بیدار که می‌شم می‌بینم تو تخت تنهام. حس خوبیه. بیرون باد و بارونه.همه خوابن هنو...از پیش اتاقی که سال توش خوابه رد می‌شم..گوشی به دس زیر پتوشه..
رومو می‌کنم اون ور و به باغچه‌ی خیس نگاه می‌کنم.
دلم می‌خواس جایی بوی چوب سوخته و آتیش باشه و گربه شم از ساق پای کسی برم بالا...از این خواهش نفسم بند میاداما می‌رونمش از خودم..
نه.
من دیگه دیر شدم. دیر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/30ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

خواهرم می‌گه کمی جیغ و داد کرده و فلان می‌گفت شهرزاد از تو یاد گرفتم و اینا...می‌گفت شوهرش پرسیده چی‌کار کنم آروم شی؟ اونم گفته باید ببینم زجر و درد بکشی...
گفتم بی‌خیال بابا. برای این‌که کسی بتونه درد و زجر بکشه به درجه‌‌ی خاصی از انسانیت رسیده باید باشه. احساس و شعور داشته باشه ...آدمایی که دوروبر ما رو پر کردن ک.ی.ر دارن و کسی از بابت داشتن این وسیله درد و زجری نمی‌کشه ته‌ ِ ته‌اش یه ج.لقه دیگه.
دردی هم که اگه دارن از روی حسادته یا بخل و طمع و حرصه...شفای چیز دردی هم یه حال زرده...یه تن قشنگ و یه مغز پوک...گاهی مغز پر هم هس...تن خوب و مغز پر...دوتاش با هم باشه هم چه بهتر...اما کسی که دوتاشو داشته باشه با آدمای دوروبر ما نمی‌پره...بعضی وقتا یه بی‌حسی ارادی هس..برای مصونیت و حس امنیت..برای دفاع از خود..آدم خود‌شو بی‌حس می‌کنه که درگیر نشه..اما اینا این شعور رو ندارن...چیزه دیگه...طلب می‌کنه ازشون...تن جدید..سوراخ تنگ..رنگ و قد و اندازه‌ی متنوع...همین. کل داستان اینه.
نه عیب و ایرادی متوجه توئه و نه حس و عنی درون اون تکون خورده...اگه دوسش داشته باشی البته و دردت بیاد حق داری..اما کسی که یه چیز به دس رو دوس داره لیست طویلی از تجربه‌ی درد و کوفت پیش رو خواهد داش...
بعد گفت ..یادم نیس چی گف...من گفتم برم گِل گلدونو جارو کنم پخشه تو راهرو...اینو نگفتم هم.
فک کردم با خودم.
رفتم جاروش کردم و وقتی کتاب زندگی در باتلاق فریب رو برداشتم بخونم دیدم سال خوابیده تنهایی تو همون اتاق یکه کتابامو چیدم.
برگشتم و رفتم قرصمو بخورم دیدم یه سرشیر محلی خریده...جوری گذاشتش که چشمم بش بیفته.
فقط اینو داشتم به خودم بگم: ای خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/30ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

دور شدم ...و گوشی رو وقتی رد می‌شدم طرف سال پرت کردم.
..پیاده رفتم..تموم منطقه رو پیاده رفتم و رفتم...بعد که برگشتم خونه و سال گفت کجا بودم نگرانم شده دوتا گلدون شب بو رو به در هال کوبیدم و گل و خاکش پخش شد همه‌جا. یادم اومد شب بم گفته بود هیچ استعدادی تو هیچی نداری...دلت به همین چن خطی خوشه که این‌جا اون‌جا می‌نویسی..به من گفته بود یه دختری که چهارم دبستانم سواد نداره استعدادش از تو بیشتر..تو خیاطی رانندگی...
گفته بود ...
گلدونا رو پرت کردم و گفتم استعداد دیگه‌ای هم دارم سال: این‌ها...ببین.
بعد آروم و شمرده بش گفته بودم : ....
همین.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

