بعضی چیزها  واقعا تمام می‌شه و دیگه برنمی‌گرده.
اینو بالاخره یه جای زندگی‌مون باور می‌کنیم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 16:10  توسط shahrazad 

ولک! شیر ناصر خسرو!
برچسب‌ها: دقوز, چالی‌‌
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 14:50  توسط shahrazad 

برادرم داره ترانه‌ی پاییز رو می‌خونه. صداش قشنگه خیلی. می‌گه تو اون رستوران بزرگه‌ی یه جایی در اون سر ایران وقتی کار می‌کرده تو آشپزخونه یکی از مشتریایی که پول میزشون واویلا شده با دوربین اومده ازش فیلم گرفته و این‌که بش برخورده و مشتریا گاهی ازش می‌خواستن بخونه...بیشتر گل‌پونه‌های وحشی بسطامی رو می‌خونه..اما این ترانه با صدای اون مخصوصا داره یه جای روحمو عذاب می‌ده... بد هم.
پاییز - شاهرخ..
دلم نمیاد بش بگم نخون حالم بد می‌شه...صبر می‌کنم صداش با تمام غم و حسرت و غصه‌اش رو سرم بباره.


برچسب‌ها: mazzika
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 13:33  توسط shahrazad 

سال میان پتوی نو مشکی رنگی که عین جگوار سیاهی دورش پیچیده خواب است. هوس می‌کنم به گوشش دست بزنم. دست می‌زنم. بیدار نمی‌شود خوشبختانه. خسته است. پشت می‌کند به من. نمی‌دانم پشت کرده به من یا فقط رو به دیوار خوابیده....من رنج‌های ورتر جوان می‌خوانم با دختری به نام لوته آشنا شده که نامزد دارد و در مجلس رقصی که به رگبار گرفتار شده بوسه‌ای بر دست دختر زده...مصممم هر چه زودتر تمامش کنم. چیزهای مهم‌تر و دل‌نشین‌تری برای خواندن دارم.
سال برمی‌گردد به کمر.گردن و سینه‌اش را می‌خاراند. صدای خرت و خرت خاراندن موهای سینه‌اش را می‌شنوم...برایم یخچال و فریزر را تمیز کرده...برای همین کمی بیشتر از کمی، دوستش دارم.
قبل از این‌که بخوابد ازم پرسید: بُلو بُلویی؟..این یعنی خوبی؟
یادگار سال‌های اول ... من عین آدم بلد نبودم حرف بزنم. نه که بلد نباشم حوصله‌ام نمی‌شد از همان کلمات همیشگی و همگانی استفاده کنم...مثلا می‌پرسیدم: بُلُویی؟..مثل بچه‌های مظلومی که در مظلوم بودن خودشان اغراق کرده باشند با لام‌های غلیظ شده..انگار بچه‌ی تپلی باشم که دلش می‌خواهد برود توی بغل مادرش لالا کند و بپرسد بغلم می‌کنی؟ اما نه با زبان بچه‌ها..خیلی می‌خندید سال..چیزهای دیگری هم بود. یکیش اَبَ. اَبَ مال وقتی بود که بچه‌ی خنگ لوس و مسخره‌ای می‌شدم و تنبیه می‌خواستم..وقتی نمی‌خواستم برود بیرون...جلویش را می‌گرفتم..یا وقتی دلم می‌خواست ببردم سینما و خسته بود..فکر می‌کردم بروم اَبَ بشوم.
عین لال‌ها...سمج و یک دنده هم. لوس و خشک اشاره می‌کردم به سینما و سال اولش می‌گفت عمرا و بعدش توی سینما در حال وراجی در گوشش بودم..اخرش هم فیلم تمام نشده می‌گفتم می‌رم جیش و برنمی‌گشتم...
حالا از من پرسید: بُلو بُلویی؟ من گفتم تقریبا.گفت: بسی....بُلُو بسی زود. این یعنی زودتر بلو بلو بشو زود. زودتر خوب شو یعنی. بعد کله‌اش را خاراند و گفت من بلد نیستم مثل تو...گفتم نه خوب بود...
یادم افتاد وقتی قهر می‌کرد با من..به زور روی پایش می‌نشستم ..همان‌طور پشتم به‌اش بود و اخم کرده خودم را بغل می‌کردم و می‌گفتم:
بلُو بلُو هیش دوستی نداره..هیشکی بُلُویی رو که تو ریاضی صفر گرفته رو نمی‌پذیره....مخصوصا اونایی که ریاضیاشونو بیس می‌گرفتن..
 حالا همین‌جاس..زیر پتوی جگواریی خودش...من زیر چهل‎تیکه‌ی ماشی رنگم..دوباره دست به گوشش می‌زنم..مرض دارم ها...نوچ می‌گوید و دستم را عین مگس سمجی دور می‌کند از خودش.
پیف پاف می‌زنم به خودم و باز سرم را می‌کنم در رنج‌های ورتر.


برچسب‌ها: سالی که نکوست, اوپی لوپی, بوک‌ِز
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 2:5  توسط shahrazad 

نانا دارد گریه می‌کند. بعضی وقت‌ها حالم از آدم‌هایی که می‌آیند به هم می‌خورد. الا و للّا ماری که کشتند را توی الکل نگه دارند. نانا گریه می‌کند که شیشه‌ی آبمیوه‌ی من را برداشته‌اند. بردارم باهاش تندی می‌کند که این‌همه شیشه‌ی آبمیوه هست و او که خیلی تندی باهاش نشده، عین ابر بهار گریه می‌کند. تندی برادرم برای خواهزاده‌هایم شاید نرمال باشد اما برای نانا نه.
من مار توی الکل نمی‌خواهم توی خانه...من نانای خندان می‌خواهم.
بله، نانا لوس است و برادرم به‌خاطر جوانی و مجردی و نوع تربیت و شاید بدجنسی در برخورد با نانا...
این زودرنجی بیش از حد و اندازه‌ی نانا هم خیلی برایم مشکل درست  کرده و می‌کند.
شاید من برای این‌چیزها خیلی خسته شده باشم، نمی‌دانم، اما می‌دانم وقتی نانا با اشک‌های درشتش نگاهم می‌کند و به نظر خیلی غمگین می‌رسد قلبم به درد می‌آید و عصبانی می‌شوم...وقتی از  زور گریه نمی‌تواند حرف بزند و توی همین سن هم، دل‌شکسته و غصه‌دار حسش می‌کنم، خودم هم گریه‌ام می‌گیرد.
بغلش می‌کنم و موهایش را بو می‌کنم...تازه آن موقع  است که فکر کنم چقدر خنده‌هایش مایه‎ی آرامشم است این دختر.
دوست ندارم غمگین ببینمت نانا.
این یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای من است. چون می‌دانم توی غم‌های بچگی، چه چیز غیرقابل شرح و وحشتناکی است.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:53  توسط shahrazad 

دارم ماجرای اعدام‌های خمینی‌شهر را با سه سال تاخیر می‌خوانم که برادرم تو می‌آید. می‌گوید: شهرزاد..دوستم رو هر وقت اذیت می‌کردیم می‌گفت: می‌دونی؟ ...وز شدیدی دارم و این‌کار رو می‌کرد می‌شناسیش..صادق.
نمی‌شناسمش و نمی‌خوام بشناسمش. عکس‌شو تو گوشیش دیدم.نشونم داده.
به سختی لبخند می‌زنم و می‌گویم: بی‌تربیت.
می‌خندد و می‌گوید: ها خیلی بی‌شعور بود.
دلم سال را می‌خواهد که به‌اش بگویم برایم حرف‌های قشنگ بزند...چیزهایی می‌گوید که شاید خیلی هم قشنگ نباشد اما شنیدن‌شان آرامم می‌کند...حداقل موقتی.
گاهی شده که فقط او را داشته‌ام. فقط او خندانده من را بی‌که از گوز و چس دیگران برایم گفته باشد.
شعور و تربیت خوبی دارد که خدا می‌داند چقدر به‌اش نیاز دارم...نه فقط در خودم ..اتفاقا بیشتر در اطرافم.


برچسب‌ها: سالی که نکوست
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 21:8  توسط shahrazad 

یه مار کشتن. من دیدمش. بلند و باریک...وحشتناک بود...جیغ زدم: آآآآآآآآ(صدای جیغ) مار. تو حیاط پشت آب‌گرمکن...اگه تنها بودم چی؟
برادرم اره به دس صورتشو عین داعشیا پوشونده بود، خواهرم ازش فیلم می‌گرف و برادرم مار رو از دمش گرفته بود و روبه دوربین می‌گف سالومه این‌جا فلان‌ جاس...می‌بینی که خونه‌هاش پر از ماره...آی‌لاویو پی‌ا‌م‌سی...صداشو لوس کرده بود و اصلا به هیکل و ظاهرش نمی‌اومد... من یه لحظه چشام افتاد به صحنه و رومو اون ور کردم.
سال گف: صحنه را دید، فجیع بود. دفعه‌ی بعد شلوار کردی بپوش.
خودش و برادرم خندیدن. حوصله ندارم ازشون توضیح بخوام. ظاهرا موضعی ملیحه.


