او یک پدرسوخته‌ی تمام عیار است که چاره‌ای جز بخشیدنش ندارم چون توانایی خنداندنم را دارد. خوب من نشسته بودم توی اتاقی که قبلا تویش تختم بود و حالا نیست. حالا جای قالی را عوض کردم و تویش کتاب‌هایم است و می‌روم یک تشک یک نفره درست می‌کنم با پتو و بالش و ملافه‌ی نو. شب‌ها تویش کتاب می‌خوانم و می‌خوابم و فلان. این است برنامه‌ی من برای امسال و سال‌های آتی.
بعد او آمد و دید دارم کتاب‌ها را می‌چینم.  دست برد سمت ریشش و با ژستی متفکرانه صدایش را عین صدای آدم‌های فرهیخته‌ی سریال‌های ایرانی بم و متشخص کرد و گفت: عذر می‌خوام این‌جا اتاق س.کس و فلسفه‌اس؟ چیزی نگفتم اما خیلی خنده‌ام گرفت. آدم باهوشی است و بعضی وقت‌ها برای سر به سرم گذاشتن می‌داند چه بگوید.
بعد بلندم کرد و صدایش را گزارش‌گری کرد و گفت قهرمان وزنه رو بلندش می‌کنه و می‌چرخوندش..قهرمان تازه یه جلسه رفته باشگاه...اگه بیشتر  بره وزنه رو کن فیکون می‌کنه..بعد می‌خندم..و اون پیچ و تاب می‌خوره و می‌گه:
قهرمان یه سال دیگه بره باشگاه وزنه رو با دس بلند نمی‌کنه بلکه...
 دهنش رو می‌گیرم و خدا می‌دونه زیر دستی که به دهنش فشرده می‌شه داره چه لاطائلاتی می‌بافه.


برچسب‌ها: سالی که نکوست
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 14:4  توسط tilou 

بعضی‌ وقت‌ها آدم نفرت را توی لحن و نگاه و کلمات طرف حس می‌کند. من این را حس می‌کنم. وقتی روی تاب نشسته بودم و او برگشت. کلی سبزی قرمه خریده بود و کنسرو سبزی سرخ شده هم...به شوخی گفتم امان از تو وقتی چیزی را خودت بخواهی...بسته‌های سبزی را پرت کرد توی ماشین و گفت جای دستت درد نکنه‌اس؟ اصلا نمی‌خورم.
وقتی گفتم یک قوطی سبزی کافی نیست و او گفت هست.بعد که بازش کرد و دید نیست و من آرام گفتم چرا هیچ وقت به حرفی که می‌زنم اعتماد نداری..چرا همیشه فکر می‌کنی بی‌اساس و پایه حرف می‌زنم حتی در چیزی که بلدمش و تجربه‌اش را دارم.
وقتی گفت ... نفرت و کینه و حرص را توی لحن و تک تک کلماتش حس کردم.
فهمیدم که دیگر نباید حرفی بزنم...جر و بحث بیخود و خود سبک کردن است.
کاش مهربان‌تر بودی..دشمن نمی‌شدی با من.
کنار کشیدم.
دیدم کشش بدهم هیچ بعید نیست به من بگویی: هیچی بین ما نبوده و نیست...لطفا مزاحم نشو.


برچسب‌ها: ویرجینیا عوف, اوپی لوپی
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 13:0  توسط tilou 

نمی‌دانم. شاید هم جاهایی در این مملکت باشد که زائو را در ابرها بزایانند..برایش دریاچه‌ی قوی آبی و دانوب صورتی را پخش کنند و یکی عرقش را پاک کند و دیگری قربان آه و ناله‌اش برود و یکی دیگر دستش را بدهد گاز بگیرد از فرط درد.
من ندیدم.
چیزی که من دیدم و در مثلا یک بیمارستان محترم هم بود ...زن‌هایی بودند که پابرهنه به دستشویی می‌رفتند...آن‌جاهای لخت‌ هم را می‌دیدند و البته محل نمی‌دادند چون توی موود درد بودند و بدبختی.شنیدن صدای گوز ملت موقع زور زدن و فحش پرستارها..زیر لب یا علنی..فریاد کثافت آشغال خود گذاشتیش بیا خودت دربش بیار تخت بغلی...صدای همه‌اش تقصیر اون بادکنکه بود که پاره شد بعضی خانم‌های نه چندان محترم..و البته طی چند مورد استثنائی صدای وای چه کردیِ ماما وقتی که گه و ان زائوها پاشیده می‌شد توی صورت مامایی که مثلا خصوصی گرفته بودند و ماما طی پاک کردن زن با حالت کسی که دارد شکم یا سنگدان مرغی را پاک می‌کند می‌گفت نباید دیشب خامه می‌خوردی..
برای من زایمان طبیعی و زایشگاه یعنی این. اگر کسی موقع جیغ و زور زدن پرستار ماچش کرده و هر وقت گوزیده پرستارا و ماما دسته جمعی بشکن زدند و به‌اش گفتند الهی الهی..خوب لابد شانس آورده خوش‌به‌حالش.
شاید بعضی بدن‌ها قوی باشد و آن‌طور که روایت می‌کنند زن‌هایی هستند که همین الان موقع کار توی زمین بچه را دنیا می‌آورند بند ناف را با دندان پاره می‌کنند و موقع برگشتن به خانه بچه را عین یک قرص نان که برای بچه‌هایشان آورده‌اند خانه می‌گذارندش گوشه‌ای.
مادر خودم را هم دیده‌ام. سفت و سخت و سرپا بود. من نبودم. هیچ کمبود و نقصی هم حس نمی‌کنم.من که نمی‌خواهم ده دوازده‌تا بچه بیاورم که عاغا ازم راضی باشد...خیلی هم بچه‌دوست باشی چهارتا را می‌توانی  سزارین بیاوری..
دیگر کسی شانصدتا خواست گه‌خوری‌اش هم پای خودش. برای سه چهارتا بچه سزارین اتفاق خوب و نرمالی است.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 11:53  توسط tilou 

 از همان دوران مجردی نمی‌دانستم وظیفه‌ی دقیق ماماها چیست. ساده‌دلانه فکر می‌کردم بچه‌های مردم را دنیا می‌آورند..نمی‌دانستم مادر بچه‌های مردم را پاره می‌کنند...از فجایعی که ممکن بود ماماها به بار بیاورند بی‌اطلاع بودم..از کشیدن بچه‌ها و دررفتگی دست و شانه..از خون‌مردگی‌یی که گوشه‌ی سر بچه جمع می‌شد از آرنج‌هایی که بالای شکم زائو کوبیده می‌شد که بچه به زورِ قلچماقی کشیده شود بیرون و فلان...از کثافت‌‌کاری و گشتن توی زن‌های مردم که کیس‌های خوبی برای گرفتن مدرک هستند.
من از آن آدم‌هام که به سزارین نه تنها احترام می‌گذارم که کلاهم را هم برمی‌دارم خم می‌شوم تعظیم می‌کنم: شما سرورید قربان.
از زایمان طبیعی و تمام کثافت‌کاری‌هایش و زور بزن زور بزن‌ها و دست تا سر شانه کردن در امعاء و احشاء زائو و تمام ان و گه طی و بعدش و دوخت و دوزهایش متنفرم.
اگر جایی برای ترویج سزارین در ایران باشد با تمام عوارض و چیزهای بدی که در موردش می‌گویند می‌روم عضوش می‌شوم...اگر شده مجازی.
هر وقت در کشوری زندگی کردم که زایمان اصطلاحا و مثلا طبیعی‌اش غیرطبیعی‌ترین و وحشیانه‌ترین اتفاقی که ممکن است توی بدن و روح زن نیفتد، شد، بود، می‌توانم به خواهری دختری پیشنهادش بدهم. در حال حاضر؟ صد در صد سزارین.
خوب بله ممکن است هم تیغه‌ی جراح گوشه‌ی سری چشمی دماغی از نوزاد بپراند...این یک اتفاق غیرمترقبه است. مثل تصادف...مثل لیز خوردن..
اما چیزی که من در زایشگاه‌ها دیدم...شنیدم..تجربه کردم...یک جنایت بود و بس.
از من پرسیده بودی نظرم چیست.
نظرم را گفتم.


