این بود فیلمه.

آب‌بندی توش زیاد بود...برا دراز شدن رو مبل و تمنای آب‌مرکبات‌گیری خوبه.

+  پنجشنبه 1393/11/09ساعت 1:0 بعد از ظهر  aivchn 

 بچه‌ها زود خوابیدند و سال گفت فیلم نیکول‌کیدمن می‌بینی؟ گفتم آره...گفت البته به نظرم باید مومنتو رو ببینی قبلش. از روی همونه..اگه اینو اول ببینی احتمالا از اون دیگه خوشت نیاد. گفتم من همیشه تقلیدیا رو از اصل‌ها بیشتر خوشم اومده... معمولا تو داستانا حتی..همیشه اولش اتفاقی نسخه‌ی دوم رو دیدم بعد نسخه‌ی اصلی رو دیدم یا خوندم...قبلا این قضیه باعث می‌شد رنگ و رو ببازه پیشم اولیه دیگه..وقتی اول، دومیه رو خوندم یا دیدم... اما حالا بیشتر به اصالت اثر اولیه پی می‌برم...از این حرفا می‌زدیم و از یه بشقاب غذا می‌خوردیم...البته سال بیشتر سعی می‌کرد بخوره (کاش من هم زنی ناز و کم‌خوراک بودم) چون لقمه‌های من جانانه بود و اون جنتلمنی تا می‌کرد با من و غذا....
بعد اون رف پرت شد رو مبله درازه که شبیه خودشه و من رفتم پرت شدم رو مبل کوتاه که اصلا شبیه من نیس و فیلم رو دیدیم..گف بیا پیش من گفتم نه باید به اندازه‌ی کافی دراز شم و مطمئن شم غذا صد در صد به چربی تبدیل شه مبادا یه‌ذره‌اش حیف و میل شه و بسوزه...گف از شنبه رژیم رو جدی بگیر ..گفتم باشه تو همین‌طور...گف من باید بشم 65 و تو 60..یا من بشم هفتاد و تو بشی 65 و اینا...گفتم هر چی خدا بخواد جگرم و دلم ژله خواس اما ترسیدم دعوا شه.
با فاصله‌ی چتد متری از هم فیلم رو می‌دیدیم..من البته سعی می‌کردم با تبعیت از قوانین فیزیکی کارآگاه گجت پامو برسونم به گوش سال اما موفق نمی‌شدم..هر چی کردم پام نرسید بش و متوجه شدم چقدر کارتونا و قوانین فیزیکی‌شون دروغگوان.
فیلم اسمش رو یادم نیس..اگه اینو نوشتم سرچ می‌کنم پیداش می‌کنم اما نیکول کیدمنش خیلی الکی اول فیلم پشتشو که همانا باسنش هست رو نشون‌مون می‌ده. واقعا لازم نبودا. خیلی بیخود پشت سفید نیکول کیدمن رو می‌بینیم...یعنی هیچ کمکی به قصه و جریان فیلم نکرد این صحنه صرفا فقط چون پشت نیکول کیدمن بود نه پشت ننه‌ی رحمت ِ خدادادزاده..دیدیمش و من از روی مبل که پشت سال بود بلند گفتم ولک برفه لامصب...سال محلم نداد و گفت الکیا..تو فیلمای دنزل واشنگتن اصلا پشت نشون نمی‌دن...گفتم خو معلومه دنزل واشنگتن برا چی پشتشو نشونمون بده..برا رنگ یا فرمش؟ گف منظورم اینه که اونا فیلمای تمیزتری‌ان...گفتم این فیلم کثیفه از نظرت؟ گف نمی‌دونم اما لازم نبود..گفتم تو مرد خوبی هستی.
"تو فیلم پشت دوست نداشتنت" منو کشته ...گف مسخره کن حالا... بعد گفتم سال چرا با این‌که نیکول کیدمن پنجاه سالشه لاغره؟..گف هزارتا عمل کرده...گفتم نه خیر...گف ورزش کرده..گفتم منم دوس دارم خو...ورزشم می‌کنم اما این‌زوری نمی‌شم....این حرفا رو هم با صدای بلند می‌زدم چون مبلامون با هم فاصله داش..سال گف فیلم رو ببین.
بعد شوهره که بعد می‌فهمیم شوهره نبوده که زیده بوده(الان لو دادم..می‌خواستید اول فیلم رو ببینید بعد اینو بخونید) داره آب پرتقال می‌گیره..گفتم سال؟! آب‌مرکبات‌گیری برقی بخریم؟..تو رو خدا...خیلی خوبه..همه دارن حتی خونه‌ی نیکول کیدمن اینا...سال گف باشه..انشالا..ببینیم چی می‌شه..گفتم نه خیر این یعنی نمی‌خری..باید بگی حتما...گف حتما، فیلم رو ببین...بعد شوهره که بعد می‌فهمیم زیده بوده و خودش زده نیکول رو ناقص کرده (هاها) بش می‌گه شب چمدون ایناشو ببنده می‌خواد ببردش هتل...من نالیدم...بلند هم..:
سال؟! تو رو خدا...هتلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....هتل بریم من و تو فقط...به یه مناسبت..سال یه وقت برام اتاق تو هتل رزرو کن بی که بدونم بیا و شگفت‌زده‌ام کن..باشه سال؟ به یه مناسبت که فکرشو نکرده باشم اصلا.....بعد منو ببر...قبلش هم بلیط برامون بگیر...دو نفری تو رو خداااااا سال...؟! با اتوبوس هم اشکال نداره...بعد بریم تو سالن هتل چیز بخوریم...زیاااد بخوریم...تو هم لباس شیک پوشیده باشی...و از این میز گردا داشته باشه که دور تا دورش خوراکی باشه...یامی...بعد سال؟! ...سال نگا کن منو...بریم تو اتاق من با حوله حموم به بیرون که چشم‌اندازی زیباس نگاه کنم و تو دراز کشیده سیگار برگ به دس با یه شورت سوکسی با نگاهی اغواگر بزنی کنارت و من بیام پیشت سیگار برگتو دونفری بکشیم و تو به من بگی گربه‌ی فلان من چطوره..مثلا گربه‌ی مهربون من...
سااااااااال؟
سال؟
امممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
سااااااال؟ جواب‌مو بده سال.....
- باشه...به جز سیگاربرگ یه فکری می‌کنم برات.
- سیگار برگم باشه ....نباشه نمیام.
- نیا.
- ساااال؟
- فیلم رو ببین...می‌خوام ببینم تا آخر فیلم دیگه چی می‌خوای ازم؟
- هوچی.
هوچی: همین‌طورِی ِ الکیه هیچی.

