار من ایراد میگیرند که بدند و "حالت خاصی" ندارند.
به خودم نگاه میکنم توی شیشه ی ویترین.. زنی با کله ای تقریبا بی مو...دستی آویزان به گردن.ابروهایی با فرم خودشان..دمده و قوس دار...با خط سورمه کشیده بر پلک پایین. ..اوج   آرایش یعنی...بی هیچ زیور آلات.
دست میکشم روی سرم و موهای چند سانتی ام را میخوابانم یک طرف...لابد بروم مدتها سوژه ی محافل زنانه خواهم بود: پس چرا اون طوری بود؟  مثلا زن مهندسه..صد رحمت به ما که اسممون روستانشین و دهاتیه...هار هار هار.
مادر هاشم میگوید به مادرت رفتی یا پدرت؟ شبیه خواهرت نیستی. خواهرم جای من جواب میدهد به عمه‌ام...برمیگردم  به خواهرم نگاه میکنم.
هیچ وقت فکر نکرده بودم خودم به اش...زنها فکر میکنند خواهرم دارد شوخی میکند...: حواله کردن جواب سئوالهایی که دوس نداریم به عمه خانمها. خواهرم را میشناسم میدانم شوخی نمیکند. از این بازیها بلد نیست.
از خودم میپرسم توی این دنیای وحشتناک مهم است شبیه چه کسی باشی؟ به خودم میگویم:
من نمیدونم از من نپرس...خودم از من میپرسد: پس از کی بپرسم جواب میدهم به خودم: چه میدونم. از عمه‌ام.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 0:1 توسط aivchn

سال دارد نهال‌های جدید آلووئه‌را را از کنارش برمی‌دارد و می‌گذاردشان توی گلدان. خواهرم کمکش می‌کند. بوسی  با سینه‌های درشتش رد می‌شود. باز حامله است. نگاه و میومیوی خسته‌ای دارد.
نانا با دست واکسن زده صدای قورباغه درمی‌آورد و می‌پرد و دستش درد می‌گیرد. خواهرم می‌گوید دوازده‌تا نی‌نی داره....سال می‌گوید خیلی بیشتر وظیفه‌ی ازدیاد نسل گربه‌های این خطه رو به عهده داره...می‌دانم منظور خواهرم بوسی نیست. آلووئه‎‌را است..خواهرم متوجه منظور سال نشده و سال متوجه حرف خواهرم...چون خواهرم بوسی را ندیده و سال دیده...کل‌کل دوستانه و آشتی‌داری می‌کنند...خواهرم می‌گوید برگ‌های آلووئه‌را شبیه رونه...و نگاهم می‌کند.
صدای قرآن قبل از اذان بلند می‌شود. نانا کرم کاکائو با انگشت از لیوان برمی‌دارد و می‌خورد...به نانا می‌‌گویم بسّته.
صدای الله‌اکبر بلند می‌شود.
انگشتانم را می‌بوسم می‌گذارم روی پیشانی و لبانم را تکان می‌دهم انگار چیزی زمزمه  کرده باشم.
خواهرم می‌گوید انگار آقای ت‌ئه که داره اذون می‌گه.
نانا می‌‌گوید: فردا بارون می‌زنه...رنگین‌کمان می‌زنه...رنگین‌کمون هم می‌شه..قوس‌قُزَح هم می‌شه...رن‌بو هم می‌شه...ماما به نظرم رنگین‌کمونا جیش نمی‌کنن...چون رنگین کمون موجود زنده نیس...ماما بارون تو رو افسرده می‌کنه...حیف چون بعدش رنگین‌کمون می‌زنه...ماما مورچه‌ها دارن غذامونو می‌دزدن...می‌تونم له‌اشون کنم...؟ اونا موجودات زنده‌ائی‌ان اما دزدن...اما فکر کنم بهتره اذیتشون کنم فقط...نه ماما؟
- نمی‌دونم..اما می‌دونم فعلا یکی‌شون این‌جامو گاز گرفته حالا.
-کجا؟
-این‌جا.
خواهرم می‌خندد و یکی از برگ‌های آلووئه‌را را  به طعنه و منظوردار نشانم می‌دهد. خوب منظورش را متوجه می‌شوم من.
سال رفته نماز بخواند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 18:6 توسط aivchn