برچسب‌ها: برچسب ندارد
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 11:24  توسط tilou 

صدای باد رو می‌شنوم. خیلی صداشو دوس دارم. فک کنم دلم بخواد لباسامو دربیارم خودمو بپیچونم تو ملافه برم تو باغچه. قبلش چراغارو خاموش کنم. بعد کز کنم تو اون گوشه موشه‌های تاریک توی یکی از کرتا. مخصوصا وقتی کله‌ات کچل کچل کلاچه‌اس و به عبارتی روغن کله‌پاچه هم هس..مویی هم نیس که به رقصش در باد خیره بشی و فکرای خوشحال گشنگ مشنگ بکنی. دقیقا مشنگ. بلکن کزتو می‌کنی و به خودت می‌گی دست‌هاتو به باد نسپار ملافه رو باد می‌بره بی‌آبرو می‌شیآ..جان مادرت شهرزاد. دیگه هیچی رو به باد نسپار..خودت مردنی هستی نه هیچ چیز و هیچ کس دیگه.
فی‌َمیدی؟
- ها.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 0:33  توسط tilou 

دیشب در مورد سلینجر می‌خوندم. اسمش یادم نموند، بعد نگاه می‌کنم می‌بینم چیه. از اون‌ها بود که ر بم امانت داده.  دیدم زویی و فرنی‌اشو نخوندم...حالا یه چیز خوب مخدر دستمه. اینو زمین بذارم اونو بلند می‌کنم.


برچسب‌ها: بوک‌ِز
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 0:12  توسط tilou 

الان از سال پرسیدم گفت که سال ۳۶۵ روزه...ساله دیگه. تعداد روزاشو بهتر از من می‌دونه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 22:47  توسط tilou 

حالم خوب است. دلیل خاصی ندارد جز این‌که" دوست می‌دارم". نمی‌دانم که و چه را. اما حسش می‌کنم. حتی به همیم فلاسک چای با آن محتوای آهن‌کُشش که نگاه می‌کنم می‌بینم دوستش ‌دارم. شکلش را، قر قرش را وقتی پر از چای است...جای اتاق خوابم را عوض کردم. فعلا عطرهایم روی زمین پخش و پلاست و چیزهای دیگر.
سال توی اتاق خواب سابقم روضه دانلود می‌کرد و من صدایش را می‌شنیدم. کلا روضه دوست ندارم. روضه عربی را بیشتر دوست ندارم چون ازش خاطره‌های بد دارم. مربوط به اون کودکی و رنج‌های پاک نشونده‌ی دوران کودکی...گرچه گاه فکر می‌کنم کودکی‌ام با تمام نقاط ضعف و قوتش تا این لحظه کش آمده...به روضه‌های دیگر محل نمی‌گذارم اما این برایم چیزهایی زنده می‌کند که زنده شدن‌شان جز درگیر شدنم باهاشان هیچ نتیجه‌ای ندارد.
در بسته بود اما می‌شنیدم باز. لیوانی چای ریختم و بردم پیشش.
- سال می‌شه کمش کنی؟
با چشم‌های خیس و قرمزش نگاهم کرد:
- شهرزاد باز شروع کردی؟ صداش کمه که. همه‌اش ده روزه در این ۳۵۶ روز.
- خوب حالم بد می‌شه واقعا...نگفتم نشنو...یا بده. من فقط دوست ندارم. صداشو کم کن. اگه می‌تونسم تحملش کنم که می‌رفتم خونه‌ی بابام اینا...اون‌جا کلی بَهول..بَهول هس حالا.
- یعنی اینه هدفت از رفتن؟ بخوری؟
چشمانم را تنگ کردم و گفتم اجازه بده فکر کنم. بعد به مدت یک ثانیه به سقف نگاه کردم. خوب فکر کردم:
-ها.
طوری نگاهم کرد که انسان  بسیارگناه‌کار را نگاه می‌کنند. نگاهش پر از ملامت و دل‌خوری بود.
لبخند زدم و قند رو گذاشتم پیش چای.
- بَهول...بَهول...چاهی بَهول.
این را گفتم و رفتم بیرون از اتاق و در را بستم.
برگشتم روی تخت که کتابی را که دست گرفته بودم باز بخوانم که سال با شلوار خیس رد شد. توجه نکردم که چرا شلوارش خیس بود گفت که چایه ریخت.
خواستم بگویم مهم نیست عوضش کن باز چای هست..مهم این است که آسیب ندیدی، جمله این‌طور شد:
- چای باز هس.
ایستاد با گردن یک‌وری نگاهم کرد:
- خسته نباشی..همین؟
پشت گوشم را خاراندم.
به خودم گفتم:
نوچ! درست نمی‌شی تو. ازت ناامید شدم به کل. یاد نمی‌گیری منظور واقعی‌تو برسونی..تازه برعکس‌شو برداشت می‌کنن..اوف بر تو اوف.
بعد سال رفت و من فکر کردم چای بخورم و بروم رشته این‌ها بخرم.
مدرسه‌ی بن گفته مادرها نذری‌هایشان را ببرند مدرسه که معلم‌های مرد، مادرها را دید بزنند و نذری بلمبانند.
حالا کسی نرز نداشت چه؟ خوب معلوم است. برود نذر کند.
دیدم یکی از اهداف معلم‌ها به  تنها هدف من نزدیک‌تر است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 22:42  توسط tilou 

یک بعدازظهری است که درش گرمم است. نمی‌دانم چرا. هوا شبه‌بهاری است و نباید گرمم باشد اما هست. البته حالا که دقت کردم به نظرم آمد که بدانم اما نخواهم بگویم. در واقع رویم نشود. خوب حالا که نمی‌خواستم بگویم بهتر بود نمی‌نوشتم که می‌دانم.
فکر می‌کنم تکلیفم با خودم روشن نیست. مبهم است.
دقایقی طولانی و چند نشستم روبروی پیچک‌های پهن برگ و نگاهاشان کردم. روی زمین نشستم و مورچه‌های سیاه به من حمله‌ور شدند. من قرار است بمیرم دیر یا زود اما فعلا زنده‌ام و درد گاز مورچه را حس می‌کنم...مورچه‌ها گازم گرفتند...من یا باید گازشان می‌گرفتم یا می‌کشتم‌شان یا فوت‌شان می‌کردم اما توان انجام هیچ‌کدام از این‌کارها را نداشتم چون داشتم می‌گریستم.
بله.
به شدت.اولش نم نم بود بعد بارش گرفت..صاعقه زد.
دلایل این یکی مثل روز برایم روشن بود. مثل یک روز تابستانی روشن و از شدت روشن بودن کور کننده حتی. اما این را هم نمی‌خواهم بگویم.
حق دارید بگویید پس غلط کردی این را بنویسی.
من هم می‌گویم بله غلط کردم. غلط.