+  پنجشنبه 1393/11/09ساعت 11:55 قبل از ظهر  aivchn 

وقتی برای هم توی کاغذ چیزهای محترم و بسیار آبرومندی می‌نوشتیم که حد و مرزشان از طرف او کنترل می‌شد (جز بار قبل از آخر که من زد به سرم و شما شد تو و علاقه شد دوستت دارم و دوستت دارم شد عشق و فلان..و خستگی شد دلتنگی و دلتنگی شد خواستن و ...) .برایش نوشته بودم به نظرتان بعد از ازدواج برای هم عادی نمی‌شویم؟ معمولی؟ حوصله‌امان از هم سر نخواهد رفت؟ بس که گیرم، دردم، توی زندگی همین بود تا آن موقع.
گفت از طرف خودم سعی خودم را می‌کنم که برای شما نشوم ..شما هم نه. برای من نمی‌شوید.
دیروز ازش پرسیدم حوصله‌ات را سر نمی‌برم؟ داشت می‌راند. گفت جز وقتی پیله می‌کنی به این‌طور سئوال‌ها نه...گفتم واقعا؟ گفت واقعا..بعد زد گوشه‌ی سرم و گفت این‌جا چیزهای قشنگ داری. پر از خلاقیت...این‌جا هم...سمت چپ سینه‌ام...: چیزهای قشنگ زیاد داری.
منظورش قلبم بود...
من خوشحال شدم....اجازه بدهید دقیق شوم. شدم؟ نه. این سئوال را زیاد پرسیده بودم و این حرف‌ها را از این و ان شنیده بودم...فرمان را گرداند و گفت من حوصله‌سربرم؟نه؟ گفتم بعضی حرف‌هایت آره..البته تقصیر تو نیست ها من را که می‌شناسی چقدر حوصله‌ام کوچک است...صبور نیستم و وقتی از چیزی خوشم نیاید کش دادنش اذیتم می‌کند. اما به طور کلی حوصله‌ام ازت سر نمی‌رود چون من را می‌خندانی.
گف تو هم...تو دیونه‌ای و من را می‌خندانی.
گفتم پس خانواده‌ی خوشبختی هستیم؟..دین دین.
خودش هم با لحنی که همیشه این‌طور مواقع که به نتایج خوبی می‌رسیم با هم که انگار یک آگهی بازرگانی قدیمی باشد، می‌خوانم، خواند:
ما خانواده‌ی خوشبختی هستیم...
ما خانواده‌ی خوشبختی هستیم.
دین ..دین.
گفتم یاد است گفته بودی سعی خودم را می‌کنم؟ گفت آره..گفتم ممنون که سعی خودت را کردی...سعی خودت را می‌کنی که حوصله‌ام ازت سر نرود.
گفت چوکولو.
گفتم ممنون که با این‌که خر پیری شده‌ام همچنان به من می‌گویی چوکولو.
..................................................................................................................
سال برای من تکراری نشده. توی زندگی باهاش آدم‌های دیگر عین قاشق نشسته خودشان را انداخته‌اند وسط. من را هم برده‌اند....اگر پا می‌داد ترکش هم می‌کردم...اما سال یک اگر بخواهم از بدی‌هایش بگویم می‌شود یک طومار و اگر بخواهم از خوبی‌هایش بگویم تمام وجود و شخصیتش را در یک جمله خالاصه می‌کنم:
سال بدذات نیست.
عرب‌های خوزستان می‌گویند لااتعاشر البذات و ال ما عنده صاحب.
با آدم بدذات که کسی رو واقعا دوست خودش ندونه معاشرت نکن. این یکی از جمله‌های ساده و برگرفته از واقعیت‌های زندگی است. واقعا آدم بدذات همان اول خودش را لو می‌دهد و به مرور اذیتت می‌کند.
سال بدذات نیست پس بدخواه کسی هم نیست. ذات پاک و تمیزی دارد. وقتی می‌گویم پاک منظورم این نیست که به این یا آن زن نگاه نکند یا بکند یا با این بلاسد یا نلاسد یا حتی با این بخوابد یا نخوابد یا هوس این را بکند یا نکند ..و دقیق‌تر کسی جز من را دوست داشته باشد و عاشق باشد یا نباشد..
نه.
منظورم این است که برای کسی بدی نمی‌خواهد. حسادت توی وجودش نیست یا اگر هست خیللی کم‌رنگ است. افق دید وسیعی دارد و قلبش بزرگ است.
این‌ها هست که بعد از این‌همه سال باعث شده برایم تکراری نشود به‌گمانم. برایم روح آدم‌ها مهم است...احساسم در مورد آدم‌ها مهم است.
بله من مجبور بودم با سال ازدواج کنم چون شرایط خوبی نداشتم اما می‌توانستم صبر کنم کس دیگری بیاید خواستگاری یا کس دیگری را انتخاب کنم اما دست گذاشتنم روی سال دلیلی داشت که حتی یک‌ذره در موردش خودم را گول نمی‌زدم:
سال آدم بدی نیست. خیرخواه است و موقع کمک،کار...در هر چیزی وجدانی و با انصاف است. از چیزی خواه وقت باشد یا پول یا کیفیت کار یا ..نمی‌دزدد.
توی این همه مدت یک‌بار حتی ندیدم یک ریال پولی که حس کند حقش نیست وارد خانه کرده باشد...این فلسفه را ندارد و به شدت باهاش مبارزه می‌کند: دولت از ما می‌دزدد ما هم از دولت بدزدیم.
یا همه بد می‌رانند پس من بد برانم...از توجیه متنفر است.
و منکر بدی‌های اعصاب خردکنش نیستم...چیزی که باعث می‌شود قربان صدقه‌ی سال نروم هی چپ و راست و برایش نمیرم و در عین‌حال قلبا به‌اش احترام بگذارم و توی زندگی باهاش حوصله‌ام سر نرود این است که وجودش آرامش دهنده است..برای این‌که قابل‌اعتماد است. قابل‌اعتماد بودنش از این جهت است که می‌دانی بدی‌هایش از روی خباثت یا بدخواهی نیست. خواسته و از روی برنامه به تو ضربه نمی‌زند...و این‌که دل‌سوزم است. وقتی ناراحت می‌شوم گریه می‌کنم وقتی به‌اش پناه می‌برم حمایتم می‌کند...روحا هوایم را دارد.
و می‌دانم..این را مطمئنم..با وجود سرک کشیدن‌های طبیعی‌اش به این سمت و آن سمت هیچ زنی جز من چشمش را پر نمی‌کند...چشم و دلش را...و دست و تنش را.
این را مطمئنم و حاضرم رویش قسم مرگ بخورم.
چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ که برای خدم ردیف‌شان کرده باشم؟ نمی‌دانم.
شاید.
شاید برای این‌که خودت را مجاب کنی باید...و شاید نه فقط خواسته باشم انصاف به کار برده باشم.
............................................................................
دوری از خانه‌ی پدرم.
این یکی از نعمت‌هایی است که هیچ وقت برایم تکراری و عادی نمی‌شود...دوری از مورتون و .....لیست طویلی که بررسی هر کدام از مواردش پیرم می‌کند.
این هم جز نعمت‌هایی است که مثل تلویزیون رنگی هیچ‌وقت برایم عادی و معمولی نمی‌شود.