سال قهره. یه شستشوی روحی روانی بش دادم که تا مدت‌ها چرک به روح پر فتوحش نخواد بشینه. رفته بودیم بیرون. من و خواهرم و بچه‌ها. سال هم بود. از ماشین که پیاده شدیم من زیرانداز رو بلند کردم و چیزای دیگه...سبد چای و فلان.
یه  گوشه نشستیم و من کتاب گریز به تاریکی رو برده بودم به زور و ملال قصه‌ی مردن رو دنبال می‌کردم. بچه‌ها دعواشونو شروع کردن و خواهرم شروع کرد میوه پوست گرفتن و فلان..بعد بلند شدم کمی راه برم..شلوغی حتی خونوادگی اذیتم می‌کنه...مخصوصا این‌که سال در ماشین رو باز کرده بود و گل ناز دارم رو پخش کرده بود از مسعود بختیاری.
اصرار شدیدشو برای شنیدن این ترانه نمی‌فهمیدم..در واقع می‌فهمیدم اما به یکی از همون تخمای در دسرس همیشگی حواله کرده بودم...بعد  ماشین سفیدی از این پلاک خارجیا اومد پارک کرد...نگاه نکردم کیه اما به نظرم زن راننده بود.
چون حوصله‌ی حسادت نداشتم پشت کردم و از سنگا رفتم بالا و نشستم روی یکی از سنگا و باد صدای ترانه رو مقطّع می‌اورد...
داشتم به عشقای قدیم فک می‌کردم که باعث می‌شد آدما این‌طور آواز بخونن..به دردی که ماریِ داستان گریز به تاریکی همراه مردک خودخواه محکوم به مرگ می‌کشید...خدا می‌دونس چقدر بیشتر از فیلیکس زجر می‌کشید ...
موقع اومدن خواهرم گفته بود کی ماه صفر تموم شه شهرزاد بذاره یه ترانه بذاریم تو ماشین. کشت‌مون بس که گف خوب نیس..موقع اذون خوب نیس..شبای جمعه؟ خوب نیس..نمی‌دونم کی خوبه پس...من گفته بودم گوش بدید اما دم وفات پیامبر دوس ندارم من....دلم نمیاد همین.
به اینا فک می‌کرد و می‌دیدم اصرای هم نیس حالا هی به عشق و اینا فک کنم...به آسمون نگاه کردم و دیدم چه غروب خوبی...
که خواهرم پیام داد: پشت سرتو خیلی معمولی و عادی نگاه کن ببین خودشه یا نه...همین نیس که عکس‌شو نشونم دادی...مگه نمی‌دونه عکس‌شو دیدی تو؟
آروم برگشتم دیدمش...رو تاب نشسته بود و کمی دورتر از ما تاب‌بازی می‌کرد...خودش بود. قلبم ریخت یه‌هو. نمی‌دونم چرا. انگار جامون عوض شده بود. انگار من دخیل بر زندگیش بودم...انگار زن مچ‌مو گرفته یا لو رفته باشم جلوش..
در ماشین برای اون باز بود پس و مسعود بختیاری برای اون داشت می‌گفت گل نازُم... حس کردم خسته شدم یه‌هو.
..به سال نگاه کردم اصلا انگار حواسش نباشه..اصلا ندیدتش...سر لج من بود یعنی؟
چون پارسال وقتی فهمیده بودم بش گفته بودم ترشیده؟
باید چیکار می‌کردم؟ می‌رفتم از رو تاب می‌کشیدمش و می‌زدمش؟ فایده‌ای داره؟ اینو نمی‌خواس مگه خودش؟ که بشم باز زن بی‌سیاست فحش‌بده‌ی غیرقابل‌اعتماد و اعتبار؟.باید می‌رفتم سال رو می‌زدم یا ..
به بچه‌ها نگاه کردم که بازی می‌کردن..به خواهرم که خون خون‌شو می‌خورد و منتظر اشاره‌ای از من بود که به سال یا خانم روی تاب بپره.
خسته شدم یه‌هو...خیلی خسته و ناتوان...انگار پیستتتتتت انرژی خالی کردم..بی‌حوصله شدم...و کسل..ملال از سر تا پای روحم چکید .. دلم خواست برم فقط. دور شم...دلم خواست پشت کنم..کوله‌امو ببندم و برم جایی که هیشکی‌یو درش نشناسم...هیشکی نشناستم.
از صخره‌ها پایین اومدم..از روبروی دختر که رد شدم سر تا پام لرزید نمی‌تونستم حتی نگاش کنم.قدمام می‌لرزید....دور دور که شدم از پشت موردا نگاش کردم...به لاغری یک خیزران بود با چونه‌ای تیز و موهایی تقریبا روشن و یه وری...به سال نگاه نمی‌کرد.
لابد برای تعطیلات اومده بود این‌جا...سال هم به جایی نگاه نمی‌کرد...مثلا سرش با میوه‌ها گرم بود.
دلم گرفت و حس کردم ته ته‌اش اینه.
مسعود بختیاری بلند می‌خوند: مو تِینا با درد تو مَندُم..

این بود ترانه‌هه.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

 

بامبوها یه گوشه‌ی دنج دارن..فروشنده گف باید فرد باشن...گفتم خوب یکی بده..گف نه یکیش نه خوبه تنهایه...نگاش کردم:
فلاحی؟!
باز ساکت نگاش کردم.
اولش زل زده بود بم بی‌حرف و وقتی نگاه خیره‌‌ام رو دید غش کرد از خنده.
یعنی با هم؟!..گفتم برای زن‌ها از ین کلکا سوار می‌کنی که دل‌شون نرم شه و  بیشتر بفروشی...من که مشتریتم..با ما هم؟
گفت نه اصلا بیا همه رو ببر خانم مهندز...گفتم همه برا چیمه دوتاشو بده..سومی رو خودش داد گف برا خاطر کودایی که ازش زیاد بردم...
بس که حسابم پیشش سنگینه.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

قهوه‌ی تلخ رو می‌خورم تو آشپزخونه در حالی‌که دارم موسیقی‌یی که پرَپُرو برام فرستاده رو می‌شنوم...منتظرم یخ ماهیا آب شه...با چاقوی زنجانی بسیار تیزم مربعای کوچیک اندازه‌ی همی ازش دراوردم..عکس قهوه رو می‌گیرم برای بابام می‌فرستم: إتفضل گَهوا.
می‌نویسه برام: عشتی، اخت الرجال.
...این‌طوری‌ام

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

عکس چاقو رو برام بابام می‌فرستم می‌نویسه: پیشاپیش تشکر می‌کنم.
عشق‌چکونه این بابا.
با تمام پاره‌گیایی که بر تن و روحم وارد کرده البته.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

رنگای «یه‌جوری».

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

 

دیشب..

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

پرسیده بودید دله چیست:

این دله‌ی منه.

دله

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

فیلم رو دوست پسر سابق خواهرم گفته بود ببینه. خواهرم چن‌باری گف که این فیلمو فلانی گفته بود ببینم و وقتی خواهرم پرسیده بود چرا و اینا گفته بود که من یه چیزی می‌دونم که می‌گم ببین. گه زیادی. چیزی نمی‌دونس. فیلم کردن زیاد داش همین. وقتی پسری به دختری اصرار بکنه که حتما اینو ببین و بدونه که دختره فوق‌العاده حساس و شکننده‌اس یا مریضه یا بیمارجنسی که هر دوی اینا یکیه اما اگه می‌گفتم مریضه فقط بعد منفی بیمار جنسی بودنش توی کل قضیه‌ی مریضیش گم می‌شد.
از فون‌تریه رقصنده در تاریکی رو دیده بودم و داگ ویل...و مالیخولیا. .برای اولی گریه کرده بودم و دومی باید می‌شد فیلم مهم زندگیم و شایسته بود به من درس زندگی می‌آموخت و قدرت نه گفتن در وقت مناسب یادم می‌داد اما هیچ‌کدوم از اینا نشد به استثنای فیلم مهم بودن زندگی که البته فیلمیه که بیشتر از یه بار ندیدمش...آخری هم به نظرم بچه‌بازی اومد.  علمی تخیلی هم نه. تخمی‌تخیلی بود بیشتر.
حالا این:

زن در حال تعریفِ داستانش ...