برچسب‌ها: از وحشت اومدی نه تربیت داری نه خونوادگی, صحنه را دیدم
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 20:35  توسط shahrazad 

دَقوز (یا دَقوس): سس تندی که از ترکیب فلفل و ادویه و رب‌گوجه و سرکه کنار سمبوسه و پاکوره و فلافل مصرف می‌شه.
شیتان پیتان: قر و قاتی، دَرهم.


برچسب‌ها: مساعدت الحیران فی فهم لغت الجیران
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 19:58  توسط shahrazad 

بالاخره با هر شق‌الانفسی که بود شکم مرغ رو دوختیم...باز میون عطر ادویه‌ها گم شدن..به صدای جلز و ولز سرخ شدن پیازهای نازک خلالی شده گوش دادن...سبزی‌های خشک رو بوییدن...امروز خودم خسته شدم و دستم رو باز کردم.
دونه‌های سیاه فلفل، توی آسیاب با شیطنت و جیغ‌زنان انگار روی مرتفع‌ترین و هیجان‌انگیزترین سرسره‌ی دنیا در حال سرسره‌بازی هستند پودر شدند...بوشون کردم و فکر کردم اینه بوی واقعی فلفل نه اون پودر خاکستری رنگی که از سوپری و فروشگاه می‌خرن.
چوبای دارچین رو انداختم تو آسیاب..خواهرم از غذا عکس گرف فرستاد برای مادرم...دلم می‌خواس بابام از این غذا بخوره.
اما بابام احتمالا داره فک می‌کنه دختر و پسرش رو دور خودم جمع کردم و ...
بی‌خیال.
دیشب اینا بود که شیخ زنگ زد. پرسیدم چه خبر؟ گف هیچی خوبیم..گفتم شهر جدیدتون چطوره؟ گف دس همکارامونه..گفتم:  جووونننننَم...اوونم می‌خندید...حرف زامبی رو زدیم..می‌گفتم آخوند زامبی هم داریم؟ می‌گف آخوندا که همه زامبی‌ان و می‌خندیدیم...پسرش هم اومد. باقو. مادرم گفته بود اسم‌شو بذارن حسین. اینا گذاشتن محمدباقر.
دیگه منم صداش می‌زنم باقو.
نمی‌دونم چی می‌گفت.بُتُل خانم هم اومد و حرف زد با من.
با اونم می‌خندیدم.
شیرین می‌گف چطور با همه حرف داری و می‌گی و می‌خندی؟
چطور شیخ رو می‌خندونی اصلا..چطور با بُتُل می‌خندی؟ نمی‌دونسم چرا.
چه می‌دونم. شاید بی‌غیرت و بی‌رگ و سیب‌زمینی‌ام.
به‌هرحال.

بُتُل: سوسک  چاق به لهجه‌ی هم‌شهریان  عزیز ما. مخفف بتول هم هس در این مورد استثنائا.از نظر من.

بتل(Botol) = حشره سیاهرنگ و دارای قابلیت پرواز است که اسم فارسی آن سرگین غلطان یا بوم غلطون است.


برچسب‌ها: دقوز, شیتان پیتان, کلوا و اشربوا و لاتسمنوا
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 19:13  توسط shahrazad 

بچه‌ها، لوسی، بچه‌ی بزرگ بوسی رو که گربه‌ای چاقه رو بلند کردن و تو حیاط داد زدن: دایی! ماما...ماما.
به اطراف نگاه کردم.
خوب٬ دیدم که محمدی و پسرش و ت برگشتن نگاه کردن. متشکرم جگرگوشه‌هایم.
بن گربه رو بلند کرده بود و نانا توضیح می‌داد که دایی این دختر بزرگه‌ی بوسیه...ما فکر می‌کنیم مامائه. چون خیلی تپله و از همه نرم‌تره...دایی با این‌که بزرگه اما دنبال زمبورا می‌دوئه همه‌اش..دنبال پروانه‌ها...دایی دختره ها...
سعی کردم فکر نکنم که از کجا متوجه‌ِ دختر یا پسر بودن گربه‌ها می‌شن و گذاشتنش زمین. برادرم نوازشش کرد و لوسی چشماشو بست. بن با خنده نگام کرد و گفت دیروز ماما بالاخره دستش زد...بعد اومد چندبار گردنمو بوسید.
بن برای برادرم توضیح داد که شاید این زشت باشه اما اون فکر می‌کنه خود بوسی مادر منه: بی‌بی...لوسی که دختر بزرگه‌اس منم و دوتا سیاه سفیدای آخری برادر و خواهرم هستن..اون لاغره که بد غذاس ساله...
گف که لاغره رو هر چی جلوش می‌ذاریم نمی‌خوره. فک کن دایی ماهی جلوش می‌ذاریم فقط بو می‌کشه و می‌ره...اما این تپله همه‌اش خمیاز می‌کشه و هر چی می‌ذاریم جلوش می‌خوره ..
بعد نر قهوه‌ای جدیدی دیدیم که پشمالو از لای نرده‌ها زل زده بود به لوسی که حالا رفته بود تو یکی از کرتای خالی سبزی خوابیده بود. لوسی محلش نمی‌داد و نر خیلی با اراده و مصمم نگاش می‌کرد.
بن گف: نره.
نانا گف: از کجا می‌دونی بن؟
بن گف: نرها این‌طوری نگاه می‌کنن. تو کتاب گربه‌سانان ایران نوشته. مستند هم دیدم در موردشون.
نانا گف: می‌خواد با لوسی دوس شه.
بن گف: نه می‌خواد باش جفت شه.
نانا گف: جفت یعنی شوهر؟
بن گف: تقریبا.
برادرم به من نگاه کرد و با خنده به آسمون نگاه کرد.
نانا رف بیرون و زود برگشت: وای بن! یه چیز باورنکردنی...بعد ادای از حال رفتن رو دراورد: خدایا باورم نمی‌شه.
دوس داشتم حرف زدن‌شو بخورم اون موقع. دلم آب می‌شد از حرف زدنش. فکر کردم سال حق داره که همیشه می‌گه شوهرش نمی‌دم...مال خودمه.
بن رفت بیرون و صحنه را دید.
بعد برگشت و توضیح داد که نره بوسیه. داره محوطه‌ی حکم‌رانی‌شو معین می‌کنه...گفت با پراکندن بویی از بدن به بقیه‌ی نرا می‌گه نزدیک نشن.
نر بوسی خیلی مورد علاقه‌امه.
بلند شدم دیدمش. خاکستری یک دست و پشمالو.خیلی دلم می‌خواس بغلش کنم و محکم فشارش بدم به خودم..بس که قد و تخس و مغروره.
نری که به لوسی نگاه می‌کرد کمی این پا اون پا کرد و با شرمندگی از پله‌ها‌ی روبروی خونه پایین رفت...بن نفس راحتی کشید.
ایستاد کنارم گفت هیچ دوست ندارم کسی لوسی رو گول بزنه..
بعد دیدم که سینی‌یی که توش آشغال گوشته رو دوتا گربه‌ها رفتن توش. بن با خنده‌ی مامان خرکنی عقب عقب رفت و گربه‌ها رو با مهربونی و احترام هرچه تمام‌تر دور کرد...و برای رضایت خاطر من گفت: اَه برید دیگه.
نانا زود گفت: مثل این‌که دوست‌شون نداری؟ به‌اشون اَه می‌گی...و اخم کرد. بن آروم چیزی بش گفت احتمالا داشت می‌گفت جلوی ماما دارم باشون تندی می‌کنم. بعدا از دلشون درمیارم.
گفتم این سینی رو باید با وایتکس بشورید و بذارید تو آفتاب. نانا گفت باشه...بن گفت حتما.
سرم درد گرفته بود گفتم برو یه کدئین با آب بیار قبلش جلو چشمم دساتو بشور. دساشو با آب صابون شست و وقتی آب و کدئین رو اورد اون‌قد حواسش پرت بود که بردش برای لوسی. برادرم غش کرد از خنده و من به بن گفتم باریکلا بن...به مادرتون اوف هم نگید..خوبی کن به مادرت...بش قرص بده آفتاب زده تو سرش..بهشت زیر پاشه پسرم...
بن به خودش اومد و گف الان میارم..
قرص رو خوردم و دیدم لوسی سمت یه زنبور پرید...
رفتم تو و بچه‌ها اومدن گفتن بوسی رو بالاخره با دادن چربی و آشغال گوشت راضی‌ش کردن به دس زدن...اجازه داده بشون دسش بزن..
فکر کردم وای بوسی به اون کثیفی..نانا گف اما زبرترین گربه‌ائیه که تا حالا دس زده...
به بن نگاه کرد: نرم‌ترین لوسی و زبرترین بوسی...اون وقت اون مریضه دوسی چی؟
بن دس‌شو عین موج تو هوا تکون داد: سُو..سُو.
گفتم برای چی اومدین تو اتاق خوابم؟ برید دساتونو بشورید نگفتم با دس نشسته نمیاید رو تختم؟
بن گفت: ماما وسط بازی فوتبال لوسی اومد طرفم وخودشو به پاهام مالید ...منو می‌شناسه.
گفتم تبریک می‌گم...حالا اَوت...
و به در اشاره کردم.
خندیدن. نانا به بن گفت: ماما هم یه کم بلده ها.
بن گفت آره یه کم.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 13:21  توسط shahrazad 