+  چهارشنبه 1393/11/08ساعت 2:52 بعد از ظهر  aivchn 

یک روز اعصاب خرد کن و سیاه.
از دیروز حالم بده. از دیشب. از پریشب.
دخترک باز مریضه...آبلیموشیرین و پرتقال گرفتم بش دادم و شیر داغ و عسل...فعلا همینا رو خورده...دیگه داره از این‌همه مریضی می‌زنه به سرم. حس و حال هیچی رو ندارم و حس می‌کنم از همه چی متنفرم. از همه‌ی اونایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم حتی.
تنها کاری که تونستم با کمی لذت خرد شده انجام بدم تمام کردن قلب سگی هس.
باز خوبه سال هس. دیشب تو ماشین دور کوچیکی زد و نشستیم جایی..یه بادی به سرم خورد..لذت کوچیکی بود که وقتی برگشتم تو ماشین باز غلظت ابرای سیاهی که تو روح و قلبم متراکم شده بود متعجم کرد.
هیچ کس نمی‌تونه و نمی‌خوام و نمی‌خواد برای من کاری انجام بده اول منم. آخر هم منم.باید تمام روابط و وابستگی‌ها رو از ریشه بکنم...در آدما رو سمت خودم ببندم.
خودم بمونم و خودم...واقعا از آدم‌ها خیری نمی‌رسه. واقعا.
باید روحمو ببرم حمام.
باید بچسبم به سال دکمه‌های پیرنشو باز کنم بچسبم بش و رو خودم همونا رو ببندم...این کار رو با تن و بدنش نکنم. این بد درد نمی‌خوره..باید اون‌طوری برم تو قلبش قایم شم.
حس می‌کنم فقط همون هست که می‌تونم رو محبت و عشقش حساب کنم...هر چی بین ما پیش اومده و نیومده...اون آدمیه که وقتی حالم بد باشه می‌تونم گوشی رو بردارم بگم سال؟ یه جوری‌ام و شماره‌اشو عوض نکرده باشه...و نگه اگه مزاحمم بشی تو رو به خاک سیاه می‌شونم...و چیزهای دیگه...خودشو خیلی چس فرض نکنه..
فقط  دوس دارم بیاد بش بگم به نظرت برای نانا چیکار کنیم...بگه: درست می‌شه عزیزم.
بش بگم: به نظرت یه روز چیزی می‌نویسم؟ بگه آره...حتما عزیزم.
اگه نوشتم و مردم برام چاپ می‌کنی؟ نگه نه به من چه مگه من شوهرتم...
خاک بر سر تو که من به تو ارزش داده بودم و ازت چیزی خواستم که اندازه‌ی درکش نبودی حتی...
چاپ کنه یا نکنه...بنویسم یا ننویسم...سال هست..سال رو دارم و من نه که بی‌عرضه‌تر از این حرفام اما اون بوده که قدر همه‌ی چی‌مو دونسته و می‌دونه:
محاله بذارم از دستم بری.
این رو امروز وقتی نانا رو می‌برد دکتر بم می‌گف...وقتی گفتم سال دوس دارم بمیرم من زندگی تو و بچه‌ها رو خراب کردم و خودم رو...
گفت: من می‌دونم چی و کی هستی...محاله بذارم از دسم بری.
گفتم من بدم...خیلی بد..چیزایی هم هس که اگه بدونی..
اخم کرده گف: هیسسسس نگو دیگه.
کات کن و شروع کن رفت و من رو خاک نشستم و دلم می‌خواست بالا بیارم و اوردم بالا اوردم...عق می‌زدم و یه چیزی از یه جای وجودم عین کثافت می‌جوشید و از روحم می‌ریخت...نگهبان گف چته خانم مهندز...رو خاک رو به چاله‌ی تو خاک عق زدم بلند ..با تمام وجودم..بعد شلنگ رو گرفتم رو صورتم...اشک نبود
به خودم گفتم سال هست.
قبلا بود.
قبلا حس نمی‌کردم هست
حالا می‌دونم که هست.
با سال شروع می‌کنی باز...
و حالا روز سیاه باری و غلیظ از خشمم از خودم و تمام احساسات بدم..ادامه پیدا کرده...امروز با سال می‌رم پیش ک.