نیمفومانیاک.
صبورانه پای قسمت یک و دو نشستم و کمی بیشتر از پنج ساعت دیشبم رو صرف دیدنش کردم.
چیزی که برای من ِ شهرزاد مهم بود توی این فیلم که قصه‌گویی‌ درش زنده و احیا شده بود...خود پیرمرد هم می‌گه که هزار و یک شب رو خونده با یکی دو اثر دیگه‌ی مشابه اروپایی.
فیلم برای من تو این سن و با این حال و هوا فیلم قابل فهم و هضم بود با تموم صحنه‌های سنگینی که داش. با تموم خشونتاش و واژه‌های بی‌پرده و پو.رن اسپا.یس‌پلات.نیوم مآبش.
تماشای فیلم نه منو ناراحت کرد و نه حسی درم تحریک کرد..با توجه به روحیات فعلیم هیجانی هم در من بیدار نکرد. پایان شوکه‌کننده و در عین حال قابل‌پیش‌بینی و حتی طنز‌آلودی داشت...که راضی بودم از دیدنش.
در کل خوب بودن دیدنش برام.
اما این فیلم رو به خواهرم می‌دم ببینه؟
نه.
اگه ببینم در حال دیدنشه یا بدونم گیرش اورده و داره می‌بیندش نه نمی‌گم اعتراض نمی‌کنم اما این فیلم رو خودم در اختیارش قرار نمی‌دم.
یک همچین ماجرائیه قصه‌اش. مثلا مردی داشتی و دوسش داشتی دوس داشتی بشینی در موردش باش حرف بزنی اما خیلی اصرار نمی‌کردی ببیندش یعنی ندیده بودش هم می‌تونستی نسخه‌ی شسته رفته‌‌ترشو براش تعریف کنی.
گرچه فیلم اصرار داره که به سیاه بگیم سیاه..به اون‌جای زنانه کاف. سین و ..شسته‌رفته بودن رو رد می‌کنه..و ریاکاری می‌دونتش...هر چیزی  رو به اسم واقعیش صدا کنیم و بنامیم که دموکراسی‌تر  عمل کرده باشیم و البته خودش اذعان می‌داش که مردم لیاقت دموکراسی رو ندارن...
خوب من این فیلم رو تعریف می‌کردم اما نیازی حس نمی‌کردم جزئیات ِ برای خودم آزاردهنده با هر درجه‌ای از آزاردهنده‌گی که دارن رو تعریف کنم.
نظرم جلب شد برای فرمایشات پایین :

For me, love was just lust with jealousy added; everything else was total nonsense. For every hundred crimes committed in the name of love, only one is committed in the name of se.x

عنوان: بدون تایید از فیلم.

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/29ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

دیروز برای بابام تو واتساپ نوشتم:
*هَلیوم تولدی یه پاپیونم گذاشتم جلوش.
جواب نداده بود.
امروز همه‌اش بغض یواشکی داشتم که بازم تحویلم نگرفت.
الان دیدم نوشته: الله یبارک لک فی عمرک.
یعنی جمعم باید می‌کرد کسی از ذوق.

* امروز تولدمه.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

همین‌طوری الکی پلکی خوش‌حالم ...با این‌که هزار دلیل برا غصه و مردن دارم حتی.
نمی‌تونم راه برم از فرط خوشی..لی‌لی می‌کنم..برگای گل‌محمدی رو چیدم راه رفتم و پاشیدم دنبال خودم...بن و نانا چسبیدن بم..بشون گفتم هر کدوم تونستن دور از چشم باباش پشت سر باباش ادای عصا قورت داده‌گی باباشو دربیاره...اجازه داره یه لیوان نوشابه سیاه بعد از غذا بخوره..کشتار شد یعنی پشت سر سال..من مردم از خنده و سال همون‌طور شق و رق بم نگاه می‌کرد که چته..بچه‌ها به نوبت میخ شدن و عین خط‌‌کش راه می‌رفتن.نانا برگ‌ها رو جمع کرد..گف برای چایی‌ت مامان...
مسخره‌اس. دنیا سیاه و زشته اما من شادم.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

قبلا سال صدام می‌کرد محسن. دوست تپل و بامعرفتی داش که یه خورده جاهل بود و فلفلش عین سیگار همه‌جا تو جیبش بود...پودر فلفل‌قرمز...هر جایی مجبور می‌شد غذا بخوره فلفله رو رو غذا خالی می‌کرد..وقتایی که بیلرسوت می‌پوشیدم یا قالتاق‌بازی درمی‌اوردم یا شَروار کردی و بلوز مردونه می‌پوشیدم و ول می‌شدم رو کاناپه گردنمو انگاری که یه عالمه مو روش باشه می‌خاروندم و چای می‌خواستم از از اهل‌ِخانه..سال صدام می‌زد محسن.
حالا اسمم شده اسمال.
اسمال هم‌کارشه. توی هپروته. الکی سرشو برای حرفای مردم تکون می‌ده که یعنی واقعا...واقعا...درست می‌گید...لج‌بازه کمی...و خیلی وقتا خیلی چیزا به جاییشه که دوس ندارم اسمشو بیارم...حالا داره چیزی توضی می‌‌ده که اصلا برام مهم نیس. قانون غذای جدید باشگا کارگری مثلا..سرمو تکون می‌دم حتی چشمامم گرد می‌کنم که یعنی نه والا؟! بگو به سیدعباس!..و بلافاصله می‌پرسم کتاب جلد سفیده‌امو ندیدی؟
می‌گه چرا اسمال دیدم...ایناهاش..پرتش کردی زیر تخت..لابد داستانش رو دوس نداشتی..از حسن توجه‌ات ممنونم اسمال.
من کمی شرمنده می‌شم و می‌گم خوب می‌گفتی..و باز که شروع می‌کنه تعریف کردن با شنیدن اولین کلمه‌اش ذهنم از دسم در می‌ره..حول و حوش فضای داستان ِ مردن یا ..از زبونم درمی‌ره و می‌گم قهوه برام می‌ریزی؟
می‌گه مخلصتم اسمال و می‌ره.
من تنهایی می‌خندم ..به خودم تو آینه نگاه می‌کنم. موهام تیره شده باز. این رنگ خوبه. شهرزادواَم بازم...سیا سیاهای خومُون غِریبه نِیا داخل‌مون.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

