از صبح بیوزنم. انگار زیر پایم چیزی نباشد..هی به آدمهای زیاد ِ زیاد نگاه میکنم به تیپشان..به ظاهرشان به طرز راه رفتن و مدل حرف زدنشان..هی فکر میکنم این آقایی که همقد یا شاید کمی قدکوتاهتر از خانمش است- بی که کوتاهی قدش به نوع تصورم در موردش ربط زیادی داشته باشد- چطور توی گوش خانمش میگوید: ای جانم.. و جزئیات صورتش در آن موقع- موقع گفتن ای جانم- چطور میشود؟ ملتمس خمار و نیازمند یا حریص عجول و زیادهخواه؟ یا تصور میکنم دکتر وقتی از روشویی بعد از مسواک میرود سمت زنش چطور صورتش را با حوله خشک میکند و آیا حوله را میگذارد روی چوب لباسی پشت در اتاق خوابش مثلا یا میگذاردش روی چوب تخت که نمش گرفته شود...تصور میکنم زنش چهگونه منتظر است؟ با خندههای نخودی؟ با وقار بسان یک زن لایق؟ لوند و اغواء گر و دعوت کننده؟ .از کجا شروع میکند...چطور میبوسدش و وقتی زنش به سر و گوشش دست میکشد عمق عشقش چهقدر است؟
از بالکن تو میآیم روی مبل راحت و طبی گردویی رنگ مینشینم روبروی ال سی دی نصب شده روی دیوار. بعد از مدتها سریالی ایرانی تماشا میکنم که حتی یک در صد حوادثش را نمیدانم با این وجود با لذت نگاهش میکنم چون حس میکنم عادیام معمولیام قرار نیست ملامت شوم بابت لذت نبردنم از زندگی..از لذت نبردنم بابت چیزهایی که زنان دیگر ازش لذت میبرند و من خیلیهایش را دارم...حس نمیکنم ناشکر و نالایق و قدرنشناسم.
.=تابلویی روی دیوار..قابش باید گران باشد...نه نه ..این دیگر فقط یک تابلو نیست..من توی تابلوام..کافی است دست دراز کنم...همه چیز شدنی است فعلا.من توی تابلوییام که قابی گران احاطهاش کرده...
خوب و سالم و کم غذا میخورم...خوب ورزش میکنم...خودم حس میکنم چقدر با نشاط و انرژیدارم...آدمهای عالی میبینم...وقتی روی تاب پرت میشدم توی آسمان.....وقتی از بیرون میآیم توی سوییت و صدای موجها بغلم میکنند حس میکنم چطور برگردم به زندگی جهنمی مملوء از آتشم؟..حالا که اینقدر توی بهشتم؟! من الان برهنه در مسیر رودیام که از روی بوتههای پونه و آویشن کوهی میگذرد...
دریا خروشان است.ناآرام.احساس میکنم زن یا شاید هم دختر یکی از آن رمانهایی هستم که قدیمها میخواندم . یا در خیال مینوشتم. .. و پاره میکردم چون از جنس من نبودند..بلدشان نبودم..آبکی و مسخره از آب در میآمدند و حالا توی بالکنم.بالکنی که به سمت دریا باز میشود انگاری بالکنم را روبه یک تابلوی نفیس باز کردهام... وقتی پرده را زدم کنار و دیدم دریا این همه وسیع و این همه بیانتها از بالکن سوییتم پیداست جا خوردم...موجها بلندند..عدهی کمی توی ساحلند و این نسیم خنک و خوب و نایاب برای من...صدای موجها...چمن سبز...نسیم خنک ..از این صحنه دیگر هیچ خاطرهای نداشتهام...مگر شاید لابهلای صفحات کتابی جایی خوانده بودمش و فکرش را و آرزویش را هم نداشتم که تجربهاش کنم بس که برای من دور از ذهن بوده و هست...پول ..پول..پول عزیز...باز هم چیزهای خوب خوب نشانمان بده..لطفا.
.بچهها توی ساحل بادبادک هوا کردهاند...مردی برای خودش تاب بازی میکند....من ناهار رژیمی میخورم..و مردی خوش تیپ با تی شرتی بادمجانی بر تن و کاپی سفید بر سر از من مودبانه دعوت میکند قدم بزنم باهاش...نگاهش میکنم. چیز خوبی است اما زبانش را به سختی میفهمم...آنقدر سخت که نتوانم جواب بدهم..فقط لبخند میزنم و میگویم متشکرم...
و نمیگویم نه من زن مردی هستم که خودش هیچ وقت از زنها دعوت نمیکند فدم بزنند توی ساحل باهاش..و نمیتوانم فکر نکنم این یعنی تقصیر من؟ گناه من؟ فقط براي اين دلیل است که مرد را همراهی نمیکنم که قدم بزند توی ساحل؟
نه.
من دیگر خستهتر از عشقتراشیام برای خودم..و یا دوستتراشی یا حتی رابطهتراشی یا هر چه..من حتی در نگهداری رابطههای فغلی و سابقم ناتوانم.