برچسب‌ها: ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 20:45  توسط tilou 

یزله و چیزهایی از این قبیل


برچسب‌ها: مساعدت الحیران فی فهم لغت الجیران
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:51  توسط tilou 

خواهر سعاد به سعاد گفت شبیه فوزیه نیس؟..اسم دختر دایی خودم فوزیه‌اس. هیچ خوش نداشتم با اون دهان گشادش شبیه‌اش به نظر بیام...سعاد گفت: نه به نظرم شبیه رُبابه...
بعد عکسای رباب و فوزیه رو نشونم دادن از گوشی که یکی زن برادرشون بود و اون یکی جاری سُعاد..هر دو هم سیاه‌سوخته و پیر.
تو دلم تو روح هر دوشون تف کردم. سعاد و خواهرش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:45  توسط tilou 

زن‌‎ها دم محرمی مو رنگ کرده بودند و زیرابرو برداشته بودند که کم نیاورند توی این ده روز یا یک ماه...بعد زنی آمد و به لری گفت سی مو جا باز إی کنین و خودش را به زور جا داد بین دوتا زن چاق دیگر... نشست و می‌گفت درسته که بار کرده اما از أو آدِما نیس که دوستاشه و همسادِه‌هاشه فراموش کنه...که مثلا مثل زن شهرامه؟! دیدتش بی‌بُون و خودشه زده به اون را...زن‌ها گرم حرف شدند و ملایه قاتی کرد که یواش...اومدید حرف بزنید یا روضه گوش بدید.؟ ..زن لر سرش را کرد گوشه‌ی روسری‌اش و با خنده گفت: ووووی پَ چِش بی؟! من فکر کردم اگر لر اصیلی بود باید می‌گفت: پَ چِس بی. مثل آقای چی باغبانمون...به‌هرحال زن کناریش تیوپ رنگ مو را درآورد و به زن لر گفت با اِن هفت و واریسون قرمز..*ریموور هم گرفتی؟ زن لر گفت نه..زن عرب گفت خودم دارم تو خونه...اما بذار بعد از دهه.
زن لر گفت هاااااا . پَ الان؟! اصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ! مو إی کارایه حالا نی‌کونوم.

ریموور: یه چیزی مربوط به رنگ مو و اینا. فک کنم رنگ موی قبلی رو پاک می‌کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:42  توسط tilou 

ملایه عصبی تند و خشن بود...نمونه‌ی رایج عراقی‌هایی که من دیدم...به نظرم ملایه‌های ما نرم‌تر و دوست‌داشتنی‌تر می‌آمدند. زیبا..مرتب..خوش‌تیپ .. بعد گفت علویه‌ایی ِ گفته داری می‌ری ایران برایم کمک بیار...می‌گفت ثواب می‌کنید و انگار دستور می‌داد که چیز کم نیاریدآ..زیاد باشه...فکر کردم توی گدایی کردن هم طلب‌کارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:34  توسط tilou 

مجلس خانگی تمام شد. ما دمپایی‌ها و سندل‌ها را از نایلکسی که برای محافظت از دزدیده شدن همراه خودمان آورده بودیم درآوردیم و راه افتادیم سمت حسینیه. سُعاد، زن هاشم، تعریف می‌کرد که روز دهم تعزیه و شبیه‌خوانی دارند اما دختر پسرها قاتی می‌شوند و خودش نمی‌آید..زن‌ها گاهی آرایش می‌کنند و از این حرف‌ها. من گفتم آره از امام حسین خجالت نمی‌کشند و خودم دست کشیدم رژ کم‌رنگم را پاک کردم.
..زن هاشم گفت زوتر برویم که جایی برای تکیه دادن پیدا کنیم. رفتیم و او خواهرش را دید..برایم جا درست کردند بشینم و تکیه بدهم و زن‌ها علنی با چشم و ابرو و حرکات دماغ و دهان و سر و دست از سعاد می‌پرسیدند این کیه و او هر بار می‌گفت *بدبخ زن همکار هاشمه..دسش شکسه..این‌جا هیشکیو نداره گفتم بیاریمش با خودمون..
بعدش خواهرم عصبانی و ناراضی بود که چرا گفته بود زن همکار هاشمه و نگفته بود زن رئیس هاشم..یا اصلا زن مهندسی که هاشم کارگرشه.
من فکر کردم چرا به ذهن خودم نرسیده بود..احتمالا این هم یکی از عوامل شکست‌های عشقی من است.
به مادر سال فکر کردم یا خواهرهایم که اگر جای من بودند توی همچین محیطی چطور برخورد می‌کردند..
سال گفت چون برخورد شهرزاد باهاشون مثل خودشونه..حس نمی‌کنند فاصله‌ای هست. امیدوار بودم این تعریف از تواضعم باشه،  بعد کاشف به عمل اومد در رد نداشتن تکبرمه...که یعنی حفظ فاصله و شأن بلد نیستم بکنم و شخصیت شوهرمو پاس نمی‌دارم. در واقع قدر داشته‌هامو نمی‌دونم در یک پیشوند و اسم بعدش(پرسیدم گفتن اسمه نه مصدر): بی‌لیاقت.
فکر کردم خوب باشه سال، تو هم ولم کن..و به رستگاری برس.

.....................................................................................................................................................

بدبخ: در فرهنگ و اصطلاحات محلی معادل بنده‌‌ی خدا هست...برای نشان دادن محبت داشتن یا دلسوزی کردن نسبت به کسی...." فقیر " هم همین معنی رو می‌ده.
مثلا:
این فقیر خسته شده بس که سرپا ایستاد.. یکی دیگه جاش واسّه پای دیگ.
این بدبخ از صبح چیزی نخورده...
همینا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:29  توسط tilou 

غشی به هوش آمد و زن‌ها بلند شدند...سینه‌زنی زنانه شروع شد که من باز فکر کردم حیف هر سال من و خواهرم می‌رفتیم وسط میدان کمی بپر بپر می‌کردیم...البته من رویم نمی‌شد..یزله کنم..اما معمولا گرمش می‌کردیم و می‌فرستندمان جلو..خوب بود..من و خواهرم کنار هم بودیم..انگار داریم بازی بچه‌گانه‌‌امان را می‌کنیم و خواهرم توی گوشم می‌گفت شیر شَرو چاقالو..و با بدجنسی ازم می‌خواست کمی جا باز کنم برایش و با ابعادم کل فضا و میدان را اشغال نکنم و من از خنده می‌مردم اما نمی‌شد رو کنم..بعد وقتی می‌رفتیم خانه‌ی پدرم و بقیه‌ی خواهرها و مادرم می‌‌فهمیدند چه کردیم می‌گفتند بله دیگر خانم شهرزاد و زیبا رفتند کرمشان را ریختند و راحت شدند...مادرم ضرب‌المثل بندری‌اش را هم به کار می‌برد که به بُونه‌ی کوش می‌رید تو حوش...که یعنی به بهانه‌ی کفش می‌رید تو حیاط..به زبان ساده به بهانه‌ی عزاداری رفتید رقاصی کردید.
ما محل نمی‌دادیم و خواهرم معمولا برای دخترها ادای تکان تکان خوردن بدنم را درمی‌آورد و من ادای اطوار ریختن و فیلم‌بازی کردن و زبان‌بازی کردنش با زن‌ها را...
حالا دستم درد می‌کرد چسبیدم به دیوار سیمانی و فکر کردم نوچ..اون مجالس یه چیز دیگه‌ان...که غشی دیگری پشت سرم باز شروع به مویه کرد..فکر کردم آآآووو باز یکی دیگه و به زن هاشم سقلمه زدم جامونو عوض کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 13:15  توسط tilou 