این داستان مردن چَرا تِموم نمی‌شه؟ از آرتور شنیتسلر؟
خسته‌ام کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

نانا شش هف باری پشت سر هم بالا اورد. مسمومیت شاید بود. آمپول و سرم...ورود پیتزا، پاستیل...هر چیزی که بیرون پخته می شه...تخم‌مرغ کارخونه‌ای و مرغ کارخونه‌ای هم ممنوع.
شاید کم‌کم هم گیاه‌خوار شدم اصلا.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/28ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

 کارهایی که کردم به مناسبت زادروزم:
برای بابام چاقوی زنجان خریدم.
ابروهایم را تمیز کردم.
موهایم را قهوه‌ای تیره رنگ کردم(خواهرم داره رنگ می‌کنه الان)
پونیو دیدم...نه همه‌اشو. همه که خوابیدن بقیه‌اشو می‌بینم.
پاستیل خریدم...پاستیلای وحشتناک مثل عنکبوت اینا که همه رو یواشکی بخورم . به نان دوتا دادم یه توت فرنگی یه قلبی.
ژله‌های رنگارنگ خریدم  سر فرصت با نانا ژله‌ی چن‌رنگ درست کنم.
برای خودم سیگار کاپیتن بلک خریدم گف هزاره..فک کردم کل پاکته دیدم نخی هزاره. چارتا نخ خریدم لابه‌لای آشغالایی که می‌کشم جاشون بدم. امشب استثنایَن...دوتا مور سبز نعنایی هم خریدم.
سال گف اسم آرایشگاتون چیه؟! دُن‌گل؟!
گفتم ها ریشم رنگ إی‌کِنیم...دسی سمت محاسن برد و گف نه وقار مرد به سفیدی کونش است ...
منظور ریشش است..زورم گرف اینو نوشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

ponyo می‌بینم.

چقد خوبه..

شیرینه تماشاش. بی‌که صداشو دربیاری برای نانا که پیله کن بت. بزرگ شد اندازه‌ی الانِ من، خودش می‌بینه لابد.

Ponyo

 چیزامو نم‌َدم به کسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

جان مادرتون...مادر دارید؟ جان مادر داشته و نداشته‌اتون چیز سخت برام نفرستید. می‌فرستیدم یه نیمچه توضیحی بش سنجاق کنید...دستتون بی‎بلا.
خوب نیس اگه من بمونم توش خوب. توضیح و تشریح همه چیو نندازید گردن خانم گوگل..بعضی وقتا مبهم و الکن می‌مونه آخه..یا اون‌قد گسترده و وسیعه..شما مختصرش کنید.
این هزار بار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

نانا برایم یک نامه می‌نویسد:
داده برایش نوشته‌اند البته اما ادبیات خودش است و نقاشی هم از خودش است.
ماما تولدت به‌خاطر گل‌های قشنگت مبارکت.
تو منو خیلی می‌بوسی و الکی می‌خوری و مهربونی و تولدت خیلی خوبه.چون تولدت شد می‌خوام بت گل‌های رنگی بدم از بس که دوستت دارم.
ماما شکمت خیلی توپوله...
نقاشی مورد بالا رو هم کشیده. الان که دارم اینا رو می‌نویسم خجالت هم کشیدم و عرق از تیغه‌ی پشت گردنم رد شد و میون کتفم دوید. نمی‌دونم چرا.
.........................................................................

سال برام یه دسته گل رز خرید. هفتا گل داره توی کاغذ "خاصی" پیچونده..گفت هفت عدد کثرته. دلیل‌ و ربط‌شو نمی‌دونم اما خوبه رزا. روشون اسپری بزنم بمونن.
بن برام یه دله‌ی قهوه‌ی عربی خرید. تا حالا دله نداشتم. این خوشحالم کرد..نه کادویی نه چیزی همین‌طوری داد از دله خوشم اومد..و از نامه‌ی نانا و از گلای سال.
.....................................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

شاید چون دوسی مرد...شاید .
سرچ کردم ج.نایات داعش و رسید. همه را دیدم. از ر بریدن و به دیوار آویختن کودک سه ساله تا دختری پنج شش ساله با پیراهنی چین چینی و آستین اناری..البته بدون سر.
چیزهای دیگر هست. اینترنت پر است. سال‌ها پیش من آب یخ که درست می‌کردم و چشمم می‌افتاد به قطعه‌های کوچک یخ که توی ظرف‌شویی حل می‌شود..دلم می‌سوخت: طفلی تکه‌های یخ دارند می‌میرند...برشان می‌داشتم می‌ریختم‌شان توی پارچ. روانی بودم به نظرم. ترسم و نگرانی‌ام بابت از دست دادن ...از همان مرگ بی‌بی که فردا سال‌گردش است توی دلم ماند.
دوسی مرد. یک گربه‌ی کوچک که به سختی نفس می‌کشید و نگاه مظلومی داشت..هر چقدر هم لگدش می‌کردی دور نمی‌شد. شاید هم نگاهش مظلوم نبوود. او فقط یک گربه‌ی مریض بود. من دلمب رایش می‌سوخت و حس می‌کردم مظلوم است. فیلم زندگی پای بود که بالاخره ببر می‌رود...تا می‌رسند به جزیره می‌رود و حتی برنمی‌گردد نگاهی به پای بیندازد.
تصاویر را دیدم..مطالب را خواندم.
دنیایی که من می‌بینم و حس می‌کنم فضایی برای لوس‌بازی ندارد..لوس بودن هم اگر در درون من است مجال کمی برای بروزش دارم...دلم می‌خواهد کتاب‌هایم را بخوانم و به اشیاء و آدم‌ها و موجودات بیش از اندازه‌اشان تقدس نبخشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/09/27ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