چند روز پیش جلسه‌ی اولیا مربیان مدرسه‌ی بن تشکیل شد. تو این هفت هشت سالی که بن محصّله یادم نمیاد رفته باشم. البته خود معلما که جلسه می‌ذاشتن تو کلاس، سعی می‌کردم برم و معمولا یه تقدیری از بن به عمل می‌اومد یا تذکر می‌دادن که به بن بگم کمتر بخنده یا کمتر بچه‌ها رو سوک بده به خراب‌کاری که خودش تفریح و تفرج کنه...آخرشم به دادن و گرفتن شماره تلفن از خانم‌معلم بن ختم می‌شد جلسه. پارسال معلمش مرد بود و همسن و سال بابام و اصلا حوصله‌ی این کارا رو نداش. جلسه نذاش خوشبختانه و مجبور نشدیم برم.
امسال هم که جای یه معلم  چندتایی معلم مرد دارن و نمی‌دونم قراره جلسه بذارن یا نه اما دسم بهتر شد یه سر می‌زنم فک نکنن بچه بی‌کس و کاره...مهمه برام نزننش همین.
جلسه‌هه تشکیل شد و بن هم نگفته بود به من. به سال گفته بود و سال اصلا استان نبود. کسی هم نرف و  قرار شده یه نمره از انضباط بن کم شه. یه نمره دیگه هم برای داد و بیدادی که تو زمین فوتبال کرده..یه بارم موهاش بلند بوده...یه بار سر زنگ زبان خوابیده.
مطمئنا تا آخر سال به انضباطی بالای چهار و پنج صدم امیدوار نیستم.
به‌هرحال یکی از دبیرا و خدا می‌دونه چرا، وقتی هم می‌پرسم چرا برام عجیبه چون این طرفا زن‌ها از این کارا نمی‌کنن..چه برسه به مردا...دبیر ادبیات‌شون با اون سیبیل توده‌ای برداشته یه مشت عروسک فنری اینا خریده مثلا برای تشویق بچه‌ها که بذارن ته مداد..وقتی می‌گم بچه‌ها یاد زنگ ورزش و اون پسرای گنده‌ای می‌افتم که پشت لب‌شون سبز شده و افرادی حتی شبیه شاه حریم سلطان هم توشون مشاهده شده...معلمه اینارو داده که بچه‌های کومپول مِلانی‌ اینا رو می‌دم بتون اگه درس بخونید. به همین بچه‌های تبلت به دس و دو گوشی چند تومنی تو جیب...مثلا یکی‌شم گیر بن اومده بود که دادش به نانا.
خلاصه مادر یکی از بچه‌ها رفته تو انجمن اعتراض کرده که حواس نخبه‌اش ممکنه پرت شه سر کلاس به عروسکه و کم‌تر افتخار بیافرینه و از این صحبت‌ها..مدیره هم متنبه شده و به معلمه توپیده و معلم با قهر و تشر عروسکای فنری رو جمع کرده.
من دارم فک می‌کنم حیف...جلسه‌ای رو از دس دادم ها....
انشاءالله تعالی در همه‌ی جلسات پربار آتی با خرسندی و خوش‌وقتی تمام به طور جوششی و دواطلبانه شرکت خواهم کرد.
و اللهُ عَلی ما أقولُ شهید.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 12:28  توسط shahrazad 

برادرم اومده و سال داشت جلز و ولز می‌کرد و لحظه‌ای زبان به کام نمی‌گرفت که چرا نمی‌ری پیشش بشینی؟ من داشتم رنج‌های ورتر جوان رو می‌خوندم رو تخت.
تقریبا وقت گرفتم هر هفت هشت دقیقه یه بار می‌اومد دم در اتاق و می‌پرسید: برنامه‌ات چیه؟ منم یه جواب نامربوط تو دلم می‌دادم هر بار...تازه چی شده و چته‌های هر پنج دقیقه یه بار هم بود.
هر بار هم توضیح می‌دادم که مرگیم نیست...و آیا عادت نکردی در عرض این‌همه سال منو با این حال و هوا بپذیری؟
بعد نصیحت‌های پدرانه‌اش رسید که زندگی زیباست ای زیباپسند...سعی کنم با دیگران حرف بزنم. چرا خط تلفن ندارم...تمرین کنم که حرف زدنم بیاد. مثلا وقتی سفره‌ی یه‌بار مصرفو پهن می‌کنن بپرسم جنسش چیه..طرح‌های دیگه داره؟ گفت باور کنم مچ‌بند شلوار نانا هم موضوع خوبیه برای حرف زدن...رنگاش ...طرحاش...تنگی و گشادی و اسپرت یا دخترانه بودنش...گفت که تو محیطای خلوت و آروم قرار نگیرم...تمرین فکر کردن به مسائل روزمره بکنم....حرف زدن با مربی پیش‌دبستانی نانا در مورد نحوه‌ی کتک نزدنِ بچه‌ها....رفتن به مدرسه‌ی بن و عضو شورای اولیا و مربیا شدن و احقاق حق بچه‌ها در زمینه‌ی دریافت نکردن جوایزی مانند عروسکایی که ته مداد می‌ذارن از طرف معلم.... (توضیح:چون حواس بچه‌های سیبیل‌دار همسن ِ بن، از درس پرت می‌شه)..حتی بزرگ‌‌واری را تا اون حد و درجه رسوند که گف اجازه می‌ده سریالی ترکی دنبال کنم. با رعایت موازین شرعی و اخلاقی.
گاهی منو یاد جمهوری اسلامی می‌ندازه...دیدید بزرگ‌وارنه حقی رو که مال آدمه و اگه نده خطاکاره نه که اگه بده بخشنده؛ رو می‌ده و منت هم داره؟ همچین جریانی.
بعد رفتیم بیرون. برادرم گوشی‌شو رو گذاشت وسط و ما به لری خندیدیم که خری رو بلند می‌کرد و گزارش‌گر که خودش هم لر بود و می‌خندید می‌گفت بینندگان عزیز  حالا خر صورت این قهرمان رو می‌بوسه..همه با دهان‌هایی باز رو به آسمان قهقهه زدند.
در آخر به این نتیجه رسیدند که بدن خوبی داشت انصافا.
من دوست نداشتم به بدنش نگاه کنم به این دلیل که چندش‌آور بود. اما اصرار کردند که ماهیچه‌های پشت بازوشو که شبیه یه جانور بود رو دقت کنم روش. دقت کردم روش.
چندتا مرد هم بودند گونی بسته بودند جای پوشک و تبلیغ مای بی‌بی می‌کردند. روم نشد ببینم. نمی‌دونم چرا. برادرم گفت ببین این آخری چی‌کار می‌کنه...دیدن لای روناشون خجالت‌آور بود و یه جوری رو اعصاب بودن. اون آخری رو هم دیدیم که چی‌کار می‌کنه و قهقهه زدیم به ملاحتش و بعد معتادی را دیدیم که یار دبستانی من می‌خوند و خوابش می‌برد ته‌اش ...و بعد یه هندی که نونی اندازه‌ی سفره می‌پخت و بعد دوتا ترک  نونوا رو که موقع پخت نون می‌رقصیدن و بعد یه بندری که بشکن می‌زد و با دس و زبون آهنگ می‌زد و بعد تفاوت رو  حس کردیم وقتی  بچه‌ای آمریکایی دست برادرشو گاز می‌گرف و بچه چند بار می‌گف آوو...آآوو چارلی و وقتی همون اتفاق بین دو بچه‌ی عرب افتاد و بچه‌هه تو گوش برادرش زد و به هم نگاه کردیم و سری به تاسف تکون دادیم و یک ترانه‌ی افغانی در مورد دخترَک  همسایه شنیدیم ... دعوایی بین چندتا دختر دیدیم که موهای هم را می‌کشیدند و یکی‌شون اون دیگری رو توی جوی وسط خیابان می‌خوابوند و ملت با گوشی عکس و فیلم می‌گرفتن ...بعد برای حُسن ختام جنایات داعش رو خواستن نشون بدن که سال گف شهرزاد رو نشونش ندید... منم خوابم گرف گفتم شما بقیه‌‌ی مجموعه‌ی ترفیهی تفریحی‌تونو ببینید من برم یه چرت بزنم تو ماشین.
بعد سال دس زد به کمر و تموم مدتی که سرمو به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بودم، هر وقت چشم باز می‌کردم می‌دیدمش که دس‌شو دور سرش می‌چرخونه به این معنی که: چته؟