دیشب با زن هاشم و دخترهایش رفتیم روضه. دختر بزرگه خیلی احساس زن بودن و شدن داشت با نُه سال سن، شال عربی بسته بود دور سرش و تمام مسیر نق می‌‎زد به مادرش که آیا شال را درست بسته یا شل شده...انگار اگر شالش کمی شل یا یک وری می‌بود سیل طویلی از خواستگاران سینه‌چاک را از دست می‌داد. کوچکه هم مقنعه سفید دور ابری دوخته شده و عبای عربی سرش بود. این یکی قابل‌تحمل‌تر بود. چشم‌های درشت داشت و شیطان و کمی کرمکی بود. از این‌ها که سر سیزده سالگی باید شوهرشان داد و از شری که ممکن بود به پا کنند راحت شد.
نانا هم بلوز شلوار مشکی پوشیده بود و با نارضایتی به حرکات دختر کوچکه ملّقب به نیلز -از فرط کوچکی-؛ نگاه می‌کرد.
راه افتادیم توی کوچه‌ها...ده از آن‌چه فکر می‌کردم بزرگ‌تر بود. قدم به قدم هم حسینیه و مجلس عزاداری. خانه‌ها همه دوسه تا نخل داشتند که عین بیرقی برافراشته خبر از نژاد صاحب‌خانه می‌داد...منطقه اکثرا عرب‌نشین بود، لرهایی هم که کورش‌شان خیلی اذیت‌شان نمی‌کرد و زیاد به خوابشان نمی‌آمد که به‌اشان بگوید تف تی ری غیرتت..با عربل قاتی شدی؟ این‌ لرها هم بودند. شاید هم زن داده بودند یا زن گرفته بودند از عرب‌ها..به‌هرحال...وقتی وارد خانه شدیم دیدم بساط چای دارچین پهن است یاد روضه‌های بچگی‌ام افتادم..دلم خواست مادرم هم باشد..بعد دلم خیلی گرفت.
یاد روضه‌های هزار دستگاه افتادم...منطقه‌ای در استان ب که متعلق به جنگ‌زده‌ها بود....روضه‌های شلوغ پر از بچه و کثیفی داشت...من همراه زن‌عموهایم می‌رفتم..مادرم همیشه بچه داشت و همراهمان نمی‌آمد.
نشستیم..و زن هاشم توضیح می‌‌داد مُلایه عراقی است..چندبار سر آرایش و مو به زن‌ها توپیده...عربی را مثل مردم عرب این‌جا خیلی فارسی‌دار صحبت می‌کرد:
النسوان واید اصیرن" ناراحت"..ایگولن : " این مربوط می‌شه بینه احنه..."...که زن‌ها خیلی ناراحت می‌شوند و می‌گویند این به ما مربوطه و فلان.
پیرزنی چاق با طلا و خالکوبی‌یی روی ابرو و چانه من را یاد بی‌بی‌م انداخت و زیاد نگاهش نکردم دیگر..بچه‌های کثیف مفو دوروبرم بودند و پسر بچه‌ای خیار توی دهان خودش رنده می‌کرد..چای دارچین آورند با استکان‌های چرکولک که خوردیم و نانا اولش نخواست بعد که دید دختر هاشم خورد گفت من هم می‌خوام که تمام شده بود و من گفتم جهنم می‌خواستی همون موقع بخوری.
بعد زن‌های لر آمدند با مقنعه و چادر و زن‌ها اکثرا به من نگاه می‌کردند چون چهره‌ای جدید و ناشناخته بودم...زن‌های منطقه اکثرا قدبلند و درشت و اصطلاحا شیر و "مرد" بودند...با طلاهای درشت و مسن‌ترها ثوب پوشیده بودند..که توری‌یی است که روی لباس می‌پوشند..توری مشکی توی عزاداری‌ها...
بعد ملایه آمد و زن قدبلندی بود با هیبت مردها..من کمی احساس فنچ بودن می‌کردم آن‌جا...ملایه گفت که اگر مردی رد شود و ببیند روضه‌ی زنانه هست و بایستد بشنود گناه پای او است نه ما..مجلس بزرگ است و صدایش نمی‌رسد و باید بلندگو دستش بگیرد..گفت در این مورد فتوا  هم گرفته و از این لاف‌زنی‌ها...بعد زن‌ها گفتند که نه اصلا مردهای این‌جا از آن مردها نایستند که بایستند به صدای زن‌ها گوش بدهند...فقط موتور و ماشین رد می‌شود...ملایه گفت بسیار عالی و روضه را شروع کرد. بیشتر ترجیع‌بند خوانی بود..ملایه صدای با صلابت و خوبی داشت و ما روی پایمان می‌زدیم و تکرار می‌کردیم...اما زن‌های این‌جا بی‌بخارند...من فکر می‌کردم اگر همین مجلس در شهر ما یا یکی دو شهر آن طرف‌تر یا مخصوصا روستاهای اطراف شهر ما بود چقدر گرم و پرشور و باحرارت می‌شد...متوجه شدم سین‌ها را صاد می‌گویند و ج هم را ژ.
کسروا را کصرو می‌گفتند..که من به خواهرم نگاه کردم و او به سقف که نخندد. بین خودمان همیشه به شوخی می‌گفتیم هسه اکظچ و اکصرچ..یعنی که حالا می‌گیرم می‌شکونمتآ..باید می‌گفتیم اکسرچ اما تقلیدی بدجنسانه از لهجه‌ی بعضی شهرهای استان می‌کردیم.
زن‌های لر که پشت سرم بودند موقع تکرار ترجیع‌بند چیزهای نامفهومی تکرار می‌کردند. مثلا اضلوعا کسروها که به معنیِ دنده‌هایش را شکاندند است، را ازلووآ شکسروها می‌گفتند. برگشتم نگاهشان کردم و چندتایشان فقط روی پا می‌زدند و چیزی نمی‌گفتند...بعد ملایه به جاهای گریه‌دار رسید...بعضی‌ها گریه کردند...به نانا دستمال دادم که خواسته بود و صورتم را با گوشه‌ی عبا پوشاندم و نانا نق می‌زد پاره است که *کُنجیرش گرفتم و گفتم اگر دیگر آوردمش با خودم..توی خوابش ببیند همراه من بیاید جایی ...بعد چیزی نگفت و توی گوشم گفت تقصیر دختر هاشم است..گفتم دروغ نگوید...بعد خواستم گریه کنم که یکی از زن‌های پشت سری دچاز حمله‌ی امام حسین شد. از این زن‌ها که که توی مجالس عزادری غش می‌کنند و کسی را به خواب می‌بینند توی همان مدت غش ..و همه شروع می‌کنند بوسیدنشان و دست کشیدن به‌اشان و تبرک جستن ازشان..آن‌قدر دیده بودم از این صحنه‌ها که جا نخورم و شوکه نشوم از شلوغ‌بازی‌اش. نگاهش کردم که از حال رفته بود و هر چند ثانیه یک‌بار جیغ تیزی می‌کشید..و دست و پایی می‌زد. فرقی قهوه‌ای رنگ و بد رنگ شده داشت و لباس‌های مخمل..زن هاشم توی گوشم گفت: از گرماس..توی این هوا مخمل پوشیده..زن چندبار دیگر هم دست و پا زد  و زن‌ها طوری به هم نگاه می‌کردند که انگار بگویند باز این شروع کرد...صدای خش خش النگوهای باریک و زیاد و جیرینگ جیرینگ گوشواره‌های درشت می‌آمد و بوی عرق تندی هم بلند شد که با بوی گلاب قاتی شده بود...به‌خاطر تقلای زن‌ها بود برای نجات خانم ِ مغشوش...زن‌ها روی صورت مورد حمله واقع شده گلاب پاشیدند و سرانجام به هوش آمد و زن‌های اطراف شانه‌هایش را مالیدند و نانا چسبیده بود به من و همچنان به دلیل نامعلومی قهر بود.