تا جایی دیگر نکشیدم. یک لنگه را درآوردم. انگشت  کوچک پایم تاول زده بود. کفش را گرفتم دست و راه افتادم. سعی می‌کردم روی سنگ‌ریزه و شیشه پا نگذارم..خلوت بود و اگر نبود نمی‌توانستم بیشتر از این پایم را عذاب بدهم..تاولش درد می‌کرد.چقدر کت دندانه‌دار ایمنی‌ام..بی‌ادعا و خودمانی و خاکی و مهربانی مثل کارگری سخت‌کوش است..این یکی نوک تیز با دماغ بالا گرفته شده شبیه هر کسی است جز من...فکر کردم بدهمش خواهرم بعد یاد بن افتادم باز بی‌صدا اشک‌هایم روی گردنم سر خورد...و دیدم نه...نگه‌اش می‌دارم..قربان پازلفی‌های دهه پنجاهیت برم مامان..حرف زدنت چقدر من را می‌خنداند:
- ماما بوی بلوغ رو از تن یه نوجوان حس می‌کنی؟!
وقتی بوی عرق می‌دهد و می‌خواهد خرم کند لباسش را بشورم.
وقتی می‌خواهم الکی بزنمش : الان نابود می‌شم آخرین جمله‌ام اینه: نانا حال به هم زنه.کف پایم داغان شده بود روی خاک‌ها.
راننده‌ی سال رد شد و بوق زد..ایستاد..نرفتم و سال را دیدم..آمد طرفم..:
- چی شده؟
- کفشه دهن پامو..
- فمیدم ..ابو علی بامه...آروم‌تر.
در را باز می‌کند سوار می‌شوم توی پیکاپ...تق و لق کنان می‌رویم سمت خانه...وقتی پیاده می‌شوم می‌بینمش:
دوسی مرده.
گربه‌‌ایی که حس می‌کردم خودمم و شمنی کردن بلد نبود...خون باریکی از کناره‌ی دهنش جاری بود..کسی با سنگ زده بودش انگار...
قلبم به درد اومد...به سال گفتم خاکش کن تا بچه‌ها ندیدن و من رفتم روی تخت...سال گفت گریه که نمی‌کنی..گفتم نه بابا مگه بچه‌ام؟ اصلا مریضم بود خودش..
بعد که رف و در رو بستم...یاد عکساش و چشماش افتادم...و دشمنی نکردنش و سرمو کرم توی بالش..حس می‌کردم هیچ خوب نیسم...دلم گریه گریه می‌خواس و دیشب توی پاکستان صد  نفرو کشتن طالبان که نودتاشون زیر پونزه‌سال بودن..هم‌سن بن..که پونصدتاشون گروگانن..یه مدرسه مثل مدرسه‌ای که امروز توش بودم...
بوسی یه گربه‌ی کوچیک مریض بود که دشمنی کردن بلد نبود و این کشتش احتمالا و  حداقل صد  و پنجاه نفر که نودتاشون زیر پونزه سال بودن به‌خاطر دشمنی کردن قاتلاشون مردن..

حمله تروریستی طالبان به دانش آموزان در پاکستان


این شد که اشکم نیومد دیگه ..فقط حس کردم دنیا خسته کننده شده.خیلی.

دوسی منم

رو جدول خیابون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

بعد رفتیم بیرون و تا مادرها دور دبیر را بگیرند من رفتم دم در کلاس بن..اشاره کردم به‌اش. خودش را می‌زد به ندیدن...آن‌قدر ماندم که آمد..دست بردم سمت گوشش که زیرچشمی اطراف را نگاه  کرد و برگشت پشت سرش را نگاه  کرد و گفت نکن ماما.
داشتم باهاش حرف می‌زدم که چرا نگفته برای جشنواره‌ی خرما چیزی ببرم که دبیر عربی آمد. گفت این آقا پسر خوب کلاس و مدرسه است...گفت درسش خوب است و مودب است. واقعا تشکر می‌کنم از تربیت‌تون.
من قلبم تند زد و می‌خواستم بن را ببوسم همان‌جا...بن خجالت کشیده بود خیلی.
گفتم کمی خجالتی است. گفت از خجالتی بودن درش می‌آوریم و با بن دست داد. می‌دانستم زرزر است اما مرد با ریش جوگندمی و جاافتاده‌گی و نگاهش من را یاد پدرم انداخت و آرام شدم.
من دیگر نمی‌دانستم چه بگویم...پیاده برگشتم خانه...بن بعد دوید پشت سرم تا دم در مدرسه گفت ماما کفشت قشنگه.
وقتی از مدرسه زدم بیرون و راه افتادم کفشم انگشت کوچکم را می‌زذ...اشک‌هایم سر می‌خورد و خوب بود که تنها بودم..چوپانی کلی بز داشت...بزهای کوچک. شبیه کارتون هایدی...دلم می‌خواست بزغاله بغل کنم اما یکی‌شان خیلی بزرگ بود..یکی از بزها  شاخ داشت و پشمالو بود. بزغاله پیش پایم آمد...آب دماغم را بالا کشیدم و به چوپان گفتم می‌شود بگذاردش بغلم؟ یک چیزی گفت که نمی‌دانم چه بود اما با کت و شلوار پاره و گوشی سامسونگ با بسته‌ی ایرانسلش توی واتساپ بود...گوشی را گذاشت توی جیبش و بزغاله را بلند کرد که سیاه و سفید بود..توی گردنش زنگوله داشت...خیلی خوشکل و شیطان بود...دلم می‌خواست ببرمش خانه. یاد پدرم افتادم که همیشه صدایم می‌کند بزغاله.
مادرم هم.
هنوز هم.
بزها صداهای عطسه مانندی درمی‌آوردند. فکر کردم چرا مادرم می‌گوید بزها کون لختی و بی‌حیایند؟ این‌ها که خیلی حجاب دارند و جایی‌شان پیدا نیست آن‌چنان بس که مو دارند. به‌هرحال چوپان داشت وهم برش می‌داشت که با من زیدبازی کند که بزغاله را دادم ..یعنی گذاشتم زمین و چوپان نمی‌دانم چرا شروع کرد یک‌هو عصایش را به زمین زدن و کمی توی هوا پریدن و سنگ طرف بزها پرت کردن ...برنگشتم نگاهش کنم که نکشدشان...
بعد که دور شدم باز اشک‌هایم ریخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