+  چهارشنبه 1393/11/08ساعت 1:52 بعد از ظهر  aivchn 

نشسته بودم دم در. به آسمان نگاه می‌کردم که پر از ابرهای بره مانند سفید بود و بر دل آبی خوش‌رنگش می‌چریدند...باغچه‌ام از گل‌های بنفش و صورتی و سرخابی ِ شب‌بو پر شده بود...سوفی رزهای ماتیکی رنگ داده بود..خوش‌عطر...سرمست کننده...نسیمی می‌وزید و شاخ و برگ نخل تق‌تق صدا می‌داد....توی آسمان هواپیمایی سفید به سمتی که نمی‌دانستم کجاست خیلی دور بالای ابرها پرواز می‌کرد...
دارودسته‌ی آپاچی‌ها پیداشان شد و گفتند امشب سالن اجتماعات مسجد برنامه دارد برویم...غروب بود دیگر که گفتم باشه.
دیدم چادر مشکی ندارم عبایم گِلی است. ..به‌اشان گفتم چادر ندارم..زینب گفت اضافه دارد..مادرش یکی اضافه دارد. رفت آوردش..نازک بود و طرح پرمانندی رویش بود برجسته..روسری بستم و جوراب هم نداشتم شکر خدا...جوراب مشکی زنانه...جوراب سفید زمستانی پایم کردم و سر نانا روسری بستم.. و راه افتادیم..توی راه تا مسجد کرکر و هرهر زن‌ها به راه بود..در مورد خسروی می‌گفتند که خانه‌اش را دزد زده و بس که زنش نیست خانه ...قبل از آمدن به زینب گفته بودم من کش چادر را نمی‌توانم پشت گوشم تحمل کنم چادر را بدون کش می‌گیرم..گفته بود باشه..و کش را با دندان کنده بود..خندیده بود که اصلا چادر بدون کش بیشتر به تو می‌آید.سال موقع رفتن گفته بود بچرخ ببینم..
شبیه همیشه نبودم.
رسیدیم حسینیه در واقع که زن‌ها در موردش می‌گفتند مسجد..حسینیه هم نبود زینبیه بود...رسیدیم و نشستیم و زن مداح کمی روضه خواند و نانا سرش را چسبانده بود زمین نگاهم می‌کرد که ببیند من هم عین زن‌ها گریه می‌کنم..و وقتی دید نمی‌کنم بلند گفت فقط مامان من گریه نمی‌کنه...قبلا فارسی بلد نبود خیالم راحت بود حالا این را فارسی گفت و من هق‌هق هم زدم که متهم نشوم به بی‌احساسی و دستش را کشیدم که سعی کند آبرویم را نبرد.
بعد نماز خواندند...نانا پیشم نشست و بچه‌ای می‌خواست بزندش...توی سجده‌ی دوم یک دستم زمین بود و پیشانی‌ام روی مهر و آن یکی دستم سد شده بود که بچه نانا را نزند..سر که برداشتم از مهر بچه را نیشگون گرفتم...بچه گریه کرد و دور شد موقع بلند شدن هم طوری نانا را نگاه کردم و بلندش کردم گذاشتمش سمت دیگرم که انگار به‌اش بگویم هی کتک بخور از این و اون دستت فقط برای بن کار می‌کنه..
سلام دادیم و مادر بچه‌ی نیشگون گرفته شد آمد دنبال جانی...به نانا گفتم بگو من را می‌زد من نیشگونش گرفتم...نانا گفت دورغ نمی‌گوید...گفتم مادر تو هر کدام از دروغ‌هایت اندازه‌ی سرتند عدل حالا راستگو شدی؟!..زنه  داشت نزدیک می‌شد گفتم پس هیچی نگو...بچه من و نانا را نشان داد...زن به من نگاه کرد که اخم کرده و تسبیح به دست لب‌هایم را تکان می‌دادم و برگشت...چیزی نگفت اما به بچه گفت اگه دیگه اوردمت...آروم نمی‌‌شینی...نانا آرام ازم پرسید ماما چرا مربی‌مون گفته دروغ بده..زیر لب گفتم خفه و به بغل دستیم که سعی می‌کرد حرف نانا را بشنود لبخند زدم و گغتم خجالتیه..آروم حرف می‌زنه.
بعد میوه دادند و زن مداح شروع کرد خواندن...گفت خوشحالی کنیم اما خوشحالی‌مان در حد دست‌افشانی باشد نه رقاصی و اگر النگو توی دست و بالمان هست دست هم نیفشانیم چون صدای النگو می‌رود سمت مردها و برای آن‌جایشان بد است.
زینب النگو داشت گفت چه بکنم؟ گفتم دستی که النگو ندارد را بزن به دیوار...می‌زد و می‌خندید و اکثر زن‌ها به ما نگاه کردند..و با چشم و نگاه کار زینب را تایید کردند. انگار بگویند احسنت باریک‌الله بر تو دختر بافکر...
نانا هم ایستاده تقلید کرد از زینب و به‌اش آرام گفتم اگر بیفتد روی سرم می‌زنمش..کتفم درد می‌کند..گفت نه بابا وقتی نی‌نی بوده فقط می‌افتاده و افتاد..روی کتفم...گفتم آی و زینب کشیدش که نزنمش و به‌اش گفت دختر چرا این‌قدر شلی تو و نشاندنش توی بغلش و نانا با دست توی دست خالی زینب می‌زد...و با بغ نگاهم می‌کرد...
برگشتنی هم خوب بود..فقط برق مسیر رفته بود و پر از چاله چوله بود و پای زن عسکرزاده روی کارتون رفت و لیز خورد..و افتاد...یا فاطمه گفت و زن‌ها بلندش کردند..گناه داشت نخندیدم...بعد که عسکرزاده رفت جلو زن امیری به من گفت آدم باید حرفای باورپذیر بزنه..دختربزرگه‌اش رفته مالزی و حالا تو قرنطینه‌اس ..از کجا معلوم اعدامش نکنن...بدون اجازه رفته...امیری خیلی حسود است به عسکرزاده..چون حس می‌کند عسکرزاده جایش را تنگ کرده...امیری وضعش خوب است و دوست ندارد عسکرزاده که وضعش معمولی رو به فقر است بچه‌هاش را ببرد کلاس زبان و دخترش برود مالزی..و دختر دیگرش تهران جدا خانه بگیرد..و توی خانه‌های تیمی! دانشجو باشد...امیری می‌گوید تهران پر است از خانه‌های تیمی...من می‌پرسم چه تیمی؟ و زینب می‌خندد....امیری انگار نشنیده می‌گوید عسکرزاده مجبور نیست کابینت تمام ام دی اف بخرد یا ظرف‌شویی..مگه خودش نیست با دست ظرف می‌شورد یک عمر است آآآآآ و دست‌هایش را نشان می‌دهد..عسکرزاده و زن فلاحی جلویند..امیری می‌گوید آدم‌ها یادشان می‌رود از کجا آمده‌اند ..می‌گوید توی مالزی پر از فساد است تازه دختر عسکرزاده فساد مالزی برایش فساد نیست می‌خواسته برود استرالیا...می‌رسیم و می‌گویند تو نرویم..می‌نشینند روی پله‌ی روبروی خانه‌امان...می‌گویم بروم چایی بیاورم پس....می‌آیم تو چادر را قبلش داده‌ام به زینب..چای می‌ریزم..سال نیست خانه...چای می‌ریزم و می‌برم...حرف واتساپ است..زینب می‌گوید یک گروه درست کنیم برای زن‌های کوچه...موافقت می‌کنند...می‌گویند اسمش؟...زینب می‌گوید ارکیده...امیری همه‌ی پله‌ی دوم را گرفته...با عرضش..چای را دست به دست رد می‌کنند..می‌گویم مگر شما لر نیستید ارکیده کجایتان بود...بگذارید صنوبر ..بلوط...شقایق برعکس..وحشی..توی دلم ادامه می‌دهم پازنون..
کسی استقبال نمی‌کند..زینب همچنان پا می‌فشارد بر چُس‌ریده..می‌گویند من هم می‌آیم توی گروه؟..می‌گویم نه من فقط توی گروه سیدعلی هستم..کسی نمی‌پرسد سید علی کیست چون دارند بحث می‌کنند کی مدیر باشد..زن امیری جر داده خودش را که دخترش مدیر شود..زینب می‌گوید پیشنهاد از او است پس او مدیر است....زن امیری می‌گوید اما دخترش بزرگ‌تر است...زینب می‌گوید چه ربطی داره؟!..سال می‌آید به زن‌ها سلام نمی‌کند و زن‌ها ساکت می‌شوند...