برچسب‌ها: اوپی لوپی
+ نوشته شده در  جمعه دوم آبان 1393ساعت 11:6  توسط shahrazad 

میهمان‌ها رفته‌اند. وقتی بیدار شدم رفته بودند.
پیاده رفتم تا کوه. دلم به خنکی هوا خوش بود که حوالی پاها شرجی شد. خیلی خوش‌بینانه شلوار مخمل‌کبرتی پام کردم که برای خودم حال و هوای پاییز خلق کنم. بعد چنان گرم شد که خنده‌ام گرفت. از صخره‌ها بالا رفتم. مرد سیاهی با لباس سبز شرکت نشسته بود سیگار می‌کشید.
باغبان شرکت بود لابد. آمده بود درخت‌ها را هرس کند. آشغال‌ پای درخت‌ها را جمع کند. دلم می‌خواست کمکش کنم اما مرد است. تجربه‌هایم اجازه نمی‌داد کمکش کنم هر چقدر دلم می‌خواست فقط پا به پایش آشغال جمع کنم از پای درخت..به خودم گفتم یک روز تنهایی وقتی خلوت‌تر است و کسی نمی‌بیندم که مزاحمم شود، می‌آیم تمام شیشه‌های دلستر و آب معدنی و نوشابه را جمع می‌کنم..ته سیگارها و ذغال قلیان را جارو می‌کنم... اصلا باید برنامه بگذارم این کار را چندباری توی هفته انجام دهم..مرد همان‌طور که چشم‌تنگ کرده به سیگارش پک می‌زد و سمتم نگاه می‌کرد درم احساس ناامنی ایجاد می‌کرد...رفتم روی صخره‌ها. یک‌دستی سخت بود..فشار می‌آمد به سرشانه‌‌ام. به دره‌ها و خانه‌های پایین‌شان نگاه کردم. باید یک‌بار بروم ببینم چه دارند...خیلی دنج و پرتند. دوست دارم. مرد مسنی از راه مارپیچ بالا می‌آمد...به ذهنم رسید اگر امسال باغچه را نکاشتم مرغ و مرغابی و اردک و غاز نگه دارم. باید قبلش گربه‌های بچه‌ها را فراری بدهم و راه نفوذ راسو را ببندم.
 مدرسه‌ی بن همان‌ اطراف بود...چوپان بدن‌سازی با تی‌‍‌شرت سبز و شلوار زخمی گله‌اش را می‌برد پایین‌تر...توی گوشش هدفون بود.
صدای بچه‌ها می‌آمد. استثنائا امروز را رفته بودند مدرسه برای فوتبال. ماشین‌های عروسی رد شدند...آدم‌هایی دستمال به دست ایستادند و کمی پای کوه دست و سر و پا افشاندند....بعد باز سوار شدند و رفتند...من دیده نمی‌شدم..وقتی ماشنی از بغل مدرسه رد شد صدای دست و های و هوی بچه‌ها بلند شد.
باز بالاتر رفتم.
به صدی جرینگ جرینگ سکه‌های گوشواره‌ام گوش دادم...کسی رو صخره‌ای نوشته بود غلام...روباهی توی مدرسه خزید و بعد از همان راهی که آمده بود برگشت...ترسیده بود لابد.
از این زاویه خانه‌ی بابای مدرسه را می‌دیدم...مردهایی توی حیاط می‌دویدند. سه‌تا.
پایین کوه را مورد و برهان کاشته بودند و عرعر.
ندیده بودم...چند وقت دیگر این‌جا قشنگ‌تر می‌شود.
رفتم پایین و توی حیاط مدرسه را دیدم. دیوار نبود. فنس بود. بن به من گفته بود بچه‌ها در مورد مدرسه‌اشان می‌گفتند ناکجاآباد.
معلم‌ها نشسته بودند روی صندلی..یکی‌شان پیراهن صورتی کم‌رنگ پوشیده بود..شلوار جین و آستین‌کوتاه. ظاهر معلم‌ها از زمان ما فرق کرده بود.
به پسرهایی که فوتبال بازی می‌کردند نگاه کردم...دنبال بن گشتم و دیدمش. بلوز نارنجی و کفش نارنجی و شلوار مشکی.
قدبلند و لاغر...نمونه‌ی کوچک‌تری از سال. پسرهایی درشت..خیلی درشت...کوچک و فنچول..متوسط ..رفتم پشت درخت‌ها و نگاهش کردم..می‌دوید و اعتراض می‌کرد و به نشانه‌ی عصبانیت دست‌هایش را بالای سرش تکان می‌داد که بگوید بد بازی می‌کنند...داد و بیداد می‌کرد انگار کریستیان رونالدویی بباشد برای خودش...دلم می‌خواست صدایش بزنم و بگویم اما می‌دانستم ناراحت می‌شود..نمی‌دانستم چه حسی داشتم...فقط یاد اولین ونگش افتادم وقتی پرستار برعکس گرفتش و او با کله‌ای کاملا مشکی پیچ و تاب می‌خورد و من از حال رفته و خیس عرق و خون فکر کردم شبیه سال است نه من..می‌دانستم راضی‌ام که دارد راه خودش را می‌رود.
برگشتم و دیدم تنهایی ِ قابل‌تقدیری است.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 14:34  توسط shahrazad 

لاتسمنوا: چاق نشوید.
عوف: در عربی خوزستان رها کردن. ترک کردن.
برچسب‌ها: مساعدت الحیران فی فهم لغت الجیران
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 13:3  توسط shahrazad 

صبحونه‌ی رژیم چیزی شبیه یه شوخیه. وقتی دیدمش یاد فیلم‌ِ *"گم‎شده در ترجمه" افتادم. اون‌جا که مرد برای تراشیدن ریشش از ریش‌تراشای ژاپنی استفاده می‌کنه. ریش‌تراش تو دستش گم شده و به نظر نوعی اسباب‌بازی یا وسیله‌ی ریش‌تراشی یکی از هفت‌کوتوله‌های سفیدبرفی میاد.
کل مقدار نون اندازه‌ی یکی از لقمه‌های معمولمه. واقعا سال نود چطور تونسته بودم ده دوازده کیلو کم کنم؟ به خودم دل‌داری می‌دم که به‌هرحال من هیچ‌وقت صبحونه‌خور قهاری هم نبودم. خیلی مهم نیس. توی ذوق‌خورده لقمه‌های بندانگشتی درست می‌کنم که بیشتر طول بکشه. سعی می‌کنم لقمه‌ها رو بیشتر بجوم که سر دو ثانیه ته نکشه. اما می‌کشه. علیرغم‌ِ این‌که کلیه‌ی موازین اخلاقی و آداب جویدن غذا و تامل در راز هستی رو حین تناول طعام رعایت می‌کنم، کل صبحانه خوردنم به دو دقیقه نمی‌کشه.
باقی‌مونده‌ی پنیر رو خالی می‌خورم.
با صدای یه مشاور تغذیه از خودم می‌پرسم: انگیزه‌ات برای لاغر شدن چیه؟ به صدای مشاور تغذیه با صدای خودم جواب می‌دم: خلقِ‌ِ انگیزه.