دبیر زبان حرف زد  و زد و به ما القاء کرد که دارد حیف می‌شود و می‌سوزد و او معلمی است که چون شمع آب می‌شود که پروانه‌ها روی شعله‌اش کباب شوند یا همچین چیزی ..به‌هرحال قضیه یک شمع داشت.
و مردی بسیار قد بلند با خمیازه وارد شد. مدیر که دم در کلاس ایستاده بود و نور تابیده بود به‌اش و هر وقت حرف می‌زد ذرات ریز تف بود که توی نور منتشر می‌شد...رفت کنار که مرد وارد شد. مرد گفت شب‌کار بوده..مدیر گفت نمی‌خواهد طعنه بزند یا خدا‌ناکرده به کسی بربخورد اما وقتی می‌گوییم هشت و نیم خوب نیست نه و ربع بیایند...مرد محل نداد و مدیر از من خواست بلند شوم بروم جای زنی که رفته بود ناهار بپزد بنشینم..اولش محل ندادم اما مدیر دل‌خور نگاهم کرد...تعداد مردهای اطرافم هم زیاد شده بود. تنها زنی بودم که توی ردیف مردها نشسته بود و این نه خوب بود..بلند شدم روی استحیاء سابقم راه رفتم خودم را رساندم به نیمکت سوم از ردیف سمت راست و نشستم و مانتویم به تیزی نیمکت پشتی گیر کرد و پاره شد.
به زن پشت سری نگاه کردم و او.. نوچ نوچ کرد و سر تکان داد. از مدیر متنفر شدم و دبیر زبان که رفت دبیر دینی و عربی و قرآن آمد.
مرد مسنی بود و زن پشت سرم گفت دبیر من بود وب رادرام و حالا دبیر پسرمه. مرد کمی تف تفی می‌کرد...سلام و صلوات فرستاد و این‌ها...و در مورد عربی بد بچه‌ها گفت..قرآن خوب است و این‌ها. استاد دانشگاه هم هست و دخترها درس‌خوان‌ترند و از این حرف‌ها...
آخر سر یکی از مادرها گفت حرف‌های شما آقای فلانی ما رو جلا می‌ده.
من دیگر اعصابم خرد شده بود فکر کردم ولک کفشید؟! خو درست حرف بزنید خدا رو کول‌تون؛ قلبمونو..دل‌مونو..روح‌مونو...حتی کون‌مونو..اسم یه جاتونو بیارید خو لامصبا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

دبیر زبان گفت دوتا مادر را دیده توی تاکسی که داشته‌اند می‌گفتند مرده‌شور مدرسه‌ی شهید فلانی را ببرند مخصوصا دبیر زبانش را...بعد دبیر زبان خودش را معرفی کرده: وقت به خیر خانوما...من دبیر زبان اون مدرسه هستم...می‌بینم که دارید پشت‌سرم بدگویی می‌کنید. شوخی کردم. چیه سریال پوآروئه؟..در واقع دبیر زبان این‌طوری قصه را تعریف کرد:
دوتا خانوم نشسته بودن تو تاکسی اُ می‌اومدن..گفتن مرده شور إی مدرسه‌ی شِهید فلانیه ببره نخصوصن دبیر زبانش..هیچی یاد بچه‌هامون نداده...فارسیشه نی‌فَمیم چه برسه به زبانش.
زن‌ها و مردها خندیدند.
معلم تشویق شد:
گفتم ببخشیا..دبیر زبان‌شون منم...زن‌ها گفتن پَ آقای مَعلِم ای چه نمره‌ائیِن دادین به بچه‌هامون؟ سیزه برات با بیس یکیه؟
متوجه منظورش نشدم اما زن‌ها خندیدند و گفتن نه کجا بیس شبیه سیزده‌یه؟
یکی از مردها گفت آقای مَعلِم بِزن‌شون...تا إی‌خُرَن بزن‌شون...آقای معلم گفت والا خُتون شاکی می‌شین..وگرنه حق بعضیاشونم هس..بشون می‌گم با هم مکالمه کنین..میتینگ می‌گیرن ته کلاس..خواب‌شون میاد...می‌گم پ َ امیری چته؟ خمیازه چرا می‌کشی؟
صداش رو نازک می‌کند:
آقا دیشب روضه بودیم...
صدایش عادی می‌شود:
- نه واجبه ..روضه نه واجبه..هر چی‌یی جا خودشه داره..حالا وخته درسه نه روضه..سریالای ترکی‌تونه کم کنین.
یکی از زن‌ها گفت آقا ما از پس‌شون برنمیام اَ طِرف ِ ما اجازه داری آقا..
معلم می‌نشیند. حالا دیگر خنده‌هایش را کرده و خندانده. حالا ژست متاسف گرفته:
کتک چه فایده داره خانم قاسمی؟..زحمت مایه که داره تلف می‌شه..والا بعضیا اسم فامیلشونم بلد نیسن بنویسن ...
زنی از نیمکت اول ردیف سمت راست داد زد تقریبا..چه بکنیم؟ ببریم‌شون زبان‌کده؟!..
معلم به همه‌امان نگاه کرد: ببرین..ببرین..زبان‌کده هم ببرین.
به نظر خسته و فرسوده می‌آمد و احساس بیهودگی می‌کرد.
بعد گفت باشون کار کنید..زنی از ته ردیف سمت راست گف: آقای معلم ما إی زِبِونه بلد نیسیم..ای درسایه نبلدیم..چطوری باشون کار کنیم؟ فارسی نیس خو که بپرسیم..
آقای معلم گفت براتون کلاس می‌ذارم بیاید سر کلاس بشینید یاد بگیرید که باشون کار کنید..
زن‌ها بین خودشون خندیدند: وووووی پَ کی کارایه بکنه؟ مگه فقَ همی یه بچه‌ان؟ آقاش چی؟ بیایم با بچه‌هامون سرکلاس بشینیم؟
زن مسنی گفت: همه‌اش کرکر و هرهر می‌شه خو...با همو بچه‌هامون می‌ندازن‌مون بیرون.
معلم به همه نگاه کرد و آهی کشید. من نیمکت دوم بودم کمی به من نگاه کرد و پرسید مادر کی هستم:
خانم مادر کی هستی شما؟
گفتم بن...درس بن چطوره؟
- بن خوبه...خیلی خوبه...زمینه‌ی قبلی داره؟
خواستم بگویم بله..نمی‌دانم چرا گفتم ها بله داره. به گمانم جو زبان منچستر سفلی رویم اثر گذاشته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