وقتی می‌رود می‌گویند با همه همی‌طوره شهرزاد؟ می‌گویم نه..از زن‌ها خجالت می‌کشه..توی دلم می‌گویم اروای ...فلان.
زن‌ها می‌گویند مرد خوبیه...می‌گویم زنده باشن...وقتی می‌روند و استکان‌ها را جمع می‌کنم و می‌روم تو...سال می‌آید می‌گوید دیگر نشینم دم در با زن‌ها..زشت است..می‌گویم پرستیج‌درد می‌آورد نه؟
می‌گوید خوب نیست..می‌گویم کی خوب نیس؟...بد نبود که دیدمش..می‌گوید نشین دیگه..
استکان‌ها را می‌برم جلو...پشت سرم است..می‌گوید به محبتت احتیاج دارم شهرزاد...برمی‌گردم نگاهش می‌کنم...
می‌گویم محبت بی‌محبت.
می‌گوید چرا؟ خوب نیس که بی‌محبتی....با محبت خارها گل می‌شود.
نگاهش خبیث است و دارد ریش می‌خاراند.

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 9:30 بعد از ظهر  aivchn 

نشستم و دارم نگاش می‌کنم..به موهاش که داره کم‌پشت و سفید می‌شه. به ریشش که سفید شده رو چونه‌اش به عینکش که مشکیه..به موهای رو دستش که مشکی و ابرواش که مشکیه و چشماش که مشکیه..شلوار کردی پوشیده..هیچ وقت کوتا نمیاد شلواری بپوشه که تنگ باشه..زیرپوش آستین‌دار می‌پوشه...رکابی مال بی‌غیرتاس:)) مرد باید جلوی زن و بچه‌اشم پوشیده باشه..لقمه درست می‌کنه گوشه صورتش باد می‌کنه از لقمه..چای رو می‌خوره و نق می‌زنه: مسخره‌ها..شورشو دراوردن..بی‌چاره این زنه افتاده وسط یه مشت پلیس خنگ...بعد صداشو بی‌حوصله و سبک می‌کنه: زنگ بزن دیگه...اشگد اضراط...مو مسلسل هاذه اشمیط....پاکت شیر رو می‌ذاره رو دهنش و قلپ قلپ شیر می‌خوره....می‌گه: میلک وازهِ بد چویز..می‌خندم. این حرف ِ بورگاندیه تو فیلم انکور من 1..می‌گه چته زل زدی به من..می‌گم هیچی...عینکشو جابه‌جا می‌کنه..بچه‌ها خودشونو کشتن که فحش آخری مال هر کی بشه اون برنده‌اس...
می‌گه همه‌اش برفه اون‌جا همه سال انگار برفه..و گردنشو می‌خارونه....
- رئیس پلیس جرات نداره خون ببینه...ک..ر تو روحت عماد با این سریال دادنت...
عماد برادرشه...مرکز معرفی و امانت سریال  فیلم به‌اش..از این مردپسندا....همه‌اش هم ازش فحش می‌خوره...فک می‌کنه نشنیدم فحش داده...مثلا آروم گفته.
صدای شلیک میاد و کنترل رو می‌گیره دستش... این‌بار بلند می‌گه : آووووووو اینو باش...ریدی عماد ریدی با این سریال دادنت...سگ تو روحت.
دوباره می‌گم ببینم بات؟
می‌گه نه.

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 8:32 بعد از ظهر  aivchn 

سال هر شب سریالی به اسم فارگو می‌بینه. دوس دارم همراش ببینم اما می‌گه برات خوب نیس..می‌گم چی داره؟ می‌گه اعصاب خوردکنه...همه‌اش قتل و ایناس.
اون قتل دوس داره؟ آری.
من چی دوس دارم؟
چیزای فانتزی و اسرارآمیز.
سریال هر شب با بساطش که عبرات هست از کره سرشیر مربا و عسل و چایی و نون داغ(می‌‌خوام تنور بخرم راسی) می‌شینه باش و می‌گه:
فک می‌کردیم هند کشور بی‌قانونه از روی فیلماش این سریال از هند هم بی‌قانون‌تره.
من هر وخ رد می‌شم می‌گم دوستت دارم...چون نمی‌دونم چی بگم.

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 8:18 بعد از ظهر  aivchn 

بسه دیگه برا امروز
برای مدل خداحافظی از  شیوه‌‌ی قبلنای وبلاگ بن تقلید کردم: بدونه دارم مسخره‌‌ می‌کنم پست نوشتن قدیم‌شو می‌کشتَم.
امروز می‌گف مامان همیشه منو یاد بابای هکل‌برفین می‌نداختی..(درسه اسمش؟ باباشم بعد اسمشو نمی‌دونم)..اما خیلی وقته دیگه شبیه‌اش نیستی...نمی‌دونم خوبه یا بده.
به‌هرحال: خدافظ...دستتون تو دست حافظ
بازم تقلید...مرض دارم..

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 3:59 بعد از ظهر  aivchn 

دارم ژله‌ی لرزون می‌خورم به سال می‌گم می‌خوای؟ دسشو می‌ندازه دور بازوم و می‌ره تو سرشونه‌ام و می‌گه من ژله‌ی انسانی می‌شناسم نه حیوانی.. قاشق رو می‌می‌کم و محلش نمی‌دم...می‌گم تو گدایی هستی که شب جمعه رو نمی‌شناسی سال.
اون‌ این‌طوریه:
من این‌طوری‌ام:

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 3:51 بعد از ظهر  aivchn 

بش گفتم: می‌گف بغل تو شبیه بغل هیچ زنی نبود
گف: ما مردا از این حرفا زیاد می‌زنیم...بشنو و باور نکن.
اون موقع حس نمی‌کردم اون دروغ بگه.
حالا فک نمی‌کنم این بی‌راه بگه.