گیاهان عجیبی میبینم. شبدرها..گلهای رز رنگارنگند..قرمزها جیغ تیرهها مخملی..زردها بانشاط سفیدها شاعرانه..سنجاقک میگیرم..دلم میخواهد بن باشد بدهمش بهاش..حلزون میبینم..نوشته که نرویم آن طرف حصار میروم آن طرف حصار حلزون را برمیدارم...چقدر درشت است..ندیده بودم حلزون به این بزرگی...من آرامم...من دوررررررررررررررررررررررم...دور.....دورررر دور...دور به اندازهای که تمام عمر آرزویش را داشتم....من بیآرزو و حسرتم...من عین این صحنه عجیبم..انگار خودم را خواب دیده باشم..انگار این صحنه تعبیر یکی از خوابهایی است که در برهوت و صحرای سوزان و غمناک زندگی سابقم دیده باشم...و نوشته باشمش در یکی از آن روزنوشتهای تشنه و خسته و تنها:
خواب دیدم در چمنی رو به دریا دراز کشیدهام و مردی با لبخندی مهربان نگاهم میکند..مردی که هیچ نسبتی با او ندارم..و قرار نیست پیدا کنم...
مرد بادمجانی پوش وقتی سوار تابم هلم میدهد..تاب پروازم میدهد...خیلی میروم بالا...با مرد هیچ حرفی نمیزنیم..فقط سلام..
دوست داری تاب رو هل بدم؟
آره...مرسی...
وقتی پروزا کردم روبه موجها فکر میکردم...خوب شد لاغر شدم(!) و فکر میکردم...اینها خواب نیست...اینها رویا نیست...مرد موقع خداحافظی دستش را بلند میکند من از توی این بالکن به جایم نگاه میکنم به تابم که حالا خود مرد دارد رویش تاب میخورد و خوابش را هم نمیبیند من از طبقهی 13 از توی بالکنم وقتی دارم کلاسنوی قهوه میخورم نگاهش میکنم....
رویم را برمیگردانم از مرد و به زن قرمز پوشی نگاه میکنم که دارد نزدیک میشود به مرد..مرد بلند میشود زن روی تاب مینشیند و مرد تاب را هل میدهد...جرعهای میخورم باز...کاش میتوانستم این خنکی را برای همیشه در اطرافم حبس کنم...فکر میکنم چقدر اینجا از آنجاها دور است..چقدر خودم دورم....خیلی دورم...از تمام آن حماقتها، جهالتها،نادانیها..بلاهتهای شاعرانه و احساساتی..دخالتها بیجایِ از سر دلسوزی مثلا...خدای من...پول عالی است...این را از همان روز اول میدانستم..حالا فقط ثابت شده برایم...
این را صبح فهمیدم..وقتی صحانهای عالی به همراه آدمهایی عالیتر خوردم...وقتی منافذ و روزنههای روح و پوستم زندگی و طراوت و خنکی و سرسبزی و تازهگی را میبلعید وقتی همراهان گفتند چه زن زندهای هستی شهرزاد..چقدر به همه چیز توجه میکنی..برای این میگفتند که میوههای خشک درختی که نمیشناختم و کم دیده بودم را جمع کردم توی بال شالم...گلها کوچک زرد را ..بوتهها و غنچههای بنفش را جمع کردم توی بال شالم و بعد تمام مدت بوییدمشان...چند شب پیش که سرم روی سینهی او بود فکر میکردم قرارِ دل که آنهمه گفتهاند در موردش پس این است..این گرما و تپش قلبش است زیر گوشم..توی گوشم...آرام جان پس همین خودش است...حالا فکر میکنم آرامش یعنی همین خودم...برگها را نگاه میکنم...درختچهها را میوههای خشک..میوههای سوزنی شکل...و وقتی آتش روشن کردند لباسم را گرفتم روی دود چوب...بقیه برایم دست زدند! یکیشان که فکر میکنم نمیداند من ممکن است چقدر صاحب و ولی امر داشته باشم گفت دیدمت که حتی به سرامیکها و آجرها با عشق زل زده بودی..!
حالا نزند عاشقم شود یا برعکس خوب است.
دوست دارم فقط بروم فاصلهی بین گردن و شانهاش را با سرم پر کنم...بخوابم...خدایا دارم نگاهش میکنم الان..عین بن است وقتی خواب است...حتی وقتی خواب است مظلوم است..وقتی خواب است صبور است...وقتی خواب است قهر است..حتی وقتی خواب است دوستم دارد..وقتی خواب است دوستش دارم..این آدم از دروغ و نیرنگ و خیانت و رذائل دور است...این آدم فقط ضعیف است در برابر بعضی چیزها..یکیاش شکستن در برابرم و مهمترینش ترس از به تو گفته بودمهای من. ترس هم فقط نه تعجب هم از وقوع تمام خطراتی که ازشان بر حذرش داشته بودم...
پیامبر و قدیس نیستم من فقط سعی می کنم -بر خلاف سعی او- فاضل نباشم انسانی ولو کثیف از میان همین آدم های کثیف اطراف باشم..آدم هایی که او خیلی کم بلد است مثلشان باشد....