دبیر زبان جلسه گذاشته بود. وقتی رسیدم هشت و نیم بود. گفته بودند هشت و نیم اما هشت شروع کرده بودند. جلسه توی یکی از کلاس‌های هفتم بود..ردیف سمت راست را زن‌ها پر کرده بودند. ردیف سمت چپ مال مردها بود. جایی نبود. زن‌ها کیپ هم نشسته  و چون هفتم نبودند با عرض‌ها و پهنا‌هاشان نیمکت‌ها را پر کرده بودند. نیمکت دوم از ردیف سمت چپ نشستم. قبل از این‌که بیایم مانتوی سبزی پوشیده بودم با طرح بته جقه‌های محو با لوزی‌هایی مشکی که دورش را نواری طرح سنتی دوخته بودیم من و مینا....قرمزی و طرح نوار را با طرح سنتی و مینیاتوری روی کفشم ست کرده بودم...خواسته بودم مادر و خانم به نظر بیایم. برای اولین‌بار بود که  کفش کت شتری رنگم را کنار گذاشته بودم توی زمستان امسال..کت کفش گرم و خوبی است. ساخته شده برای لگد...اما این یکی کفش نوک تیز بود و انگشت کوچک پایم را فشار می‌داد...و راه رفتنت را شبیه راه رفتن یکی از دخترهای شعیب ِ پیامبر می‌کرد: علی استحیاء.
همان‌طور علی استحیاء قدم برداشتم چون دچار توفیق اجباری شده بودم و چاره‌ی دیگری نداشتم و رسیدم به نیمکت دوم سمت چپ. روی دیوار بچه‌ها نوشته بودند یو اس اِی...استقلال سرور است و جان سینا و از این چیزها. دبیر برایمان توضیحاتی داد از وخامت درس بچه‌ها گفت..از بی‌تربیتی بعضی‌هاشان. سبیلش شبیه سبیل مردهای سریال‌های ترکی بود...مشکی پررنگ. من نیمکت دوم بودم و او پشت میز نشسته بودم مثل زمان محصلی‌ام دست‌ها را زده بودم زیر چانه و نگاهش می‌کردم. بن به من گفته بود ماما دبیر زبان‌مون سیبیلو است و وقت تصحیح برگه سیبلش را می‌جود...من یاد بابام افتاده بودم...همیشه وقتی فکر می‌کرد...وقتی اخبار از رادیو می‌شنید..وقتی من برایش جینگولک‌بازی درمی‌آوردم یا انشاءهایی که نوشته بودم و می‌دانستم دوست دارد را می‌خواندم سیبیلش را می‌جوید..سیبیل قهوه‌ای کم‌نگی که کمی به زیتونی می‌زد...وقتی بچه‌تر بودم..همیشه موقع اصلاح پیشش بودم..خودم کف ریش می‌زدم به صورتش با برس ریش..آن وقت‌ها که خل و چل نشده بود و تراشیدن ریش را حرام اعلام نکرده بود...همان وقت‌ها مسجد رسما به عقلش خدمت نکرده بود.
می‌گفتم باد کن باد کن...باد می‌کرد..می‌زدم روی لپ بادکرده‌اش که باد لپش خالی شود...می‌گفتم با صدا! بس‌که بی‌تربیت بودم...می‌خندید..به نوبت لپ‌هایش را باد می‌کرد و خالی می‌کرد و می‌خندیدم...من کف ریش می‌زدم..او می‌تراشید..سیب آدمش را زخم می‌کرد و خالی که روی لپش بود و بعدا برش داشت.
من می‌گفتم من از اینا ندارم..دست می‌گذاشتم روی گلویش..می‌گفت زن‌ها ندارن..لوس می‌شدم: چراااااا؟! به مادرم که همان‌جا کاری انجام می‌داد و از دست رویی که پدرم به من می‌داد حرص می‌خورد می‌گفت: زن‌ها چیزای دیگه دارن که ما نداریم...مادرم رویش را می‌کرد آن ور و می‌گفت: ایشششش و من با این‌که کمی حدس زده بودم منظورش چیست می‌پرسیدم چی؟ پدرم می‌خندید ..گردنش را می‌گرفت بالا اریب و از بالا به آینه نگاه می‌کرد و به من می‌گفت از مامانت بپرس.
می‌گفتم: مامان، چی زن‌ها دارن که مردا ندارن؟
مادرم حوصله‌ام را نداشت..ضمنا از روداری‌ام هم حرص می‌خورد: درد عمه‌ام...همه چیو بپرس، خوب؟ یه وقت خجالت نکشی از چیزی...
بعد که می‌گفتم خو  چته؟ چرا می‌زنی؟ دمپایی طرفم پرت می‌کرد و می‌گفت: کی زدم؟ ..کولی حیا نمی‌کنه از چیزی...من هم می‌گفتم خوب می‌کنم و او می‌دوید دنبالم...
معمولا جارو به دست.
بعدش از پشت در حمام با صدای خفه می‌گفت: اون روز که تو رساله خوندی: منی و از بابات پرسیدی یعنی چی و بابات گفت از مادرت بپرس نگفتم بت دیگه هر چیو نباید بپرسی؟ ها؟ اونم از بابات؟ خو تو دختری...بز..والا بز هم از تو حیاش بیشتره..کونش بیرونه اما عقلش بیشتره یه بار راهو نشونش می‌دی یاد می‌گیره...تو هزار بار یه چیزی رو بت می‌گن و گوش نمی‌دی...
من ترسیده اما خدا می‌داند چرا می‌گفتم خو اون روز هم نگفتی...نه تو نه بابام..از ممد پرسیدم..اونم گفت اگه بمیره دیگه اینو بم نمی‌گه..
مادرم گفت : از کی؟ ممد؟!..روت سیاه شهرزاد همین..روت سیاه.. میای بیرون شهرزادو..میای..والا میای بیرون...یعنی مث همین یقه‌ام که حالا اگه زن بودم باید از دس تو جرش می‌داد ..جرت می‌دم...به بابات می‌گم دو شقه‌ات کنه...
بابام که می‌خواست برود حمام می‌پرسید چتونه؟ چی شده..مادرم می‌دانست اگر به پدرم بگوید چی را از کی پرسیدم واقعا دو شقه می‌شوم.
می‌گفت زبون می‌ده...زبونش این‌قد...بُلکمه...شوهرش بده بره بابا...
بابام می‌گفت شهرزاد درو باز کن...به‌خاطر بی‌بی‌ته که نمی‌زنمت...خجالت بکش رو حرف مادرتم حرف نزن...در رو باز کن کمرمو کیسه بکش بعد برو تلویزیون رو روشن کن قرائتی می‌ذارن با هم ببینیم.
من و پدرم همیشه قرائتی را با هم می‌دیدیم. با هم می‌خندیدیم...در را باز می‌کردم و مطمئن بودم اگر بروم توی اتاق مادرم گیس‌هایم را می‌پیچاند دور دستش و می‌گفت بگو توبه...بگو توبه دیگه با ممد حرف نمی‌زنم. می‌گفت توبه...به قرآن...به خدا...به سید عباس..
بعد توی دلم اِط اضافه می‌کردم..می‌شد بخداط بخداط...یک چیز بی‌معنی..قسمم باطل می‌شد یعنی.
بعدش باز از ممد می‌پرسیدم ممد چرا دخترا پسرا رو یواشکی دوست دارن و پسرا دخترا رو یواشکی؟ ممد هم برایم چیزهایی در این زمینه می‌بافت.
همیشه هم می‌گفت: به کسی نگی ازم از این چیزا پرسیدی ها...دیگه نمی‌ذارن بیام خونه‌اتونآ..می‌گفتم باشه و تو دلم ادامه می‌دادم خ..باشه‌ِخ.
یک چیز بی‌معنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