Lost in Translation*

 


برچسب‌ها: کلوا و اشربوا و لاتسمنوا, ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 12:31  توسط shahrazad 

شب نشینی بود. یعنی الانم هس. من خودمو از میونش نجات دادم. گوشت کباب بود و چای رو منقل و قلیون و از این حرفا...سرد بود بیرون..این تو بغل اون میخزه...اون سرش رو پای اینه...اونا زیر پتو مسافرتی نوک تو نوک هم جیک جیک میکنن. مام که دسمون شکسته دور از جونتون.
دسمون شکسته و خرما هم قحطی اومده.
عبدالحلیم شنیدن و همایون شجریان و خود شجریان و حرف ِ انواع(دور هم نشستن) و فرقش با جلسات اعتیاد شد و انواع اشربه و اطعمه ای که با اشربه جور درمیاد و دود و دم و جوانن و سرخوش و خوبحال و باحال و سرحال و وجود ما که ضدحال...کسی هم دس افشانی کرد اون وسط و اینکه پدرخوانده ها بدچشم ترن یا شوهرخواهرا...یه نقبی هم زده شد به انوع و اقسام نانهای زیر کباب که از خود کباب لذیذترن و سیگارها و لیوانهای دونفره و من سردم بود. بغل منقل چرت میزدم.....به کاکتوسام فک میکردم که تا از بین نرفتن باید بکارمشون. وقتی طولشونو قطع میکنی خوش عرض تر میشن...خمیازه ی دهمو از تو دماغم کشیدم.
بلند شدم برم دشویی گفتن بمون...نری تو ها...گفتم بابا خو انسانم من باید دسی به آب برسونم. فرستادنم پی کارم.
بعد برگشتم و گفتن منم سخنی بگویم. از گردهمایی تشکر کردم و اینکه عیادتم اومدن ...و سوسکی رف رو ساق پام ناخودآگاه گفتم کاف کش و تکوندمش...که همه جاخوردن و بم پیشنهاد دادن کم کم و با تمرین خودمو از بددهنی و بی ادبی و بی تربیتی نجات بدم.
من گفتم از اون لحظه از به زبان اوردن کاف کشین(هر دو کاف) دیوث و قرمساق و پفیوز و حرامزاده و اینا خودداری میکنم که سال شمرد این یه بار. وقتی به زبون می اوردم من باب قول دادن گف خوب این یه بار...هی حرف می اومد تو حرف و باز برمیگشتن سر حرف من که خوب چی قرار بود نگی؟ و من باز تکرار میکردم کاف کشین...فلان و اینا و سال میشمرد که شد پنج بار ...گفتن میخوام اصن قول ندم؟ ..از کل زندگیشون بیشتر شنیدن امشب اینا رو آخه...
منم قول ندادم دیگه.
صحنه ای هست که ترجیح می دم نبینمش و گاهی علیرغم میلم می بینمش. صحنه ائیه که درش حس می کنم مردی تحریک شده و با فیگور کسی که غرق فرمایشات جَمعه هی  داره خودشو به زنی که هس همراش، زنش یا نامزدش یا زیدش یا معشوقش یا هرچی میچسبونه و فک میکنه کسی حواسش نیس که اون به قول باران اصلا حواسش نیس و من غرق تماشاشم..دیدن این صجنه واقعا مثل دید زدن خودارضائی آدماس یا در معرضش ناخواسته قرار گرفتن...یا وقتی یارو دسشو باز کرد و زنه  زود نشس رو دسش و فک کردن خیلی الان دچار دونفره‌گی هستن و دارن خاطره تولید میکنن از امشبشون...
به من چه اصلا اما کاش بعضیا هیچ وقت نخوان خوبی کنن و بیان عیادتت. بمونن خونه‌ی خودشون دسشونو باز کنن..جایی‌شونو بچسبونن به جای کسی.
صداشون میاد.
در رو از تو قفل کردم..کتاب ِ جشن بی معنایی کندرا به دست به لهستان روی دیوارم زل میزنم.
حس خوندن ندارم.

کارم فقط زل زدنه.


برچسب‌ها: ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 1:45  توسط shahrazad 

منو از وسط "جشن بی معنایی کندرا " بلند کردن گفتن داریوش گوشت اورده بیا بامون. گفتم خو به مو چه..گفتن نه باید بیای...خواهرم پنکک زد به صورتم و رژ قرمز و سرمه و ریمل و رژگونه...عطر لیمویی و یه بساطی. تو مسیر هم برام مهمان تو افتخاری پخش کردن که زِمانی که با سال عقد بودیم برام خریده بود...همونی که میخونه سلامم را تو پاسخ گو که در شهر تو مهمانم...مطمئن نیسم شعر رو نبرده باشم حجله ولی علی أی حال تو همی مایه هات بود....رفتیمم دکتر ...و دکتر موقع بیرون رفتن پاش گیر کرد به وزنه اش و با شکم و پیشونی رف تو دیوار...منم جلو در نشسته بودم صورتمو با شالم پوشوندم و رفتم از خنده..خواهرمم روشو کرده طرف دیوار...دکتر چاقه...مخصوصا کونش..وقتی خورد به دیوار کونش لرزید...(نگا من بت گفتم اینجا رو نخون...شرمنده) مث دل من و خواهرم...یه وزنه هم بود اونجا مشخص شد من سه کیلو اضافه کردم. خواهرم سه کیلو کم. انگار سه کیلو رو از رو تن خواهرم کنده باشم بسته باشم به این تن و بدن.
سال و نانا موندن تو ماشین...
به هرحال قراره تا اسفند ۵ کیلو کم کنم. یه سرگرمی و برنامه اس دیگه.
میگف چی بودی؟ وومن آف سام ثینگ؟ گفنم اسمال ثینگ بیگ اس...نه بابا جاست کیدینگ...هیچی فقط گفتم اسمال ثینگ و اینکه منو نخون..یه وقت توش فحش و فضیحته...گف اصلا نمیخونم اون موقعها هم می بستیمون به گل واژه گی...دیگه اینکه عرضم به خدمتتون که هیچ.
فردا شاید رفتم این چند سانت مو رو قرمر کردم..قرمز قرمز..الانم نانا اومد گف خیلی شکلت قشنگه ماما..منم گفتم چشمات قشنگ می بینه جگروم ...بن سرشو مالید به بازوم و گف مامان تو مثل بچه بزرگه ی بوسی هستی..خیلی نرم و درشت...روز مادر کیه؟ برا والده خانمم یک ابزار جلوگیری مخصوص گربه ها بخرم..نفله شد بس که زایید و شیر داد ....
حالا میخوام برم منقل و گوشت موشت و چای اینا راه بندازم...
امشب هم به طرز بیخودی احساس زیبایی میکنم...سال هم مثل کسی که بعد از یه سال محرومیت از جنس زن رفته تو کافه ای که گارسونش با شلوار نوک مدادی مخمل کبریت کشی و تاپ چریکی و تسبیحی توی گردن به طرز بیخودی احساس زیبایی میکنه دوروبرم  وز وز میکنه و هی میگه کجا بودی تا حالا محسن این کله ی عزیزت انگار آهنربا داشته باشه...همه وقتی موهاشونو میزنن اینطور میشن؟..والا من نیدونوم...تا وقتی خودمو با دافای تو یوتیوپ و وقتای کمی که می رم بیرون با دختر و زنهای به روز و به مد و هنرپیشه های خارجی مقایسه نکردم اینارو میتونم باور کنم اما اکثرا نیکونوم....بعدشم سال حرفای عجیبی بم میزنه گاهی...قلبم بوم بوم میشم هی.
آه فرزندانم..شاید ندانید اما باید بگویم من روزگار بسیار بد و ناجوانمردی داشته ام و متاسفانه هنوز امیدوار زنده و حتی کمی خوشبخت و شادم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 0:9  توسط shahrazad 

 


برچسب‌ها: مساعدت الحیران فی فهم لغت الجیران
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 18:59  توسط shahrazad 

توی اتاق خوابمم. تقریبا کار خاصی جز نشستن روی تاب و تخت نمیکنم. پنجره رو باز میکنم و به تیر چراغ برق نگاه میکنم که تو روز خاموشه و شب روشنه. اسم لکه ی نورانی یی که شبها می افته رو دیوار رو گذاشتم لهستان...گاهی براش روسری میکشم با دست چپم و روزش روسریه رو پاکش میکنم. ..امروز متوجه شدم اگر به حشرات اسپری بزنم رو بالهاشون کفهای کوچیک سفید به وجود میاد.
کف دستمو می تونم با درد کمی باز و بسته کنم.
سال بن رو برده کلاس زبان.نانا هم همراشون رف.
جمع سه نفره ی خوبی هستن.
دیشب سریالی به اسم مَدمن شروع کردم.
این یک یادداشت روزانه ی مختصر و بی حاصل بود. همین.
اگه یه وقتی مردم با خوندن این یادداشت به نتییجه می رسید که نویسنده ی وبلاگ منزوی و تا حدی روانی بود.
درود بر شما.


برچسب‌ها: ویرجینیا عوف
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 18:19  توسط shahrazad 

سرویس این پسره حالا میاد.
بوربا.

چیکار کنیم دیگه. به قول عربا امکانیات نیس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 14:2  توسط shahrazad 

الان نیاز دارم به کسی زنگ بزنم و براش بخونم:
موی تو بنفشه ترین زنجیر پای دل
بعد او بگوید:
بده صداتو ببوسم.