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 3:45 بعد از ظهر  aivchn 

 

دلم ز انده بی‌حد همی نیاساید

تنم ز رنج فراوان همی بفرساید

****

بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم

ز دیدگانم باران غم فرود آید

****

ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا

ازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید

***

دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست

از آن به خون دل آن را همی بیالاید،

که گر ببیند بدخواه روی من باری

به چشم او رخ من زرد رنگ ننماید

***

زمانهٔ بد هرجا که فتنه‌ای باشد

چو نوعروسش در چشم من بیاراید

***

چو من به مهر، دل خویشتن درو بندم

حجاب دور کند فتنه‌ای پدید آید

***

فغان کنم من ازین همتی که هر ساعت

ز قدر و رتبت سر بر ستارگان ساید

***

زمانه بربود از من هر آنچه بود مرا

بجز که محنت کان نزد من همی پاید

***

لقب نهادم ازین روی فضل را محنت

مگر که فضل من از من زمانه نرباید

***

فلک چو شادی می‌داد مر مرا بشمرد

کنون که می‌دهدم غم همی نپیماید

***

چو زاد سرو مرا راست دید در همه کار

چو زاد سروم از آن هر زمان بپیراید

***

تنم ز بار بلا زان همیشه ترسان است

که گاهگاهی چون عندلیب بسراید

***

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن

چگونه کم نشود صبر و غم نیفزاید،

که دوستدار من از من گرفت بیزاری

بلی و دشمن بر من همی ببخشاید

***

اگر ننالم گویند نیست حاجتمند

وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید

***

غمین نباشم از ایرا خدای عزوجل

دری نبندد تا دیگری بنگشاید

 

"مسعود سعد سلمان"

 

 
+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 2:38 بعد از ظهر  aivchn 

به نانا می‌گم ببخشید امروز صبح تا ظهر بت نرسیدم..امیدوارم منو ببخشی. می‌گه فقط به‌خاطر تپلیت. نگاش می‌کنم.. اگر پسر بود شوهر خوبی می‌شد..حالا شوهر هم نه..رفیق خوبی می‌شد برای زن‌های خسته.

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 2:10 بعد از ظهر  aivchn 

فصلی دوی قلب سگی..با این جمله تموم می‌شه که سگ حرکاتی شبیه پرستش برای فیلیپ انجام داد....توی تاریکی اتاق بغل دس سالی که با دهان باز خروپف می‌کرد خندیدم..دس گذاشتم رو دهن سال ..خروپفش خوابید و وقتی خوب خندیدم..دسم رو بلند کردم..باز موتورش روشن شد...تکونش دادم و موقتی خاموش شد...فکر کردم فردا که امروزه بنویسم چقدر این کتاب طنازانه نوشته شده....
اضافه کنم هم نانا به من گف مامان سوپی که زیاد کمه مال منه..یعنی کاسه‌ی پر برای بن باشه..یه سوپ غلیظ قوام دار...عین آش شله قلمه کار کش می‌اومد...سال وقتی خوردش...احساسات انسانی‌اش برانگیخته شد که تشکر زبانی و دهانی و دس و پایی ازم بکنه گفتم تشکرشو برداره ببره..یه جا دیگه پهنش کنه....فعلا ذهن درهمی دارم.
گاه فک می‌کنم سال من رو بیشتر دوس داره یا غذاهامو...
باید راه برم...صدای کشتی کج بن و کارتون نانا و چیزای دیگه..واتساپ وایبرم حذف شد..گوشیم هنگ بود عین خودم.

 

 نانا حالا عکس سوپ رو دیده و داره می‌گه مامان تو توی سوپ قارچ و پیاز و فلفل دلمه ریخته بودی؟!...واااااای و ادای غش کردن رو درمیاره ..مثلا از حال رفته..شروع کرده زدنم که تو گولم زدی..من پیاز و قارچ و فلفل بُولمه نمی‌خورم...به فلفل بولمه‌اش می‌خندم و بش می‌گم پیاز و سیر و لیموشو قبل از میکس کردنش دراوردم دختر...می‌گه قارچ و فلفل بولمه‌اش رو چی؟! می‌گم اونا رو نه دیگه غلام...منو می‌زنه که مامان بد متقلب...
گوشت و گوجه و جو و عدس سبز و برنج نیم‌دونه و جعفری و سیب‌‌زمینی و  ... چیز خوبیه برای بچه‌ها بدید بخورن..شمام بخورید. برای شمام خوبه.

+  سه شنبه 1393/11/07ساعت 2:6 بعد از ظهر  aivchn 

یه‌هو چیزی خفه‌ام کرد...راه نرفتم دویدم..انگار اکسیژن کم اورده باشم... در حیاطو باز کردم و به کوه نگاه کردم...دیدم حق دارم...حق دارم اگه الان برم بالاش خودمو پرت کنم پایین...به پایین نگاه کردم جدول بود..حق دارم اگه برم و سرم رو بکوبم بش...
به بیرون نگاه کردم و دس رو پیشونی گذاشتم و به خودم اومدم دیدم دارم می‌گم خسته‌ام..خسته...بلند هم می‌گم و نگهبان که رد داره می‌شه برگشته با تعجب نگام می‌کنه که با کی‌ام...با ..دیدم الان واقعا کسی نیس که بش بگم چرا و از چی خستم..و دیدم اگه ذره‌ای سکوت کنم ..دیدم باید حرفی بزنم کاری کنم..
سرم گیج رف..نشستم رو زمین سرمو رو زانوم گذاشتم و خودمو تکون دادم..اشک‌ها داغ و درشت مثل سیل...منو برد...می‌برد و نمی‌شست...

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 7:16 بعد از ظهر  aivchn 

امروز بن کارنامه‌اشو اورد...بیس شده همه رو به جز ترییت بدنی که نوزده گرفته..اینا مهم نیس..مهم اینه که اونم البته مهم نیس..اما یه نمه می‌شه بش التفات داش ...که عکس یکی دیگه از بچه‌ها رو زدن جای عکس بن...یکی فرزندان برادران لر..نگا عکسه می‌کنم و بن رو صدا می‌زنم:
شارُخ...صب بکن گلرخ إیا..همه دوغه خوت تهنایی نخور..