این است که ... یعنی روزی می رسد که به خودم بگویم دوستش داشتم و این باعث می شد توجیه کنم؟
باید میخوابیدم. بهتر بود اگر میخوابیدم. فردا صبح زود باید راه بیفتم بروم و هنوز معلوم نیست دقیقا به کدام سمت ... با این وجود نخوابیدم ...
با هم حرف میزنیم. حرف زدیم. سر شب جارو میکردم. داشت زیر مبل دنبال چیزی میگشت. فکر کردم یعنی دنبال چه است؟..دیدم هی میرود میآید..روی میز تلویزون زیرش را هی میگردد و باز میگردد که بگردد ... دیدم عینکش را نزده به چشم. حدس زدم دنبال همان باشد. حدس که نه یقین ...دیدمش در فاصلهی کم بین دو مبل سرانده شده که پای کسی نرود رویش...هر وقت دیگر بود بیحرف میگذاشتمش کف دستش...این بار که هر وقت دیگر نیست جارو کشیدنم را ادامه دادم ...و وقتی طاقت نیاوردم اینهمه گشتنش را برش داشتم گذاشتمش روی میز تلویزون بیحرف..او همچنان میگشت...چند دقیقه بعد پیدایش کرد زدش به چشمانش و اصلا یادش نبود که چند بار روی میز تلویزیون را گشته بیحاصل.
حواسش به این چیزها نیست که بهتر. بگذار فکر کند از همان اول آنجا بوده و او ندیدهاش چون که نبوده بر چشمانش...نگذار فکر کند من گذاشتمش دم دستش چون طاقت ندارم ببینمش این همه کلافهی نداشتنش است.
شب دلم برای نگاه کسی سوخت...نمیدانم چرا خودم را آنهمه گرفتم..گفته بود زنی به من که هر وقت از مرد شماره یک زندگیات شروع میکنی دور شدن مردهای ددرجه دو وسه و ده و صد و هزار هیچ جاذبهای برایت نخواهند داشت ...میبینم دلمردهگی یعنی پس این؟
نه این بلوف است.من با دلمردهگی بسیار فاصله دارم. من فقط این روزها کمی بیشتر از معمول باهاش دعوا دارم...گیریم خودش مقصر اصلی باشد و گیریم هم خر....اما وقتی هنوز دوستش دارم و دلم میخواهد با بوسههایش زنده شوم..غلط میکنم ادعای دلمرهگی داشته باشم...ادعای به این مفلوکی هم.
من فقط عصبانیتر از آنم ازش که بخواهم باهاش حرف بزنم. هر وقت کمتر عصبانی بودم بهاش خواهم گفت چرا اینهمه دعوا دارم باهاش.داشتم یعنی.
نانا بعدها دختر خوشکل و جذابی میشه. خندهی قشنگی داره. بعد اون وخ من پیر و خرفت و احمق خودمو تو جوونیاش میبینم؟ نه. نمیبینم. وگرنه الان خودمو تو بچهگیاش میدیدم. پس من اون وخ پیر و خرفت و احمق خودمو تو جوونیاش نمیبینم.
من دیوونهی این بچهَم.
نانا بعدها دختر خوشکل و جذابی میشه. خندهی قشنگی داره. بعد اون وخ من پیر و خرفت و احمق خودمو تو جوونیاش میبینم؟ نه. نمیبینم. وگرنه الان خودمو تو بچهگیاش میدیدم. پس من اون وخ پیر و خرفت و احمق خودمو تو جوونیاش نمیبینم.
من دیوونهی این بچهَم.
من مثل یه آدم غمگینم و فکر میکنم به بال و پر من ... و به اینکه داشتن تو مرا بس؟
مرا بس؟
و به اینکه یه روزی راسی راسی همونی شدم که خواستی.
منو ببر به حادثه
شبو پر از شراره کن
وقتی آن روزها این ترانه رو از ضبط تاکسیهای خرمشهر میشنیدم هیچ وقت فکر نمیکردم ستاره آتش زدن و پروانه پرپر کردن اینقدر آسان باشد...
من خاتونم؟ من خاتون غمگریز توام؟
تو کیستی؟ دربهدر بی سرزمین؟ نه.
دربهدر و یسرزمین شاید باشی اما من خاتون تو نیستم.
و برای تو گریه نمیکنم.
گاهی برای انسان چارهای باقی نمیماند جز دل و گوش سپردن به صدای گرم ابی..به صدای ابیِ قدیمها و خواندن نسخههای پشتیبان وبهایی که تعقیبش میکنند.
هی خواستم عکسی آپلود کنم بذارم هی نشد آپلود. عوضش نشستم ابی شنیدم. همون ترانهاش که میگه دلم مثل یه باغه باغ بهارنارنج...همون ترانه که وقتی سوم راهنمایی بودم با ضبط ممد اینا میشنیدمش و میرقصیدم.
همهاش حرص میخوردم که هدیه رو وا نکرده پس فرستاد.