آخ خدا...پیر و پاره شدیم. تف تو روت دنیا با آدمات.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 14:1  توسط shahrazad 

تو اتاق خوابمم. پنجره رو باز کردم و بوی رازقی اتاقمو پر کرده. دلم برا آشپزی کردن گاهی تنگ میشه. برای رعایت نیم فاصله تو تایپ برای خاروندن کمر با دست راست اشاره کردن به کسی و گفتن کس کشو...برای با دست راست رفتن به گردش در یکی از حفره های دماغ...برای زدن پس گردنی به سال..برای قایم کردن صورت میون دو دست  موقع گریستن..برای دو دستی بندری رقصیدن...برای پوشیدن راحت شورت و باز و بسته کردن راحت سگک سوتین...گفتم شورت. الان روی صورت گونه ای داف موبور نشسته ام.. حاصل خرید از مادر هاشم...موبور عشوه آمده زیر من...این اولین بار است که از این چیزها میخرم. این مدلی یعنی. داشتم به حکمتش فکر میکردم. دیدم یک جور نقشه است. مردها دارند عکس یک زن دیگر را میبوسند و زن خودشان به همان هوا مورد مهر قرار میگیرد.
مهم نیست. به هرحال همیشه پای یک جور خیانت در میان است.
حالا باید بروم کمی غمگین شوم. بعد می آیم باز می نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 13:41  توسط shahrazad 

گفت:
اگه شوهرم هم بودی اینقد که بت گفتم میذاشتی کنار...انصافا چقد به ات گفتم؟..این دیگه تفننی و دورهمی نیس..عادت شده..عادت روزانه...
عصبانی شیر آب رو بست.
- اگه زنت بودم میگفتم طلاقم بده...ولت میکنم..میرم خونه بابام...حداقل به خاطر دل من نمیکشیدی.
فک کردم همین حالا هم اینا رو بگو. چرا تفکیک جنسیتی میکنی دوست من.
تکیه داده بودم به ستون و کله امو میخاروندم دسم رف رو جای زخم کفش ایمنی پارسال و زود دسمو برداشتم ازش...کله امو  گرفتم طرفش نشونش دادم: ببین این زخمه انگار باز شده.
نگاه نکرد.
-حرفو عوض نکن.
خودم نگاه میکنم  به نوک  انگشتم که یه نمه خونی شده. به خودم گفتم خوب نمیخواد بشه این؟ ندای روحم رسید: به زخم قلبت وصله چون..مرتبطه با اون...
ندا دادم به روحم: جووونوووم...تبلور احساس و کلام.
حواسم رفت باز پی حرفش:شنیدی؟ بات برخورد جدی میکنم...
یه دستی کش شلوار کردی رو سفت کردم که سر خورده بود پایینتر از نافم...یه دستی گره اشو محکم کردم.با کمک دندون.
گفتم باشه...البته همه اش چن نخ سیگاره ها..بساط و خانم یا آقا بازی نیس...به قول ممد کل رابطه از حد پسون نگذشته.
گفت: یک نخ دیگه و برخوردی دیگه بات خواهم داش.
گفتم باش..برو  دیرت نشه. رارنده ات داره بوقشو میزنه.
نگفت خداحافظ.
گفتم دس خدا به همرات عمرم.
رفتم تو به خواهرم گفتم دیگه وینستون قرمز نگیر اینقد..سیبیلمون کَلفته یعنی؟..یه باریک نعناعی‌یی...شکلاتی‌‌یی بیار برامون ژست داشته باشه گرفتنش...خانومیم یعنیا.
خواهرم گفت میخوای کجا بری؟
گفتم دشویی. فرصتی هس هم به حرفای سال فک کنم. تهدیداش کار خودشو کرد.


برچسب‌ها: اوپی لوپی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 15:2  توسط shahrazad 

نانا میگه خانممون گفته شیر برای استخون و عضلات خوبه...از بچه ها پرسیده کی تو خونه زیاد شیر میخوره؟ نانا گفته بابا و بن..اما عضلات مامانم بزرگتره...مامانم شیر ممیخوره اما عضلاتش قوی و بزرگه...خانمشون خندیده. بعد حتی خواسته به خانمشون بفهمونه که مامانم مثل جان سینا و شیمس  قویه...اما گفتن اینا سخت بوده براش...

گفتم روم سفید مادر...دیگه از من مایه نذار برا مثالات. به عمه هات فک کن.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:12  توسط shahrazad 

نانا از پیش دبستانی برگشته. سال میگه به روش نیار شلوارش خیسه. خودش دس پیش میگیره: ماما تو پیش دبستانی مژبورمون میکنن با ژوراب بریم دشویی...فک کن! دشویی شونم اونقده کثیفه....آدم هی باید خودشو بشوره ...بشوره ...بشوره و تمیز نشه..شلوارش و شورتش و ژورابش خیس میشه خوب.
بعد من به شیرین میگم جمع کن ببر حموم لباسایی رو که دم در دراورده نانا...سال شلنگ آب رو گرفته رو نانا که پاهاشو آب بکشه...بش میگه پاهات از جوراب بو میده...نانا مشکوک به من و خاله اش نگاه میکنه.
 احساس میکنه ممکنه در سکوت و بی که به روش بیاریم مورد شک واقع شده باشه. اخم کرده. ..و بدون شلوار در حالیکه بلوز بلندش رو کشیده رو خودش میره ته باغچه..سال میگه برو تو...
-من عبصانی و قهرم.
باباش شکلک درمیاره: چرا؟
-همه اش فک میکنید آدم جیش کرده باشه تو خودش...این خیلی زشته...خودتون میگید واکسن یه ذره درد داره اما دردش یه عالمه اس..بعد فک میکنید جیش کرده باشم...
سال تهدیداشو به طلاق و ترک در تخت و چیزای دیگه در رابطه با سیگار کشیدن من به گوش و حلقم میرسونه...آخرش خشک و شق و رق میگه بچه رو ببر تو.
میرم تو و به نانا میگم بیا تو.
نانا میگه بای بای بابا...نه...دوست دارم بمونم تو باغچه..از صبح پیش دبستانی بودم خسته شدم..میخوام استراحت کنم.
خواهرم میگه: استراحتت باید ک.ون لختی باشه خاله؟
نانا میگه: حرف ژست نزن.


برچسب‌ها: کیندر گارتن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 13:34  توسط shahrazad 

حالا همه رفته اند.من مانده ام و دستم...باران زد. روی تاب نشسته بودم که شاخه ی بزرگی از درخت ت کنده شد و افتاد روی توتمان.
به ابرها نگاه میکردم.به کناره های پنبه ای سفیدشان.. که آفتاب تابیده بود به اشان و روشن بودند. فکرهای صدتا یک غاز میکردم. اینکه کم کم دارم به زن مورد علاقه ی سال تبدیل میشوم. زنی که صبحها بیدار میشود صبحانه میدهد و تغذیه و بچه ها را میبوسد. به ناهار فکر میکند. به شستن ظرفها.
و عملا از انجام دادن اینها ناتوان بودم. چون دستم از حیز انتفاع خارج گشته...
پسر دبیرستانی همسایه منتظر سرویس است. آمده خانه ی عمه اش دبیرستانش را برود. این را محمدی به سال گفته. چندبار مچش را گرفتم از بین موردهای خانه ی محمدی نگاهم میکند و خودم را زده ام به ندیدن.
 داشتم به قیصر امین پور فکر میکردم. به شعری که درش میگوید موی تو بنفشه ترین...زنجیر پای دل. فکر میکردم چقدر معشوق یک شاعر بودن خوب است. وقتی به تو بگوید روی تو یهشت برین موی تو بنفشه ترین..زنجیر پای دل.
فکر کن یک روز بیدار شوی و ببینی شاعری برای تو بخواند:
گیسوی تو دام بلا...ابروی تو تیغ فنا.
بعد برای خودم خواندمش. ..تعجب کردم که شعر و آهنگش توی ذهنم مانده هنوز....روی تاب رو به ابرها. خودم را آرام تکان  دادم و خواندمش..یاد این افتادم وقتی دبیرستانی بودم روی من به سوی تو را به سای تو نوشته بودم ...سال برگه را دیده بود دست ترون و حرص خورده بود که چه بلایی شما سر شعر  می آورید آخه...من و ترون همیشه می خواندیمش...شعرش را پای تلویزیون گوشه ی کتاب متون تند تند نوشتم..بعد پاکنویس کردم دادم دست ترون که حفظش کند و از فاصله ی ایستگاه تا دبیرستان بخوانیمش...همان موقع هم خیلی آرزومند و چشم به آسمان به ترون میگفتم به نظرت مردی پیدا میکنم که برایم بخواند گیسوی تو دام بلا ابروی تو تیغ فنا؟...ترون غمگین میشد که آقا اون وقت من از دستت میدم که....بار آخر توی ماشین احسان بودیم...دخترهایی دبیرستانی رد شدند..احسان ایستاد که رد شوند. یکی شان وسط خیابان ایستاد و برای احسان تعظیم کرد عین مردها..که یعنی دمت گرم که ایستادی....یاد خودم افتادم. یک بار ماشین اینطور ایستاد من سلامی نظامی به راننده دادم و بی که راننده بشنود گفتم دمت گرم و زیرت نرم و سرت خوش باد که ترون من را کشید سمت خودش و گفت اینکارها مال وسط خیابان است؟...احسان خندید و ترون گفت وایسا درست ببینمش.. عینکش را نزدیکتر برده بود به چشمش و گفته بود این شاگردمه، براش دارم..دلقک....همان موقعها هم ترون اینطور وقتها من را میزد و گوشه ی مقنعه  را می کشید... تکه ی مخصوص خودمان را میگفت: رودیگه تو بالاخره منو میکشی...خنده ام میگیرد با یاد اینها و بعدش تازه پسر همسایه را دیدم که کوله به پشت منتظر سرویس بود.
داشتم میخواندم دیگر افتاده ام  از پا در این صحرا...که سرویسش آمد.
به شوق یک سلام تو همیشه می مانم را که خواندم نگاهی کرد سمت من و سوار سرویسش شد.خودم را نزدم به ندیدن.
جای ترون خالی بود که اینطور وقتها به من میگفت شهرزاد برات دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 8:32  توسط shahrazad 