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 3:34 بعد از ظهر  aivchn 

یه روز خوب..هوای خوب...و اینا..اما بیخود...همین‎‌طوری خستم و بی‌حوصله...دلم خواب می‌خواد...سال فک کنم شب بن رو بزنه. به بن گفته نماز بخونه. بن هر روز نمی‌خونه امروز من رو مامور گذاشته به بن یادآوری کنم تا حالا دوباری یادآوری کردم و دیگه نمی‌کنم. چون مادرمم تذکر دام که بن ممکنه بابات ..می‌دونی دیگه...
بار آخر دیدمش مشت می‌‌زنه رو بالش و می‌گه شت! وات ذ فاک...فک می‌کنه حواسم نیس یا نمی‌دونم یعنی چی.
این پدر پسر هم کشتن ما رو...اون یکی سرش سنگه تو اصرار به نماز این یکی هم سرش سنگ‌تره تو نخوندن..منم که نه ...و نه...
به‌هرحال قد اعذر من انذر.

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 3:23 بعد از ظهر  aivchn 

هی می‌خوام چیزی بنویسم هیچی نمیاد. ته کشید انگار...فقط بگم قلب سگی طنز خیلی خوبی داش.

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 11:30 قبل از ظهر  aivchn 

من برم دیگه..شمام پاشید برید بخوابید..چیه هی این‌‌جا پهنید..زیاد نشنید ..ک.ون‌تون پهن می‌شه..حیفه.
ک.ون طاقچه‌ای قشنگ‌تره می‌گن.
زن و مرد هم نداره..گویا قانونه...کلا ضربه می‌خورید پهن شه..به من چه اصلا..ک.ون خودتونه اختیارشو دارید.
خدافظ.

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 2:24 قبل از ظهر  aivchn 

یعنی بعضی وقتا آدم می‌ره یه جاهایی و یه چیایی می‌خونه حین خوندن فقط به ذهنش می‌رسه بگه خو باشه فهمیدیم انسان نیکوخصال. شما یه گوزو هستید و از این بابت خوشحالید.
خسته هم نباشید بابتش...تمنا می‌کنم ادامه بدهید برای سلامتی جسم‌تان و صفای روحتان خوب است این.

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 2:20 قبل از ظهر  aivchn 

یکیو تو واتساپ دارم....ندارمم..نمی‌دونم چطور اومده اصلا...از رو عکسش شناختم...همین الان رفتم گوشیو چک کردم...نوشته بود سلام عطر مریم.. ...گوشیم بو چس گرف با حضورش نه مریم...مسدودش کردم..خجالت بکش..طاسی ِ از سر ِ پا به سن گذاشتنت رفته تا ته سرت گردنتو رد کرده از چاک ک.ونت هم گذشته...کوتا بیا بابا..زن نداری بت بگه حالا چرا بیداری تو؟...یعنی خاااک. زن هم زن‌های قدیم.مرد جرات داش به یکی این موقع شب بگه سلام...فرداش باید می‌‌نشس کوک می‌زد و بخیه می‌کرد...والا آخر الزمانه...زن‌ها هیچی هم نداشتن یه چوب داشتن برا کردنش تو ک.ون امثال تو.
حالا یا پای وبلاگشونن یا خودشون دارن به سلام امثال تو جواب می‌دن.

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 2:8 قبل از ظهر  aivchn 

می‌گم شمام ستایش رو می‌دیدین؟ غیر از افزایش اسم ستایش اون سال اتفاق دیگه‌ای هم پیرامونش افتاد؟ یعنی مثل اون سریال قبلیش هس..چن سال قبل‌‎ترش که اونم ندیدم..چون مشغول قرص خوردن و بسته شدن به تخت تیمارستان و کشیده خوردن توسط پرستارا، فرشته‌های سفیدپوش روی زمین و اینا بودم..از این یاروه چیز میزا نداش؟ همین که فیلمش لو می‌ره و اینا؟ ...یعنی همین‌طوری الکی معروفش کردین؟
هیچی نداش؟ آخه هنوزم ترون حرفشو می‌زنه. چی بود جریانش؟ مال قبل از 88 بود یا بعدش؟..نمی‌دونم فک می‌کنم یکی از دلایل عدم موفقیتم همین دنبال نکردن ستایش اینا بود...
الانم خو فاطمه گله چیه..اینم می‌گن خوبه..از زن هاشم پرسیدم چیه جریانش گف...هییسس بعد بت می‌گم..نگف خو بم. گفتم بپرسم شاید یه خیر مجازی پیدا شد ملتفتمون کرد.
گرچه این‌جا مثلا وبلاگه نه گوگل.
شما که میاید این‌جا لب پیاله رو می‌بوسید و لپشو می‌کشید حداقل به غیر از بوسیدن لب و کشیدن لپ خانوم پیاله (یا آقای؟!) یه حرفی بزنید به درد بخور باشه..والا به عمرم پیاله هم ندیدم چیه..تو حافظ خوندم گویا باش ام‌الخبائث می‌نوشیدن...پیاله رو خو ندیدیم و ازش هم ننوشیدیم..حداقل ستایش ببینیم یا فاطمه گل...
نه وژدانا چیه جریانش؟ بوس بغل اینا داره؟ اگه داره که با کتک هم شده بگم بندازنش رو هات‌برد..هات‌برد می‌دتش دیگه...؟!
چقد بعضیا بی‌تربیتن ضمنا..: حالا فاطمه گل می‌ده؟!..این‌طوی حرف می‌زنن...همین زن هاشم. ای بی‌تربیت.

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 1:55 قبل از ظهر  aivchn 

لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده

 کار شاقی خو ازت نخواستن

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 1:46 قبل از ظهر  aivchn 

عاقلان نقطه‌ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که درین دایره سرگردانند

 هستی دیگه دوست من...حاشا نکن برای ما.
+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 1:43 قبل از ظهر  aivchn 