*کُنجیر: نیشگون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 12:49  توسط tilou 

من این وبلاگ را چند سالی هست می‌نویسم...اسمش عوض شد رسمش مدل حرف زدن تویش..یک مدت بود نبود..یک مدت رمزدار شد ..یک مدت جاهای دیگر نقل‌مکان کرد و بعد هم که هست...زمانی دست خواهرانم بود و حالا هست..زمانی دست دوست‌پسر خواهرهایم افتاد..شوهر خواهرهایم..برادرهایم..شاید حتی فامیل شوهرم و فلان..نمی‌دانم حالا دست کیست یا نیست..حوصله و حس عوض کردن ندارم...حالا دیگر همه می‌دانند چقدر روانی‌ام  هی هر دو سه ماه یک‌بار حذف می‌کنم...توی این مدت هم آدم‌هایی آمدند و تقریبا ماندند...آدم‌هایی آمدند و رفتند..آدم‌‌هایی هم مثل خود همین وبلاگ در رفت و آمدند. من از حقیقی کردن روابط مجازی خیری ندیده‌ام. چه زنانه و چه مردانه.
یعنی ته‌اش این بود که احساس مورد بی‌محلی قرار گرفتن و بی‌اعتنایی سراغم آمده..تک و توک وبلاگ دنبال کرده‌ام این مدت ... خوب این انزوا خوب هم نیست اما دنج‌تر است.
برای من بهتر است.
فکر کن با همین دنجی و در سایه و این‌ها درگیر چه نبایدهایی شده‌ام اگر می‌خواستم بتازم آن میان و خودی نشان دهم و این‌ها چه برنامه‌ای پیش می‌آمد پس.
قبول دارم که نباید بعضی چیزها را نوشت..اما می‌نویسم که حالم خوب شود و بهتر شوم...اگر ننویسم فکر می‌کنم باید بروم قرص مرص بخورم و قرص‌ها هیچ وقت کمکی به من نکرده‌اند.
خوب دارم می‌گویم افسرده‌ام مثلا؟ کدام‌تان نیستید؟ من هم مثل همه...با کسی قهر هم نیستم اتفاقا فقط شاید اهل ناز و نوازش کردن نباشم...البته ادعا است بیشتر. ثابت شده برایم که ادعاهایم زیاد است. موقع عمل و در مورادی که جذبم می‌کند از هر ذلیلی ذلیل‌تر و از هر خاک‌برسری خاک بر سر تر شده‌ام. اهل راندن هم نیستم...اصلا کلا خسته‌تر از این حرف‌هایم. مخصوصا حالا.
دلم می‌خواهد مثلا بروم یک فیس‌بوک درست کنم. نمی‌دانم هنوز مدش هست یا نه. یا بروم گوگل‌پلاس پلاس شوم..اما قاتی شدن، در این حد حتی، حتی در حد خواندن دیگران و سرک کشیدن توی زندگی بقیه در این حد..در حد بررسی افکار و این‌ها حالم را بد می‌کند...این حکمت‌ها هست که قبلا توی مجله و مدرسه و معلم‌های پرورشی پیداشان می‌کردی...که مثلا عاقبت طمع...جزای حسود...و فلان..این چیزهای ساده و سبک و رو را دوست دارم دیگر.
حکایت‌هایی که ازشان درس عبرت می‌گیری. ..به همین عامی بودن...این‌ها را دوست دارم زیر و رو کنم.چند ماه دیگر دو سال بدحالی‌ام تمام می‌شود...شاید و امیدوارم که بعدها بهتر شوم..اما در این شک ندارم که من هم مثل دیگرانی که جلوی چشمم عوض می‌شدند عوض شده‌ام..نمی‌دانم خوب یا بد..یا فلان..موقتی یا دائمی...یا هر چه...اما حسش می‌کنم...شاید بزرگ یا پخته شده باشم...شاید پیری است یا فلان.
نمی‌دانم چرا این‌ها را دارم می‌نویسم..
به‌هرحال می‌خواهم بگویم توقع داشتن از من..توقع این‌که برای رضایت خاطر خواننده هی آدم دو سال پیش باشم توقع عبثی است.
این‌که غر بشنوم و نق که دیگر فلان نیستی..بد است که این‌همه بزرگ شده‌ای...همه این مرحله را رد می‌کنند اگر نکنند باید غر بشنوند.
گرچه تکرار می‌کنم که شاید موقتی باشد..من دردناک‌ترین سال‌های عمرم تا این لحظه را پشت سر گذاشته‌ام....روحی و جسمی.
نمی‌گویم کارم درست است و قوی‌ام و فلان ..نه ته ته‌اش همان زن ساده‌لوح عاشق‌پیشه و زودباور ِ خیال‌بافم... فقط می‌دانم اگرجای ملامت کردن و نق زدن خودمان را بگذاریم جای کسی و ببینیم واقعا اگر ما بودیم از پسش به این زودی و خوبی برمی‌آمدیم...؟
با این امکانات و شرایط و اوضاع؟
من دقیقا سرجای خودمم..بهتر از این هم از پسش برنمی‌آمدم و از خودم راضی‌ام..فقط خسته و غمگین و دل‌مرده‌ام و این هم طبیعی است یا عوض می‌شود یا همین‌طوری می‌ماند...
تا آن موقع می‌نویسم.
دلتان خواست بخوانیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 19:31  توسط tilou 

من دوستی ندارم که باهاش حرف بزنم. نمی‌دانم هم از اساس حرف زدن با دوست کار درستی است یا نیست. نمی‌دانم می‌شود به دوست هر چیزی را گفت و اگر نه و گفته باشی بعدش چه خواهد شد. در تمام دوران زندگی‌ام دوستی صمیمی نداشتم.
هفت هشت سالی است که دوست‌هایم از وبلاگم سراغم آمده‌اند. نمی‌گویم صمیمی یا شماره یک دو سه یا حتی ده..گاهی حالی پرسیده‌اند..گاهی چند خط ئی‌میل..گاهی آن میان تلفنی، تماسی...اما می‌دانم که چقدر نگفتن برای آدمی مثل من بهتر از گفتن بوده است.
حالا دیگر آن‌قدر روانی هستم که نشانه‌ها را جدی بگیرم. دلیلی ندارد اگر تو شهرستانی باشی یا دیپلمه یا خانه‌دار یا شهروند رده هزارم کسی توی زندگی‌ات باشد که هی تو زنگ بزنی و او لطفش در این باشد که حرف‌هایت را بشنود ... هر کسی کارت دارد، دوستت داشته باشد سراغت را خواهد گرفت. حالت را خواهد پرسید..وقت خواهد گذاشت برایت...گیریم تو گندهایی هم زده باشی. گیریم به حرفش هم گوش نداده باشی...گیریم هم...هر چه.
من دیگر تاب و توان تعارف با خودم را ندارم...از این‌که ته حرف‌هایم به آدم‌ها هی بگویم: ببخشید مزاحم‌ وقت‌تان شدم...نه...یا لطف کردید که مرا تحویل گرفتید.
آدم‌ها درگیرند؟ آدم‌ها کارها دارند؟ آدم‌ها مشغولیت فکری دارند و خودشان افسرده‌اند؟..آدم‌ها حال و روزشان از من بدتر است اما رو نمی‌کنند؟ این‌ها دلیل نمی‌شود. من خودم برای خودم ثابت کردم که دوست بودن با کسی و دوست ماندن باهاش چقدر بی‌قید و بند و بی‌توقع می‌تواند باشد و البته صد البته به حساب آویزان بودن و ناجور بودن وصله گذاشته شود.
واقعا چه اصراری هست؟ هی با خودت مدارا می‌کنی ... توقع دارم؟ بله دارم.
دیگر در این مورد حرفی ندارم بزنم.
اصلا چرا این پست را نوشتم..من از این حرف‌ها بلد نیستم بزنم و از این پست‌ها هم بلد نیستم بنویسم..با این حساب نوشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 18:53  توسط tilou 