از جلسه برگشتم. جلسه‌ی بسیار مفید و مثمرثمری بود. از دبیر زبان یاد گرفتیم که ..لربازی شِدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

ساعت هشت و نیم مدرسه‌ی بن باید برم. دبیر زبانش جلسه گذاشته برای مادرا. یکی از اون جاکشای به قول مامانم نمره یک. خوب حالا چرا برای مادرا..؟
به‌هرحال بن خیلی تاکید کرد مامان هشت و نیم یادت نره...فک کنم ابروهای خود دبیر زبانه از ابروهای من مرتب‌تر باشه...فک کن فردا چه مادرای هلویی بیان. احتمالا بن رو سر صف به‌خاطر داشتن مادر پوتین‌پوشش یه دل‌داریی چیزی بدن..تصور قاتی شدن با زن‌ها فردا....اووووغغغغغ.
تحمل گوز گوزیای ار برنامه‌های خانواده‌ی صدا و سیما یاد گرفته‌شده‌اشون و تزای روانشناسی زرد مستعمل درپیت‌شون...آه خدای من. کاش همون‌جا غش کنم..از حال برم..اما نخوام بشینم و ببینم‌شون که هی بخوان بگن چیز حالی‌شونه و به رابت سوراخی با هم بپردازن...خدایا ازشون متنفرم. و از دبیر زبان بن و از کل چیزی که اسمش ساعت هشت و نیم رفتن به مدرسه‌اس.
به‌هرحال حالا دارم خمیردندان توت‌فرنگی نانا رو لیس می‌زنم از رو مسواکم و فکر می‌کنم خدا بزرگه تا فردا غلام...فوقش می‌ری خمیازه می‌کشی..نه غلام؟ ها غلام؟...ها غلام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/26ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط بدیعه 

مُش فی‌بالک

ترجمه بعدنا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/25ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط بدیعه 

ئول شو بدک منی

خیلی وقت بود ترانه معرفی نکرده بودم...اینو دوس داشتم. به یاد قدیما که ترانه مرانه می‌ذاشتم شما می‌گفتید چقد قشنگ بود شهرزاد.

ترجمه بعدنا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/25ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط بدیعه