در فصلهای آخر اشتیلر - ماکس فریش پاراگرافها و جمله های خوبی می بینم که دلم میخواهد بنویسمشان اما دستم درد میکند.
و حوصله هم ندارم.
میتوانم بگویم کتاب به طور کلی از آنچه فکر میکردم در ابتدا، خیلی بهتر از آب در آمد...انس خوبی باهاش گرفتم. با این حساب، بخوانید:

 

 

راستش گاهی فکر می کنم، کارِ ما به کارِ کسی می ماند، که می کوشد روی آب راه برود، در عینِ حال می دانم که هر دو می دانیم آب لحظه به لحظه بالا می آید؛ من و تو دیگر زندگیِ چندانی پیشِ رو نداریم، تمامِ چیزهایی که هنوز برای من و تو در زندگی امکان پذیر است، بی کم و کاست بستگی به این دارد که آیا ما، من و تو، آنسوی گذشته ها به هم می رسیم یا نه؛ این گفته ناامیدانه به نظر می رسد، می دانم ولی درست عکسِ این ست؛ "امید" است، اطمینان قاطع ست که هنوز برای من و تو آستانه ای هست، آستانه ای برای ورود به زندگی، تو به زندگیِ خودت، من به زندگیِ خودم، البته تنها یک آستانه، و هیچ یک از ما نمی تواند، تنهایی از آن بگذرد، می بینی، نه تو، نه من؛

[...]
اگر می توانستم دعا کنم، می بایست دعا می کردم امیدم را به رهایی از خود به تمامی از دست بدهم؛ ولی کوششِ هرازگاهی برای دعا، از آن رو به شکست می انجامد،که امیدوارم بتوانم با دعا به نوعی متحول شوم، از ناتوانیِ خود رهایی یابم، و همین که احساس می کنم، رهایی محقق نشده، امیدم به اینکه در چنین راهی گام برمی دارم را از دست میدهم؛ منظورم از راه، نهایتآ همان امیدِ رهایی از خود است. این امید، زندانِ من ست، می دانم؛ ولی وقوفم بر آن، آن را از میان بر نمی دارد، فقط زندانم را، ناتوانی ام را، حقارتم را نشانم می دهد.
به قدرِ کافی ناامید نیستم یا بقولِ مومنان آن اندازه که باید و شاید تسلیم نیستم. می شنوم که می گویند: تسلیم شو! تا آزاد شوی؛ زندانِ تو آن لحظه ای از میان می رود، که بپذیری در مقامِ انسانی کوچک و ناتوان از آن خارج شوی.
خیال دارند دیوانه ام کنند تا بتوانند به راهم بیاورند، و به نظم دلخواهشان برسند و در این راه از هیچ کاری ابا ندارند؛
اشتیلر- ماکس فریش

» "اشتیلر" به صورتِ یادداشت های روزانه نوشته شده است، یادداشت هایی اغلب خیلی عجولانه؛ ولی نه به قلمِ پیکرتراشی به نامِ اشتیلر که در اصل، خودِ "ماکس فریش" ست، بلکه به قلمِ شخصی به نام جیمز لارکین وایت از اهالیِ نیومکزیکو که در سفر به سوئیس بازداشت و به زوریخ منتقل می شود، زیرا پلیس حدس می زند، که او کسی نیست جز آناتول لودویگ اشتیلر مفقودالاثر که به جرم مشارکت در عملیات جاسوسی، به نفعِ روسیه تحت تعقیب است؛ مستر وایت در زندان می کوشد با نوشتنِ خاطراتِ خود ثابت کند اشتیلر نیست؛

فرمِ رمانِ ماکس فریش از یادداشت های جعلیِ شخصیتی ساختگی بوجود آمده ست که در نوعِ خود بکر و درخشان ست؛ اما هیچ فرمی به فرمی واقعی بدل نمی شود مگر آنکه ضرورتی اجتناب ناپذیر در میان باشد؛ حال سوالی که در مقابلِ رمانِ ماکس فریش به ذهن متبادر می شود آن ست: که چگونه می توان از حدیثِ خود، رمان ساخت؟ و یکی از صور آن: " چگونه می توان هویتِ خود را انکار کرد، بی آنکه آن را ابطال نمود؟ و فرمِ اشتیلر این ست: وایت هویتِ انکار شده ست در کنار اشتیلر ابطال نشده؛ علاوه بر این: اینجا در این مسئله، فرم و واقعه یکی اند؛ واقعه ی کتاب، محاکمه ی وایت، ادعای مکرر اوست که اشتیلر بودن خود را انکار می کند، و ادعای مکرر دیگران (ماموران دولت، دادستان،وکیل مدافع، یولیکا و...) که او اشتیلر ست؛ به این ترتیب آزادی بازگوییِ حدیث خود فراهم می آید، هر چند آزادیِ بدست آمده از نوعِ "خود را به خُلی زدن و نقش بازی کردن ست". به هر حال "من" به چیزی تبدیل می شود که دیگران ادعا می کنند، و از این طریق امکانِ آن فراهم می شود که فریش ادعای دیگری در برابرِ آن بگذارد: " نه من"؛ به عبارتِ دیگر: به جای من، یک منِ جعلی می نشیند، و به این ترتیب "من" سوژه می شود؛ به بیان ساده تر: فریش از طریقِ این فرم، که در عینِ حال هم واقعه و هم مسئله است، خود را به شخص دیگری تبدیل می کند، که در آغاز از خود می گوید نه اشتیلر، از وایت که اشتیلر برایش "دیگری" به حساب می آید، کسی که به مرور کنجکاوی او را بر می انگیزد، تا جایی که به تحقیق درباره ی او می پردازد، زیرا دیگران مدام ادعا می کنند که او اشتیلر ست؛
مستر وایت در زندان، می نویسد که ثابت کند اشتیلر نیست؛ او از یک طرف، از زندگیِ خودش می گوید، و از طرفِ دیگر حوادثی را که در زندان تجربه می کند مو به مو روی کاغذ می آورد و از طرف دیگر سعی می کند از کارِ اشتیلر سر در بیاورد؛
توصیف های او از آنجا که دیده ست، مکزیک، صحرا، نیویورک، غار آهکی، کالیفرنیا، رنگ و بوی اروپایی ندارد؛ امروزه وقتی اروپایی ها از یک منظره حرف می زنند، چیز دیگری را در ذهن مجسم می کنند؛ آن چیز گاهی روح است، گاهی اسطوره، گاهی فلسفه، گاهی میهن و سرزمین؛ حال آنکه وایت منظره ها را طوری توصیف می کند، گویی از کره مریخ آمده و چیزی را که پیش رو دارد برای اولین بار می بیند؛ گویی چشم انداز یک ستاره را تماشا می کند؛ 
وایت وصف این مناظر را با داستان های خود به درخشانی می آمیزد اما این ها کافی نیستند تا ثابت کنند او اشتیلر نیست، در نهایتِ داستان هم که وایت همان اشتیلر می شود، کنوبل، نگهبانِ زندان ست که حالا احساس می کند شغل ش دیگر اهمیتِ پیشین را ندارد، زیرا او باور کرده بود که به جای نگهبانیِ خرگوش ها و مرغ و خروس های بی آزار ِ سوئیسی دارد از یک گرگِ درنده به نامِ وایت نگهبانی می کند که آمریکایی ست و مرتکبِ پنچ قتل شده است؛
نهایتآ مهمترین وجه رمان، و در عین حال جذاب ترین بخش ش وجهِ سیاسی آن ست؛ داوری وایت از سوئیس، توصیف ش از کشوری که او را زندانی کرده است، با دیدِ توریستی که اغلب مبنای قضاوتِ این سرزمین ست بسیار متفاوت ست؛ وایت به زندان، نمره ی قبولی می دهد: تمجیدی نه چندان بی اهمیت از سوئیس، کشورِ میزبان؛ زندان ایرادی ندارد اما محیطِ بیرون، دنیای بیرون از زندان، که به آزادی شهره است و وایت گاهی فرصت می یابد به قصدِ مقایسه سری به آن بزند...