دستم را زده‎ام زیر چانه‌ام و از پشت توری تازه نصب شده به باغچه‌ی خالی نگاه می‌کنم. امروز رفتم بذر خریدم...یک آب‌پاش عجیب غریب برای سر شلنگ  هم خریدم که مه درست می‌کند. ها پَ چی.
چندین و چوند حالت آب پاشیدن دارد. شاور..متمرکز و مثلثی...مه...همین‌طوری ریختنَکی بیخودی...باید زمین خشک شود که من بتوانم باغشه را شخم بزنم. چند روز پیش که یک مستند باغبانی دیدم مردهایی بودند با یک پا به بیل زدن یک متر خاک زیر و رو می‌کردند...من کمی دلم خواست مرد بودم. بعد دیدم مسخره است من می‌توانستم زن قوی‌یی باشم. که با یک پا به بیل زدن ..اما نیستم. پس در محتوای آرزویم تجدید نظر کردم. کاش قوی‌تر بودم که خودم باغچه را شخم بزنم. اما نیستم پس دست از سر این آرزوی بچه‌گانه برداشتم و فکر کردم کار تو نیست شخم زدن باغچه..کار تو بوییدن راز گل سرخ است یا یک همچین چیزی.
به‌هرحال بوسی آمد با نوزادش و نوزادش شیرین و بازیگوش باهاش ور می‌رفت...خیلی شیطان بود..صحنه‌ی شیرینی که از تماشایش خسته نمی‌شدم...لابه‌لای کرت ریحان‌های زینتی بودند...
صدای اذان بلند شده. آسمان خاکستری و ابری است..اما دل‌‎گیر نیست چون تیرچراغ برق در پس‌زمینه‌ی تیره و ابری بیشتر روشن است.. و باد می‌وزد و الان نانا  آمد و برایم یک بسته پاستیل قلبی شکل با طعم آلبالو خریده‌اند.
بسیار خُمزه.
کاش این‌همه چیزهای کوچک شادم نمی‌کرد...مثلا سال دوتا صابون سیو خریده. سبز و زرد ...یکی‌اش را دیدم توی حمام. باورتان می‌شود دلم شاد شد؟
عجیب بود ها.
اما حس این‌که چیز جدید با عطری جدید آمده توی خانه بی که برای خواستن یا داشتنش تلاش کنم حس خوب و شادی‌آوری بود...هر وقت می‌روم توی حمام بوی خوش و نواَش فضا را پر کرده و فکر می‌کنم ئه؟ کی اینارو خریده؟...بعد فکر می‌کنم زندگی چراغ‌های چشمک‌زنی هم داره برای خودش ها.
از این دست فکرها...که شاید روانشناس‌ها و فیلسوف‌ها بگویند داری باهاشان خودت را گول می‌زنی...الان من چه کار به گفته‌ی آن‌ها دارم. ..مگر آن‌ها فکر می‌کنند من در مورد آن‌ها چه فکری می‌کنم؟
خوب حالا بن دارد کتاب‌های زبان را پرت می‌کند و صدای بالا کشیدن بینی‌اش را می‌شنوم...پدرش اصرار می‌کند برود کلاس زبان نه با دوستش که قرار گذاشته‌اند بروند سینه‌زنی یا هیأت. از من پرسیده بود و من گفته بودم برود با دوستش اگر دوست‌تر دارد...اما سال ظاهرا قبول نکرده و بن هی دارد کتاب پرت می‌کند و احتمالا گریه هم کرده.
من می‌دانم بن یک جلسه از آن کلاس مسخره را از دست بدهد مهم نیست چون خودش بلد است و ضمنا کلاس تق و لق است و از همه مهم‌تر پیش دوستانش بیشتر و بهتر خوش می‌گذرد به‌اش...سال لابد فکرهای دیگری دارد...ثابت شده تا حالا که فکرهای از روی عقل سال به صواب نزدیک‌تر بوده و حرف‌های  از روی قلب من به عذاب.
پس؟
بن به کلاس زبان برو پسرم.
یاد بگیر سختی بکشی...لابد این برای زندگی بهتر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 17:57  توسط tilou 

بالاخره یک هوای قابل قبول و پاییزی. سال روی تخت است و آباژور نور کم‌رنگی درست کرده. نانا و خواهرم رفته‌اند در این هوای دل‌چسب با مخلفات خاک و خُلش قدم بزنند. سال روی تخت اخبار می‌خواند از گوشی(ظاهرا) من روی زمین از هوای مطبوع لذت می‌برم کتاب‌هایم را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم کدام را شروع کنم.
شب هم باید بروم روضه‌ با زن هاشم این‌ها. ببینم چه می‌شود.
از سال درخواستی دوستانه داشتم: بوس بوسَن. یک‌بار بوسه داد و پس از آن خوابش گرفت. یعنی من منتظر بوسه‌ی بعدی بودم که خروپفش بلند شد که زیاد مهم نیست. چون کسی خانه نبود به بلندترین صدای ممکن بازوی خر خرویی او را بوسیدم و او چشم‌هایش را مثل بچه‌ها وقتی محکم می‌بوسی‌شان می‌بست که یعنی آروم‌تر و بعد گفتم بوش‌بوشان نَ بِکنی؟ که همان یک بوسه را داد ..
حالا هم می‌خواهد برود باشگاه طناب‌های بریده و دمبل‌های خونین.
...
در این بعدازظهر طوفانی من به این فکر می‌کنم که دوازده روز است گوشی‌ام گم شده...الان این را به سال گفتم و سال از زیر بالش سوم کشیدش بیرون.
ببینید! به همین سادگی. گفتم پس چرا نگفته بود و شارژ نمی‌دهد؟ گفت چون درخواست نکرده بودم ازش. نتیجه بگیریم اگر چیزی می‌خواهید درخواستش کنید.
بعد من گفتم من درخواست دارم...من درخواست دارم.
و غش کردم از خنده. غش نه. اما بسیار شیرین خندیدم. بلوتوثی قدیمی است. شش هفت سال پیش. که مصاحبه با مردم حاشیه‌ی تهران را نامردی از صدا و سیما احتمالا منتشر کرده بود...خانم مسنی خیلی سرسختانه اصرار می‌کرد من درخواست آب دارم...من فقط آب می‌خوام..زنی هم پشت سرش تایید می‌کرد من فقط آب می‌خوام.
این روزها این را با عذاب وجدان می‌گویم گاهی..در واقع نمی‌گویم..اما دیده و شنیده‌ام که سال و هاشم گاهی تکرارش کنند آرام بین هم و هاشم رفته از خنده... من فکر می‌کنم با خودم که آن خانم مسن بالاخره مادر کسی بوده...فامیلی...فلان..چقدر بد است که سوءتعبیر می‌شود حرف‌هایش...آن هم به چه.
با این وجود آن‌قدر با انصاف نیستم که نخندم...کافی است سال بگوید یا به ذهن خودم برسد که من درخواست دارم که حداقل برای خودم و در تنهایی بخندم...حالا نه عین سابق که ریسه بروم اما بالاخره خنده‌هه می‌آید و حالا من ماندم تنهای تنها..عزیزم من ماندم تنها...چون همه رفته‌اند. من هم بروم؟
وسوسه‌ی ورق زدن کتابی در تنهایی نمی‌گذارد..
لحنم شبیه لحن رنج‌های ورتر جوِآن شده است چقدر.
بوربا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 17:32  توسط tilou 