بعدازظهر با سال تو ماشین یه سی‌دی پیدا کردیم مال بابای ضیغم داده بودش به ما که برگشتنی با فرهنگ و هنرشون آشنا شیم.
گذاشتیمش..خوب هم بود. شاد.
می‌فرمود که یه عده‌ی عاشق کِپل چارشونَه‌یَ
عده‌ای عاشق کُپل و چهارشونه هستن..عده‌ای موی شلال دوس دارن..من عاشق کسی هستم که بهونه می‌گیره..خوب بود..یه جاهاییش می‌گف عزیزوم شَکیلوم....خیلی می‌خندیدیم با سال..کِپل رو بانمک می‌گف..من چادر گل گلی سرم بود و همکار سال رو دیدیم..هم صدای این سی‌دی خیلی بلند بود و من غش و ضعف می‌کردم از حرفای توش و هم من چادرم ول بود..و  یه دسی نیگرش داشته بودم رو سرم..زیرش هم تاپ و شلوار بود و روسری هم نبود...خوب سعی می‌کردم خوب هم نگرش دارم..اما حرفا می‌خندوندم.
یه عده‌ی عاشق کِپل چارشونَه‌یَ
دوبار هم دیدیم همکارشو..بعد سال یه جا ایستاد پیاده شد..از دور نگاه کرد... دید چادر نازکه یا نه..بدنم دیده می‌‌شه یا نه...گفتم چته..گف یه جوری نگاه می‌کرد..گفتم برا این نبوده که..جا خورده خیلی خوشحالیم..صدای این یارو بالاس ..بلنده..مام نیشامون باز..حالا هر وخ خوشکل و خوشتیپیم کسی نمی‌دیدمونا..عصری یه عده‌ی:) زیادی از همکاراشو زیارت کردیم...با چادر گل‌گلی و سی‌دی کِپل چارشونهَ‌‍یَ..

+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 1:18 قبل از ظهر  aivchn 

اسمشو گذاشتم بوربوراری...اگه جگرگوشه‌هاتون هی نرن سر وقتش همش نزنن بهتر هم می‌شه...اگه زرد بود جای نارنجی بهتر می‌شد... بالای آبی هم قرمز بیشتر بنفش داده...چیدمان رنگا به انتخا اراذل و اوباش من بود...نشد باب دلم بچینم‌شون...ژ.ل.ا.تین هم سفتی‌شو بیشتر می‌‌کنه طوری که می‌شه  از قالب درش اورد و بریدش..من نداشتم..خوشحال‌شون کرد خلاصه.
...................................................................................................
می‌گما...می‌شه از این قرتی بازیا برا مشتری دراوردآ...نه؟!..
یوهاهاها...پووووووللللللل


برچسب‌ها: Ax max
+  دوشنبه 1393/11/06ساعت 0:45 قبل از ظهر  aivchn 

 

3 جستجو   کونمونو شستیم


وژدانا این چه سرچاییه شما می‌کنید اُ می‌رسید وبلاگم؟ إتقوا الله فی غوغل بابا جان إتقوا الله...فردای قیامت همین سرچا  آتیش جهندم می‌شن یقه یا  اصن همون کوناتونو که برا شستنش سرچ می‌کنید و می‌رسید وبلاگم رو می‌گیرن...از ما گفتن تا قبرم آآآآآ.

+  یکشنبه 1393/11/05ساعت 11:49 بعد از ظهر  aivchn 

وقتی بوی گوشت از یک فرسخی هم این‌طور به مشام‌تان می‌خورد، هیچ احتیاجی ندارید که خواندن یاد بگیرید. با این‌حال اگر در مسکو زندگی می‌کنید و اگر دست‌کم ذره‌ای مغز در سرتان باشد، خواهی‌نخواهی باسواد می‌شوید، آن‌هم بدون هیچ دوره‎ی آموزشی‌ای. از چهل‌هزار سگ مسکویی سگی باید کاملا کله‌پوک باشد که نتواند حروف کلمه‌‌ی «کالباس» را تشخیص دهد.
قلب سگی- میخائیل بولگاگف- ابندای فصل 2


برچسب‌ها: بوک‌ِز
+  یکشنبه 1393/11/05ساعت 9:51 بعد از ظهر  aivchn 

یکی از چیزهایی که ح به من توصیه کرد و نتیجه داد این بود که در مورد یک سری چیزها نه به خوبی و نه به بدی با هیچ کس و هیچ جا صحبت نکنم.
سکوت مطلق وقتی هم گفتم گاه می‌ریزم به هم و می‌نویسم‌شان توی نت..گفت بعدش حذف‌شان کن.
تا حالا را نمی‌دانم از این به بعد اما اگر هم چیزی در مورد بعضی چیزها نوشتم به محض احساس سبک شدن و رهایی از بار فشارشان حذفش خواهم کرد.

+  یکشنبه 1393/11/05ساعت 8:44 بعد از ظهر  aivchn 

متوجه شده‌ام  خیلی‌جاها منصفانه نگفته‌ام...آخرین نتیجه‌ی گفتگو با ح این بود که منصفانه‌ترین و محترمانه‌ترین برخورد این است که به انتخاب طرف مقابل احترام بگذاری و وقتی او قطع کرده سعی نکنی چیزی را در جایی وصل کنی که وصل‌پذیر نیست. اگر واقعا به طرف علاقمندی به انتخابش احترام بگذار...احساسات هر چه باشد..خشم یا عشق یا دلتنگی یا ناراحتی یا زخم یا ...هر چه باشد ح سرانجام مجابم کرد که محترمانه‌ترین راه برای همه‌ی اطراف کناره‌جویی است...کمی که نه خیلی هم شعاری به نظر می‌رسید در ابتدا... اما جدیدا متوجه شده‌ام چقدر این راه‌حل سخت و بی‌روح منطقی است وقتی از زبان کسی بیان می‌شود که در این قضیه بی‌طرف است و صرفا دارد بدون احساس حب و بغض و پیش‌داوری با تکیه بر مبانی دانشی که خوانده کمکت می‌کند.

+  یکشنبه 1393/11/05ساعت 8:36 بعد از ظهر  aivchn 

توی این مدت متوجه شده‌ام کمی طلب‌کارانه به اطراف و آدم‌ها نگاه می‌کردم. وقتی چیزی را تجربه نکرده بودم راحت در موردش قضاوت می‌کردم. متوجه شده‌ام عمده‌ترین مشکل من نداشتن توانایی نه گفتن بود.
نه را در زمان و موقعیت مناسب و لازم نگفته بودم.
یاد این افتادم که قبلا عشق را دست می‌انداختم و پست‌هایی توهین‌آمیز و جریحه‌دار کننده در موردش می‌نوشتم چون خودم درگیرش نبودم.
به ح گفتم به نظرش هجو و هزل و ریشخند کردن چیزی از روی ناآگاهی و عدم تجربه‌  است پس؟ احساس کردم جواب این سئوال را نمی‌داند. هوشمندانه دست به عمل زد و گفت خودم چه فکر می‌کنم.
گفتم باید فکر کنم.
می‌خواهم به‌اش فکر کنم..اصلا کلا به مقوله‌ی طنز و شوخی.

+  یکشنبه 1393/11/05ساعت 8:30 بعد از ظهر  aivchn