- گزیده ای از نقدِ فردریش دورنمات درباره ی کتابِ "اشتیلر" اثر ماکس فریش؛

- پانوشت: کتابِ "اشتیلر" اثر ماکس فریش را از اینجا می توانید دانلود کنید؛ » متن آلمانی؛


درج متن کتاب از اینجا.


برچسب‌ها: بوک‌ِز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 0:30  توسط shahrazad 

از خانه‌ی هاشم برمی‌گردم. خریدهایم دور و برم است. حوله‌های رنگارنگ، شلوارهای چسبان..لباس‌هایی برای نانا...لباس زیر...شال مشکی برای زیر عبا...مشکی برای محرم... 
وقتی رسیدیم مادرش داشت حیاط می‌شست. رفت شلنگ را بست و صورتم را گرفت میان دستش و چیک و چیک هر دو لپم را بوسید. قدکوتاه با پوست روشن و شیطنتی خوش‌ذاتانه در نگاه.در اتاقک گوشه‌ی حیاطش را باز کرد و رفتیم تو.  اول از همه سبدهای به قول خودش کرست و شورت را می‌گذارد جلویم. همه ساتن کش و براق. رنگ‌های جیغ بنفش و قرمز و زرد.سایزها همه هزار و یک الله‌اکبر. یکی از یکی لارژتر. عبا می‌آورد برایم. سرآستین سنگ‌دوزی شده با گل های ساتن و مخمل. جنسِ  ندا. عبا را می‌خواهم از بازارعبدالحمید بخرم. سرسری بی‌که بزنم توی ذوقش نگاه میکنم. سایز شصت می‌خورد به من. شصت و دو می‌آورد که بلند است و گل و گشاد...توی شصت و پنج گم میشوم..اصرار دارد گل گلی بردارم. میگوید جوانی ساده برای چه‌ات است.
عروسهایش می آیند و شلوغ میکنند. زن هاشم میگوید عمه(مادرشوهرش که عمه ی واقعی اش هم هست) برای محرم جنس آوردی؟..یکی‌شان شالم را برمی‌دارد سرش میکند. فکر میکنم بعدا بشورمش. همه اشان احساس تکلیف کرده اند موهایشان را روشن کنند. زیتونی ...کاهی..کرم..با زمینه های عسلی یا تماما همان رنگ. بلند حرف میزنند و حرکاتشان تهاجمی است. از مریضی بچه های هم میپرسند...کدامشان آبله گرفته ..پوست کدامشان خارخاری شده...کی سرما خورده.
مادر هاشم به یکی شان که بلندتر از بقیه حرف می زند و بی ریخت است و کلیپسش وسط سرش است میگوید توی کتاب نوشته اینها کوهان شتر است...عروسهایش کرکر میخندند که عمه کتاب چیه..واتساپ. مادرشوهرش میگوید وایساپ یا نمیدونم چی. اینا کوهان شتر آخر الزمانه...
عروسها بین هم میخندند و مادرشوهرشان بی که توی جمعشان باشد همراهشان  میخندد. خیلی به حرفی که میزند اعتقاد ندارد. شنیده و دارد میگوید که عروسهایش را خندانده باشد.
برای مادرم شله و شلوار خانگی می خرم. هوس میکنم برای خودم شلوار کردی بخرم. همه اشان بلندند برای من..سر حوصله باید بگردم تویشان. زن هاشم همچنان ضجه میزند مامان بن برا خودت تاپ و شلوار بخر. هی حرف را عوض میکنم. فکر میکنم اگر بدانی شلوار کردی را برای خودم میخواهم نه شوهرم سکته خواهی کرد. اینجا زنها در جلب نظر و رضایت مردهایشان رقابت دارند....ابروها همه تاتو شده و هاشور خورده.موها روشن..ابروها تاتوهای ماژیکی مصنوعی بدرنگ دارند. زرشکی..بادمجانی...با زاویه های تیز و گوشه دار..به ابروهای بلند و قوس دار من ایراد میگیرند که بدند و "حالت خاصی" ندارند.
به خودم نگاه میکنم توی شیشه ی ویترین.. زنی با کله ای تقریبا بی مو...دستی آویزان به گردن.ابروهایی با فرم خودشان..دمده و قوس دار...با خط سورمه کشیده بر پلک پایین. ..اوج   آرایش یعنی...بی هیچ زیور آلات.
دست میکشم روی سرم و موهای چند سانتی ام را میخوابانم یک طرف...لابد بروم مدتها سوژه ی محافل زنانه خواهم بود: پس چرا اون طوری بود؟  مثلا زن مهندسه..صد رحمت به ما که اسممون روستانشین و دهاتیه...هار هار هار.
مادر هاشم میگوید به مادرت رفتی یا پدرت؟ شبیه خواهرت نیستی. خواهرم جای من جواب میدهد به عمه‌ام...برمیگردم  به خواهرم نگاه میکنم.
هیچ وقت فکر نکرده بودم خودم به اش...زنها فکر میکنند خواهرم دارد شوخی میکند...: حواله کردن جواب سئوالهایی که دوس نداریم به عمه خانمها. خواهرم را میشناسم میدانم شوخی نمیکند. از این بازیها بلد نیست.
از خودم میپرسم توی این دنیای وحشتناک مهم است شبیه چه کسی باشی؟ به خودم میگویم:
من نمیدونم از من نپرس...خودم از من میپرسد: پس از کی بپرسم جواب میدهم به خودم: چه میدونم. از عمه‌ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 0:1  توسط shahrazad 

سال دارد نهال‌های جدید آلووئه‌را را از کنارش برمی‌دارد و می‌گذاردشان توی گلدان. خواهرم کمکش می‌کند. بوسی  با سینه‌های درشتش رد می‌شود. باز حامله است. نگاه و میومیوی خسته‌ای دارد.
نانا با دست واکسن زده صدای قورباغه درمی‌آورد و می‌پرد و دستش درد می‌گیرد. خواهرم می‌گوید دوازده‌تا نی‌نی داره....سال می‌گوید خیلی بیشتر وظیفه‌ی ازدیاد نسل گربه‌های این خطه رو به عهده داره...می‌دانم منظور خواهرم بوسی نیست. آلووئه‎‌را است..خواهرم متوجه منظور سال نشده و سال متوجه حرف خواهرم...چون خواهرم بوسی را ندیده و سال دیده...کل‌کل دوستانه و آشتی‌داری می‌کنند...خواهرم می‌گوید برگ‌های آلووئه‌را شبیه رونه...و نگاهم می‌کند.
صدای قرآن قبل از اذان بلند می‌شود. نانا کرم کاکائو با انگشت از لیوان برمی‌دارد و می‌خورد...به نانا می‌‌گویم بسّته.
صدای الله‌اکبر بلند می‌شود.
انگشتانم را می‌بوسم می‌گذارم روی پیشانی و لبانم را تکان می‌دهم انگار چیزی زمزمه  کرده باشم.
خواهرم می‌گوید انگار آقای ت‌ئه که داره اذون می‌گه.
نانا می‌‌گوید: فردا بارون می‌زنه...رنگین‌کمان می‌زنه...رنگین‌کمون هم می‌شه..قوس‌قُزَح هم می‌شه...رن‌بو هم می‌شه...ماما به نظرم رنگین‌کمونا جیش نمی‌کنن...چون رنگین کمون موجود زنده نیس...ماما بارون تو رو افسرده می‌کنه...حیف چون بعدش رنگین‌کمون می‌زنه...ماما مورچه‌ها دارن غذامونو می‌دزدن...می‌تونم له‌اشون کنم...؟ اونا موجودات زنده‌ائی‌ان اما دزدن...اما فکر کنم بهتره اذیتشون کنم فقط...نه ماما؟
- نمی‌دونم..اما می‌دونم فعلا یکی‌شون این‌جامو گاز گرفته حالا.
-کجا؟
-این‌جا.
خواهرم می‌خندد و یکی از برگ‌های آلووئه‌را را  به طعنه و منظوردار نشانم می‌دهد. خوب منظورش را متوجه می‌شوم من.
سال رفته نماز بخواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 18:6  توسط shahrazad