دیدم که دیرشان شده اما نخواستم بیدارشان کنم. نمی‌دانم چرا. خودم را زدم به خواب، صبر کردم خود سال از خواب پرید نوچ نوچی کرد و دوید لباس پوشید و بن را بیدار کرد..صدای غر غر بن می‌آمد بعد کله‌ی هر دو را دیدم که پیراهن مشکی به تن از در باغچه  بیرون رفتند...بی‌صبحانه و صورت نشسته.
بعد من رنج‌های ورتر جوان را بیرون کشیدم از زیر بالش و خواندم. و چه رنج‌هایی بود..رنج‌های ورتر جوان...اشکم را درآورد...دلم گرفت و تمام که شد یادم افتاد یک‌بار برنامه‌ای خانوادگی زنی آلمانی را آورده بودند خوراک کلم یاد بدهد می‌گفت برای آلمانی‌ها کلم حکم سیب‌زمینی برای ایرانی‌ها را دارد..توی اکثر غذاها هست..کارشناسی هم بود و می‌گفت گوته و حافظ و فلان..آن روز به نظرم گوته چقدر ناشناخته می‌آمد و بی‌ربط به حال و هوایم...حالا که این کتاب را با مؤخره‌های خوبش می‌خوانم، خیالم راحت می‌شود که رنج‌های من فقط بر من نگذشته...رنج‌هایی مشابه بوده در دنیا که گذر زمان درمانش کرده...تأمل‌برانگیزترین نکته برای من زمانی بود که لوته به دیدن گوته می‌آید..بعد از چهل و چهار سال و برخوردی خشک و سرد ازش می‌بیند..
نوشته بودند در آن زمان جوانان زیادی بعد از خواندن این کتاب خودکشی کردند...معلمین اخلاق بر گوته خرد گرفته بودند که مرّوج بوده برای این کار...که مسئولیت خودکشی جوانان متأثر از رمان بر گردن اوست...نمی‌دانم چرا نمی‌خواهم این را رد کنم. اگر نوشتن این رمان خود گوته را شفا بخشید جان بعضی‌ها را گرفت...گناه از گوته بود یا سستی دیگران؟
نمی‌دانم.
شاید هم آدم‌هایی که بعد از خواندن رمان خودکشی کردند اگر می‌ماندند زندگی‌یی بدتر از مرگ داشتند. ..لابد دردی، نیازی،بیماری‌یی توی جان‌شان بود که با خواندن آن صفحات به شوریدگی و جنون‌ روح‌شان دامن زده شد ... زندگی‌یی توام با درد و رنج ...شاید هم خواندن ورتر نجات‌شان داد...و آیا مردن یعنی نجات؟
شاید مردن‌شان به نفع حال کلیِ دنیا بوده. شاید هم به ضررش.
نمی‌دانم.
ورتر طی نامه‌هایش به ستایش خودکشی  در بعضی موارد پرداخته...فردی که روحش تاب و توان تحمل رنجی  بیشتر ندارد ... که ظرفیت تحمل روح انسان محدود است ..ورتر می‌گوید این آدم ضعیف و سست و ترسو نیست...
جالب این‌که گوته فقط یک بار این اثر را بازخوانی کرده..همواره ترسش از این بوده که دچار حال و هوای بیمارگونه‌ی نوشته‌هایش شود باز.

خواندنش را دوست داشتم، کاش اما زمانی دیگر می‌خواندم که امروز صبح صاعقه‌زده و مسخ برجا نمی‌ماندم ...طوری که توان بلند کردن دست و پایی در خود نمی‌دیدم...احساس می‌کردم  تمام رنج‌های ورتر رنج‌های من است و از طرفی هم حس می‌کردم گوته زهر و سم و افسردگی و دیوانگی روح خود را بیرون ریخته...خودش خوب شده و دیگران را مبتلا کرده.
به این نتیجه رسیدم که واقعا بعضی آثار ادبی و هنری حاصل مرض خالق‌شانند..ارزش‌مند و تاثیرگذارند اما برای ارواح مستعد و بی‌پشتوانه خطرناک.

 


برچسب‌ها: بوک‌ِز
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 13:32  توسط tilou 

"ر" به من کتاب‌هایی امانت داده. کتاب‌هایی که کم‌کم می‌خوانم. شده تا حالا که کتاب‌های مزخرف از نظر من، به من معرفی کرده باشد اما امانت نداده بود. فعلا مداد قرمز مخملی‌ام لابه‌لای صفحات ورتر جوان است..باید این تمام شود که آن‌ها را شروع کنم.
وقتی رسیدم گفت دستت چه شده و گفتم..بعد گفت باید دست سال را بشکاند پس..به سال گفت زدی دست خواهر ما را شکاندی و...از این حرف‌ها که آدم‌های خوب می‌زنند. بعد به من می‌گفت از قلیه محرومش کن که ادب شود...سال گفت به اندازه‌ی کافی توی تحریم بوده...a.b هم بود..با لحن پیرزنی که تمام تابستان را شاهد درد کشیدنم باشد گفت: حالا خودت کم درد داشتی که اینم روش اضافه شد؟
متوجه شده‌ام روابط صمیمانه‌ای با زن‌ها دارد. به همه صندلی تعارف می‌کند و محال است زنی بیاید چیزی بخرد که روی ظاهر، رفتار، گفتار حرکات و سکناتش کامنت نگذارد. دیگر مثلا دیروز زنی میان‌سال بود که از تلفن مغازه زنگ زد به کسی که سپرده بوده به‌اش کتاب بخرد...دلش نیامد بی‌نصیب بگذاردش. گفت این‌جا خدمات قبل، حین و بعد از فروش داریم...آن صدایی را شنیده‌اید که توی فیلم کینه موقع تنیدن آن روح خبیث روی دیوار ازش درمی‌آمد: أأأأأأ آآآآآآ شبیه خفه شدن..یا شکسته شدن گردن...همان را من درآورم بس که دوپایی رفتم روی خودم که لبخند بزنم برای این حرفش...خوشبختانه خواهرم از من جوان‌تر و زیباتر است و این باعث می‌شود محیط را با وجود او ترک کنم و بروم میان دو ردیفی که کسی سراغ‌شان نمی‌رود....بعد شوخی با خواهرم شروع می‌شود و تماشایش و این‌ها...دیروز می‌خواستم کتاب بردارم و نتوانستم به خاطر دستم...خیلی سخت کشیدمش بیرون و مردی عینکی با صدایی به شدت تو دماغی گفت کافیه به من اشاره کنید...خوشحال می‌شوم کمک‌تون کنم...برایم صندلی آورد نشستم و من خجالت کشیدم چون تعارف‌های این‌طوری بلد نیستم یعنی نمی‌دانم در جواب این حرف مرد جز ممنون چه بگویم...گاهی هم می‌گویم مرسی که لطیف به نظر برسم. وقتی نشستم روی چهارپایه مرد از بالای سرم نرفت و داشت نگاهم می‌کرد من پاهایم به هم می‌پیچید از خجالت زیر نگاهش و فکر می‌کردم کاش خواهرم از این‌جا رد شود...
بعد پرسید برای دانشگاهی جایی می‌خواهم این کتاب‌ها را؟ گفتم نوچ برای دل خودم...گفت پس این قفسه را هم ببینم..و وقتی بلند شدم چهارپایه را بلند کرد برد آن طرف باز رویش نشستم...یکی‌اش را دوست داشتم ببرم ...برداشتم هم...بعد موقع حساب کردن سال گفت این‌ها به درد نمی‌خورد...ضمنا گران است و کتاب را گذاشت کنار.
من همان موقع به مرد نگاه کردم. نمی‌دانم چرا..مردِ بلندقد و عینکی با صدای تو دماغی‌، به من لبخند زد. خجالت کشیدم که سال در مورد کتابی که به من معرفی کرده بود گفته به درد نخور...فقط برای این‌که کتاب درباره‌ی عشق بود.
مرد طوری لبخند زد مثل این‌که بگوید مهم نیست. زمانی دیگر خواهی خواندش...یا با نخواندش چیزی از دست نخواهی داد..
ر تقریبا شش کتاب به من قرض داد...ذوق کردم بالاخره دیروز.
آخر تمام بعدازظهر را مجبور شده بودم توی خیابان‌های شلوغ و کثیف میان مغازه‌های جنس بنجل‌دار دنبال لباس باشم برای نانا و در جواب خودت لباس نمی‌خواهی ِ سال هی بگویم نه...وقتی سال در مورد من، به ر گفت برای خودش هیچی نخرید...و این عجیبه، ر گفت من برایش چیزهای خوبی دارم..و کتاب‌ها را داد.
میم هم مرد خوبی است..نه به خوبی و صمیمت ر اما از آن مردهایی است که احترام خودش را فرض می‌کند داشت برایم کروکی مغازه‌ای را می‌کشید که خودش ازش لباس می‌خرد برای دخترش. گفت تخفیف نمی‌دهد اما قیمت‌هایش بد نیست و جنس‌هایش بد نیست. a.b هی شیرین می‌شد که خانم‌ها آدرس بلد نیستند...
من از ر پرسیدم مردان بدون زنان را خوانده؟ ر گفت نه. آ.ب گفت وای چه دنیای شیرینی بشود. من گفتم آها. گفت که اگر زن‌ها بروند سراغ کار خود..مردها هم...خیلی خوب می‌شد اگر کاری به هم نداشتند..من فکر کردم کار زن‌ها و مردها این است که به هم کار داشته باشند و از حرص سخافت حرفش گفتم نه! دنیا بدون وجود مرد برای من جای خوبی نیست و دستم را انداختم دور بازوی سال که همان‌جا بود.
سال خوشش آمد یا نه من دلم می‌خواست آ.ب حرف نزند دیگر و آ.ب گفت راستش را بخواهید برای همه این‌طور است..ما مردها دوست داریم بگوییم به زن‌ها نیاز نداریم.
گفتم به خودتان مربوط است...
بعد موقع رفتن بن آمد با کلی کتاب نوجوان و آ.ب گفت پسرت است؟ ندیده بودم. فکر می‌کردم این کوچولو را داری فقط. نانا را می‌گفت. توی دلم صلوات فرستادم و سریال‌ها را از ر گرفتم ..
موقع رفتن سال گفت دهانش چقدر بو می‌داد...حس کردی؟
گفتم خوشبختانه نه...نگفتم مدت‌هاست دارد دور از گوش او حرف‌های بودار به من می‌زند. این را دیگر خوب حس کرده بودم.


برچسب‌ها: برچسب ندارد
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 21:4  توسط tilou 

مای فرندزی که تو آدرسِ http://cbnv.blogfa.com/  و  http://behimoth.blogfa.com/ من رو می‌خوندن و از طریق جی‌میل سابق اون آدرس با من در تماس بودن توجه‌اشونو به این سمت معطوف کنن.
یواشکی بودن و موندن نیومده به ما...همه‌اش باید ملی باشیم.
مچکرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 15:39  توسط tilou 

می‌خوام یک کاری بکنم...شاید بعضیاتون فحشم بدید بگم چیه..با این وجود می‌گم...منم جای خواهر شما..فحش دادید به ناموس خودتون دادید یعنی..چیز..اممممم می‌خوام آرشیو رو بذارم...ی‌‍َواااش..چزا می‌زنی؟!
شاید بعضیاشو رمزدار کردم..نمی‌دونم فعلا.
اما می‌خوام آرشیو بذارم.
زیندَه باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:31  توسط tilou 

وری وری گود بر من. هزاران گود افتر نون بر روح پرفتوحم.
بن تمام ماکارونی‌ و نانا همه‌ی سوپ‌شو خورد.
حالا شیرجه بزنم توی رنج‌های ورتر جوانم..راستی دیشب چند جا به چیز‌هایی برخورد کردم که دلم خواست این‌جا با شما در میون‌شون بذارم..به قول انسان‌های نیک یا نیک‌نما اگه عمری موند، با شما در میون‌شون خواهم گذاش.
مِ می‌شه نذارم؟ کی بی‌تَر از شما؟
الان متوجه شدم بن برای بار ده‌هزارم با جوراب رفته تو تختم...دمپایی رو فرشی‌مو ندیدید پروازش بدم سمتش؟..دسم شکسته..گاز که می‌تونم بگیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:23  توسط tilou 

بوی گشنیزی که داره با پیاز و سیر سرخ می‌شه و ادویه‌ی ماهی آشپزخونه رو پر کرده..سال میاد جعبه ابزارشو برداره و بعد میاد تو آشپزخونه می‌گه : بَــــــــــــــــــــه..بوش مرده رو زنده می‌کنه..بذاری برامآ.
می‌گم برای تو دارم می‌پزم..گردنمو از پشت فشار می‌ده و می‌گه باریکلا محسن..این‌طور می‌خوامت.
شلوار کردی نخودی رنگ و زیرپوش مردونه‌ی خاکستری رنگ پوشیدم...می‌گه اومدم تو فک کردم کارگر کوتوله از مستغلات شرکت اومده چیزی رو تعمیر کنه...بغ می‌کنم: خودت کوتوله‌ائی..می‌خنده: من که نیسم...می‌گم زنته...می‌گه نه اون قدش برا وقتایی که زنه خوبه...اما وقتی مرد می‌شه باید صداش کنم محسن..
بعد میاد نزدیک‌تر و مثل یه مار بوآ رو سرم خیمه می‌ندازه: ضمنا محسن..اداهات به تیپت نمیاد..می‌دونسی؟..أیی کارا نکن ..بذا برگردیم سرکارمون..
می‌گم: برو سرکارت..بذا مام سرکامون باشیم جِوون...
می‌گه باشه به قول خودت بوربا..می‌گم زود بیا که قول نمی‌دم بُمونه..می‌گه بازار گرمی نِکن محسن..تو که نامرد نبودی..
می‌رم طرفش.آروم و مظلوم پلک می‌زنم آروم می‌گم: پَ من مردم؟..با این صدا و نگاه؟!
نگام می‌کنه و ادای کارگرشو درمیاره و می‌گه..یعنی نامردم اگه رفتم سرکار امروز...
 ...
بعد داد می‌زنم شیرین..خواهرم که تو حیاطه میاد و سال عینکشو می‌زنه به چشمش و از پشت سر خواهرم بم می‌فهمونه: برات دارم نامرد...
می‌خندم و می‌ره..و فک می‌کنم باید تعریف سال رو از غذاهایی که می‌پزم به لیست دلخوشیام اضافه کنم.


برچسب‌ها: سالی که نکوست, اوپی لوپی
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 14:2  توسط tilou 

یک دستی روی نوای سنج و دمام  شروع ز چه ای ندیده کامم می‌چرخم و با نوای ای وای‌َش مثلا شلاق می‌خورم..کلا دارم زجر می‌کشم یعنی..این‌ها را وقتی تنهایم انجام می‌دهم و یک‌هو یادم می‌افتد باید زیر ماکارونی بن را خاموش کنم. و می‌دوم و به نانا می‌گم بیب..بیب...کنار...بی‌حوصله و اخم کرده می‌گوید: سرما خوردمآ...حیف که کار دارم وگرنه کتک خوردنش الان واجب شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:40  توسط tilou 

خوردنش: زدنش.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:40  توسط tilou 

سوپ بدهد: سوپ بو بدهد.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:34  توسط tilou 

یک بشارت نوید‌بخش: سوپ نانا ته گرفت، موقع نوشتن پست‌های پایین...به موقع رسیدم البته اما..دویدن باعث شد دستم تکان بخورد و بدتر می‌ترسم سوپ بدهد و علیاحضرت نخورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:33  توسط tilou